یک دقیقه یلدایم باش

تبلیغات در سایت ما

رمان خونه طاووس

آخرین مطالب سایت:

تبلیغات
پشتيباني آنلاين
پشتيباني آنلاين
آمار
آمار مطالب
  • کل مطالب : 22
  • کل نظرات : 0
  • آمار کاربران
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 108
  • آمار بازدید
  • بازدید امروز : 1
  • بازدید دیروز : 0
  • ورودی امروز گوگل : 0
  • ورودی گوگل دیروز : 0
  • آي پي امروز : 0
  • آي پي ديروز : 0
  • بازدید هفته : 1
  • بازدید ماه : 1506
  • بازدید سال : 16501
  • بازدید کلی : 64150
  • اطلاعات شما
  • آی پی : 54.224.106.124
  • مرورگر :
  • سیستم عامل :
  • امروز :
  • درباره ما
    رمان خونه طاووس
    به وبلاگ من خوش آمدید
    خبرنامه
    براي اطلاع از آپدیت شدن سایت در خبرنامه سایت عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود



    امکانات جانبی

    آمار وب سایت:  

    بازدید امروز : 1
    بازدید دیروز : 0
    بازدید هفته : 1
    بازدید ماه : 1506
    بازدید کل : 64150
    تعداد مطالب : 22
    تعداد نظرات : 0
    تعداد آنلاین : 1



    پنج صلوات براي تعجيل در ظهور
    مدیریت وبلاگ تحلیل آمار سایت و وبلاگ

    یک دقیقه یلدایم باش

     

    مقدمه:

    کاش می شد اتفاقی بیفتد که دلم غنج برود؛

    مثلا بیایی

    و

    بمانی!

    مثلا بیایی

    و

    عاشقم شوی!

    یا مثلا

    صدایت کنم،با لبخندِ زیبایت به سمتم برگردی

    و

    جانم بگویی!

    یا نه،یک دقیقه به دور از همه ی نبودن هایت،

    یلدایِ‌ من باشی!

    به خدا که من به شصت ثانیه تو را داشتن هم راضیم!

    تو‌که یک دقیقه یلدایم باشی،

    من تمام عمر،

    مجنونت میشوم..!

     

    چشمامو با درد روی هم فشار دادم.

    کِی می خواست تموم شه این بدبختیا؟کِی میشد یه نفس راحت بکشم؟

    رو کردم به نیلوفر که بغ کرده بود:

    _کتابات روهم چقدر می شن؟

    _دویست تومن...آبجی؟

    منتظر نگاهش‌ کردم،سعی داشت صداش نلرزه و بغضشو نشون نده!نمی تونست!

    _میگم اگه من امسالو نرم مدرسه،واسه تو راحت تره همه چی...

    عصبی شدم،محال ممکن بود بزارم همچین اتفاقی بیفته..!

    _چی میگی تو؟آخه کدوم آدم عاقلی سال چهارم تجربی ترک تحصیل میکنه؟ها؟اونم با نمره های عالی تو!

    _من بچه نیستم یلدا!دارم می بینم که روز به روز داری آب میشی.نمیتونم دست رو دست بزارم تا خواهر بیست وچهار ساله ام بخاطر جور کردن خرجای من سختی بکشه!اگه خرج من نباشه حداقل میمونه خرج داروهای مامان...

    آه عمیقی کشیدم؛دیگه اشکم داشت در می یومد.بلند شدم و کنارش روی قالیچه ی قدیمی دست بافت مامان نشستم.دستمو دور شونه اش انداختم و حرفایی زدم که خودمم دیگه اعتقاد چندانی بهشون نداشتم..!

    _همه چی درست می شه آبجی کوچیکه،بهت قول می دم..!تو دکتر می شی،مامان سرپا می شه...

    _داداش فریدم برمی گرده...

    حالم بدتر شد.

    فرید دیگه جایی تو‌زندگی من نداشت.باعث و بانی نصف بدبختیایی که با بی رحمی روی سرم آوار شده بودن و‌ داشتن از پا درم می‌ آوردن،فرید بود.

    سعی می کردم صدام بالا نره:

    _اسم اون بی غیرتو مگه نگفتم نیار؟اون اگه داداش بود ول نمی کرد بره و منو بزاره با یه مشت طلبکار بی غیرت تر از خودش.

    ساکت شد.چیزی نگفت؛یعنی چیزی نداشت که بگه..!

    این روزا، هیچکدوممون،هیچی نداشتیم برای گفتن..!

    _یلدا؟

    _هوم؟

    _میگم حالا که بیکار شدی چی؟آخر ماه وقت دکتر مامانه.داروهاشم دارن تموم میشن.

    _امروز میرم دنبال کار.

    _آتلیه؟

    _نه بابا!چند تا آتلیه رفتم،مثل‌‌ همین آتلیه ای بودن که خودم کار می کردم.حقوقشون کمه نمی صرفه‌‌‌‌‌‌‌..!یه چند جا هست باید برم واسه استخدام منشی.من نمی دونم چرا این داروهای لعنتی اینقدر گرونن؟

    _کاش بابا بود...

    _با ای کاش و اگر زندگی نمیچرخه نیلوفر.دنیا بی رحمه و رحمی نداره واسه ضعیفا...امثال ما رو له میکنه و میره..!

    دنیا،فقط واسه اونایی که کاخ نشینن و پول موبایل تو دستشون، کل زندگی مارو می ارزه دنیاست..!واسه ماها فقط حسرت و خط کشیدن رو آرزوهامونه.حالام پاشو برو درستو بخون مگه امتحان زیست نداری؟نگران کتاباتم نباش...

    بلند شد و رفت سمت اتاق.یه لحظه برگشت سمتم

    _خوبه که هستی آبجی یلدا...

    لبخند دلخوشکنکی زدم.از جلوی دیدم که محو شد بلند شدم و رفتم سمت‌‌ آشپزخونه.زیر غذا رو خاموش کردم،رفتم توی اتاق و آروم و بی سر و صدا لباسامو پوشیدم؛کیفمو برداشتم و همون طور که از اتاق بیرون می رفتم گفتم:

    _من دارم می رم.ناهار رو گازه،خواستی بری مدرسه هم به مهناز خانم بگو حواسش به مامان باشه.

    _چشم،مراقب خودت باش. خداحافظ.

    _خداحافظ.

    روی تک پله ی توی حیاط نشستم و کفشای اسپرت قدیمیمو پام کردم.

    بلند شدم و رفتم سمت در حیاط که چشمم خورد به حوض دایره ی شکل وسط حیاط؛؛

    ماهی قرمزاش کو؟

    ده ماهه که زندگیمون شده مثله همین حوض،شکسته و بی رنگ و رو..!

    اون وقتی که بابا زنده بود،این خونه هم بوی زندگی میداد.

    لبخند از روی صورتامون کنار نمیرفت،یه خانواده ی خوشبخت بودیم.

    نمیگم پولدار و عیونی ولی دلخوش بودیم.اصلا همه چی خوب بود.

    الان اما،لبخندامون فراری شده بودن،خوشبخت نبودیم!

    آه عمیقی کشیدم و از در زدم بیرون.باید چندتا شرکت سر می زدم.ولی بعید می دونستم هیچ جا به یه لیسانس رشته ی عکاسی،که از کار بیکار شده و پولی نداره واسه آتلیه زدن،احتیاجی باشه..!

    برخلاف تصورم که فکر می کردم الان مثل تو فیلما،کلی آدم نشستن و دارن فرم استخدام پر می کنن؛ دو سه نفری بیشتر نیومده بودن! 

    استخدامی برای منشی یه شرکت عمرانی بود،آخرین جایی که اومده بودم و بازم مثله قبلیا امیدی نداشتم.

    دختر جوون و تقریبا بیست و پنج شیش ساله ای که برای مصاحبه رفته بود داخل اتاق معاونت،بیرون اومد،کسی که پشت میز منشی بود و انگار قرار بود از اینجا بره،اشاره داد تا من وارد شم.

    از جام بلند شدم و با قدمایی که خسته تر از هروقتی بودن رفتم سمت اتاق معاون.

    دو تا تقه به در زدم و بدون منتظر موندن واسه جواب،داخل شدم.

    هیچوقت حوصله ی این تشریقات و نداشتم!دیدن سفیر که نمی رفتم!

    نگاهمو دور تا دور اتاق مربعی شکلِ تقریبا سی متری گردوندم.دیزاین مشکی و سفید!مبلایِ اداری مشکی چرم،میز‌ چوبی مدرنِ سفید و کاغذ دیواریایِ سفید با حاشیه های مشکی!روی دیوار سمت چپ هم عکسای ساختمونای سنتی و مدرن به چشم می خورد.

    دست از کنکاش کردن برداشتم و

    صدامو صاف کردم و سلامی کردم تا جناب معاون که سرش توی موبایلش بود،متوجه حضورم بشه.یاد حرف مامان افتادم که می گفت:

    "این موبایلا زندگیارو داره اساسی تغییر می ده!"

    _سلام!

    سرشو بلند کرد،با دیدن چهره اش،موهایِ قهوه ایِ یه سانیش،صورت کشیده و چشمایِ عسلی که با کنجکاوی نگاهم می کردن،

    تصویرای توی ذهنم مثل یه فیلم چند ثانیه ای جلوی پرده ی چشمام اکران شدن..!اصلا انتظار دیدنشو نداشتم.

    اونم انگار تعجب کرده بود که صداش پر از بهت شد:

    _یلدا خانم؟

    دسته ی کیفمو فشار دادم.بدتر از اینم میشد؟

    _حالتون چطوره آقا ارسلان؟

    _ممنونم...شما،اینجا؟ بفرمایید بشینیدخواهش میکنم.

    و با دست به مبلای چرم مشکی اشاره کرد.روی مبل تک نفره نشستم و اونم دستاشو قفل هم کرد و خیره شد بهم.

    نگاهش پر از کنجکاوی بود.ده ماهی بود ندیده بودمش،درست از بعد از چهلم بابا.

    _از فرید چه خبر؟

    چی می گفتم بهش؟که‌دوستت که برادرم باشه معلوم نیست کجا فرار کرده؟

    _چند وقته سفره.

    یادم اومد من هیچوقت آدم دروغ گویی نبودم!

    ابروهاشو بالا انداخت:

    _آها...هرچی زنگ می زنم خاموشه از اون جهت‌پرسیدم.

    این بار من بودم که ابروهام بالا پریدن!برام جای تعجب داشت ارسلانی کهرفیق فاب فرید بود ازش خبری نداشته باشه و اینقدر ساده از کنار خبرگرفتن ازش بگذره!یه جای کار بد می لنگید!

    با صداش که مخاطب قرارم داده بود دست از پوآرو بازی درآوردن برداشتم!

    _برای استخدام اومدین؟

    _بله با اجازتون.

    _اختیار دارین.لطف کنید فرمتونو بدین.

    برگه رو سمتش گرفتم که انگار که چیزی یادش بیاد چشماشو یکم ریز کرد:

    _شما مگه عکاسی نخوندین؟

    _خب بله.

    _پس..،

    _راستش توی یه آتلیه کودک کار می کردم ولی شرایطش خوب نبود.چند تا آتلیه هم رفتم که بازم شرایط خوبی نداشتن.هزینه های آتلیه زدنم که بالاست،اینه که خدمت شمام.

    سرشو تکون داد:

    _متوجهم!همونطور که دیدین تعداد کمی واسه استخدام اومدن.که خب بخاطر این بود که ما آگهی رو دوسه روز بیشتر نیست دادیم.ایناییم که اومدن،نمی تونستن تمام وقت بمونن.اگه شما مشکلی ندارین با تمام وقت،که استخدامین.

    از خوشحالی داشتم بال در می آوردم! انگار روبرویی باهاش زیاد بدم نبود.مگه می شد مشکلی داشته باشم؟

    _نه نه...چه مشکلی؟

    لبخند رضایتمندی زد:

    _پس از فردا راس ساعت هشت صبح اینجا باشید.تا شیش بعد ازظهرم ساعت کاریمونه،حقوق ماهیانه هم هفتصد تومنه.

    کم بود،ولی از هیچی بهتر بود.

    خوشحال از جام بلند شدم،کیفمو روی شونه م مرتب کردمو سعی کردم لحنم تشکر آمیز باشه:

    _واقعا ممنونم!فعلا خدانگهدار.

    _خواهش میکنم.سلام برسونید به خاله معصومه،‌ خداحافظ.

    سرمو تکون دادم و از اتاقش بیرون اومدم.

    قدمام دیگه خسته نبودن و یکم انرژی گرفته بودم!

    دکمه ی آسانسور و زدم و سوار شدم؛خواستم دکمه ی همکفو بزنم که یه مرد جوون،حدودا سی ساله خودشو سریع داخل انداخت!

    یکم خودمو کنار کشیدم و دوباره خواستم دکمه رو بزنم که اون زودتر از من،دکمه ی طبقه بیستمو زد!چقدر بی فرهنگ بود..!

    _ببخشید آقا،من میخواستم برم همکف.

    _منم طبقه بیستم کار دارم!

    اخم ظریفی روی پیشونیم جاخوش کرد:

    _یعنی چی؟من زودتر اومدم...

    با لودگی جواب داد:

    _مگه صف مدرسه اس؟که هرکی زودتر اومد جلو وایسه؟

    الان خواست مثال بزنه مثلا؟بی سواد!

    _چه‌ربطی داشت؟

    انگار که از سمج بازی و کوتاه نیومدن من خوشش اومده بود که با لبخندی که بدجوری حرص منو درمیاورد گفت:

    _ربطش اینه که من یه جلسه ی مهم دارم و...

    با یه نگاه که ینی تو مهم نیستی از سرتاپامو نگاه کرد و گفت:

    _و فکر نمی کنم چند دقیقه دیر رسیدن توی کارای شما اختلالی ایجاد بکنه!

    دوست داشتم داد بزنم.ولی خودمو کنترل کردم و چند تا نفس عمیق کشیدم،نباید زود عصبانی میشدم.اگه منم چاک دهنمو باز می کردم و نسنجیده حرف می زدم،چه فرقی با مَرد روبروم داشتم؟

    مردی که از روی ظاهر و لباسای نسبتا کهنه ام می گفت مهم نیستم و خودش رو مهم فرض می کرد!

    یکم آروم شدم،رومو کردم سمت مخالفش‌‌‌ و سعی کردم حضورشو ندیده بگیرم.

    صدای زنگ گوشیم،باعث شد بین انبوه خرت و پرتای کیفم دنبالش بگردم.چقدر آت و آشغال توش بود!پیداش

    کردم؛نیلوفر بود:

    _سلام آبجی!

    _سلام!مامان خوبه؟خودت خوبی؟

    _خوبیم ما...چیشد بالاخره؟از صبح‌رفتی الان شیش بعدازظهره.کار پیدا کردی؟

    _اره...

    صداش خوشحال شد:

    _واقعا؟کجا؟

    _ارسلانو یادته؟

    _همون دوست دوران سربازیه داداش؟

    _آره...این شرکتی که اومدم معاونشه،منم از فردا به عنوان منشی تمام وقت‌ میام‌ سرکار.

    _ خداروشکر.

    _آره واقعا خداروشکر.

    همون لحظه آسانسور وایساد و اون بی فرهنگ پیاده شد.

    _فعلا خداحافظ نیل!

    گوشیو قطع کردم و قبل از اینکه توی سالن بزرگ روبرو‌م که دورتادورش تابلوهای ساختمونای جالبی به چشم می خورد گم بشه صداش زدم:

    _آقا؟

    با تعجب به سمتم برگشت و منتظر نگاهم کرد.

    الان ینی زورش میومد بپرسه:

    "بله امرتون رو بفرمایید خانم محترم؟"

    _توی اون جلسه ی مهمتون مثله چند دقیقه قبل نباشید..!

    تعجب نگاهش بیشتر شد،با یه پوزخند ادامه دادم:

    _مثل چند دقیقه قبل بی فرهنگ و متکبر!

    دکمه ی آسانسور و زدم و اونو با دهنی که از بهت بازمونده بود،تنها گذاشتم.

    کیش،حالا مات بمون..!

    فکر کرده بود چون اول جوابشو ندادم،زبون ندارم.

    بی فرهنگه متکبر! 

    ***

     

    همون طور که سجادمو جمع میکردم،رو به مامان گفتم:

    _دعا کن کارِ بی دردسری باشه مامان!

    _ ان شاءاللّه که همینطوره مادر.

    سجاده ی جمع شدمو گذاشتم روی میز کوچیکی که گوشه ی هال بود.

    _گفتی شرکت چیه دخترم؟

    _یه شرکت ساخت و سازه،از اینایی که برج میسازن میلیاردی! دوست فریدم که گفتم،معاونه اونجاست.

    _سختت نیست مادر؟ساعت کاریش زیاده.

    لبخندی زدم و دستای گرم و چروکیده ی مامانو توی دست گرفتم:

    _نه مادرمن!سخت کجا بود؟دخترت یه پا شیره..!

    اشک توچشمای خوشگلش که جمع شد،بغض گلوی منو هم گرفت.اینقدر مهربونی داشتن چشمای قهوه ایش،که جونمو هم پاشون میدادم.

    _گریه نداشتیما مامان..! تو رو خدا ...

    _باعث دردسرتم،اگه خرج دوا درمون من نبود..

    _هیش! ادامه نده مامان! این حرفا چیه آخه؟بچه بزرگ کردی واسه همین وقتا دیگه..!

    _ الهی خیر از جوونیت ببینی دخترم.

    _الان شد! دعای خیر مامانم طوفان به پا میکنه!

    بالشت زیر سرشو مرتب کردم،پتو‌شو روش کشیدم،گونه ی نرم و چروکشو بوسیدم و خودمم رفتم توی اتاق.

    نیلوفرم خواب بود.روی تشکی که روی زمین پهن بود دراز کشیدم و پتو رو تا گردنم بالاکشیدم،دستامو زیر سرم قفل کردم و خیره شدم به پنجره ی اتاق.

    ماه کامل بود.نور نقره ایش چقدر قشنگ بود!

    جون میداد بلند شم و چند تا عکس خوشگل ازش بگیرم.

    عکس...،

    دوربین!

    یدفعه خوشحال لبخند بزرگی زدم.خودشه!خودشـه...!

    چرا از صبح به فکرم نرسیده بود؟

    با فروختن دوربین عکاسیم، میتونستم هم داروهای مامان و هم کتابای نیلوفرو بگیرم.

    یه لحظه دلم گرفت،هدیه ی بابا بود..!

    ولی مهم الان مامان و نیلوفر بودن.

    اشکایی که میخواستن راه بیفتنو با یه نفس عمیق پس زدم،چشمامو بستم و سعی کردم بدون فکر و خیال خوابم ببره‌ و اونقدری خسته بودم و از صبح از این شرکت به اون شرکت رفته بودم که سریع اسیر خواب و رویا بشم.

    ***

     

    در حیاطو آروم،طوری که مامان و نیلوفر از خواب بیدار نشن بستم.

    راه کوچه ی نسبتا باریکمونو پیش گرفتم.

    عاشق محله و کوچمون بودم؛پر بود از صفا و صمیمیت.

    نیمه ی شعبان که میشد،مردای همسایه با کمک هم سرتاسرشو چراغای رنگی می بستن.

    ماه رمضون ها هم که دیگای شعله زرد و حلیم واسه افطاری آماده بودن و بوی زعفرون کل محله رو برمی داشت.

    ماه محرم و صفر که می شد،

    جلوی همه ی خونه ها پرچمای « السلام علیک یا اباعبداللّه الحسین علیه السلام » و « السلام علیک یا اباالفضل العباس علیه السلام » بود.

    همسایه هامونم همه از قدیم اینجا بودن و خداروشکر خانواده های خوبی بودن.

    دستامو کردم توی جیب مانتوی نوک مدادیم که یه انگشتی زیر زانوم بود.

    پاییز،پاییزِ سردی بود.

    به ایستگاه اتوبوس که رسیدم،اتوبوس میخواست راه بیفته که سریع سوار شدم.روی صندلی کنار شیشه نشستم و زل زدم به خیابونا که کم‌ کم شلوغ میشدن.ساعتمو نگاهی کردم،ساعت هفت بود؛به موقع می رسیدم.

     

    ***

     

    زیر لب « بسم اللّه الرحمن الرحیم » ای گفتم و وارد شرکت شدم.

    از راهروی نسبتا طولانی که رو دیواراش عکس و‌تابلوهای برجا و ساختمونایی که صددرصد کار همین شرکت بود،گذشتم.

    به سالن اصلی که میز منشی بود رسیدم.سمت چپ میز منشی،اتاق معاونت و کنارشم اتاق مدیر عاملی که هنوز ندیده بودمش،قرار داشت.

    روبروی میز منشی هم یه دست مبل چرمی قهوه ای اداری بود.

    رفتم پشت میزی که از الان مال من بود و همونطور مستأصل به صفحه ی مانتیور خاموش زل زدم.

    الان دقیقاچیکار می کردم؟

    همونطور وایساده بودم که ارسلان از اتاقش بیرون اومد و با دیدنم به سمتم اومد‌ و چند قدمیم وایساد:

    _سلام و صبح بخیر...

    لبخند کمرنگی زدم:

    _سلام صبح شماهم بخیر...

    _چرا وایسادین؟

    کیفمو روی صندلیم گذاشتم:

    _الان من چیکار باید بکنم؟

    کنار کامپیوتر ایستاد و دکمه ی کیس و زد:

    _کار سختی نیست.تنظیم قرارای ملاقات،چک کردن برنامه ها،مرتب کردن پوشه های قراردادای مختلفا و این جور کارا.

    فکر کنم فشارم افتاد!کار سختی نبودن اینایی که گفت؟

    چند دقیقه بعد روی صندلی نشسته بودم و اونم پرونده هارو جلوم گذاشته بود و از روی یکی از پرونده ها داشت برام نحوه ی تنظیم جدول و بقیه ی چیزا رو توضیح‌می داد‌.

    خودکاری که دستم بود و تکونش می دادم، روی زمین افتاد.

    خم شدم و رفتم زیر میز تا برش دارم.صدای سلام مردی و پشت سرش جواب دادن ارسلان اومد.

    خودکارو برداشتم و صاف ایستادم که با دیدن کسی که جلوم بود گیج و گنگ ارسلانو نگاه کردم.ارسلان هم که گیجیمو دید دستشو سمت مرد روبرومون دراز کرد و لبخندی زد:

    _برادرم و مدیر عامل شرکت مهندس علی رادفر!

    دستشو سمت من که نزدیک بود غش کنم گرفت:

    _ایشونم خانم یلدا نادری‌ منشی جدیدمون.

    خودکاری که دستم بود،با هضم اطلاعاتی که ارسلان داده بود دوباره از دستم افتاد.

    بی فرهنگ مدیر عامل اینجا بود؟

    یعنی از اینم بدتر؟

    سعی می کردم لحنم نلرزه و نگاهم سمت خودکار روی زمین بود:

    _خوشبختم...

    صداش پر از خنده بود.حتما با خودش می گفت این که الان سرشو انداخته پایین همون زبون دراز دیروزه؟

    _منم همینطور.امیدوارم همکاری خوبی داشته باشیم.

    بعدم رفت سمت اتاقش و ارسلانم دنبالش رفت.

    در اتاق که پشت سرشون بسته شد با سستی روی صندلیم نشستم و توی دلم دعا دعا کردم باهام لج نیفته.

    لیست قرارای ملاقات و جلسه ها جلوم بود و داشتم تاریخا و ساعتاشونو نگاه می کردم.

    درست نیم ساعت دیگه یه جلسه داشتن.

    شماره ی اتاق مدیرعاملو گرفتم و منتظر شدم تا جواب بده:

    _بله؟

    نگاهم به لیست جلوم بود و از روش روخوانی می کردم:

    _ببخشید،خواستم بگم تا نیم ساعت دیگه با مدیر عامل و مهندسین شرکت پارسا،جهت پروژه ی پردیس جلسه دارین!

    نگاهمو از برگه گرفتمو نفس گرفتم!بازم صداش ته مایه ی خنده داشت:

    _قرائت فارسی بیست شدین خانم نادری؟

    گیج شدم و منظورشو نفهمیدم.

    _بله؟

    _لازم نیست از روی لیست روخوانی کنید،من ساعتای جلساتو یادم می مونه!

    ینی دوست داشتم اون لحظه کلمو بکوبم به دیوار!

    _آهان...ببخشید بازم...

    بعدم سریع گوشی رو گذاشتم تا دوباره ضایعم نکنه.

    برخلاف بار اول که دیدمش و حس کردم از اون مغرورها ست،حالا به نظرم ازاون دسته افرادی بود که همه رو دست می انداخت و احساس خوشمزه بودن می کرد!

     

    ***

     

    خسته تر از هروقتی بودم.کامپیوتر و خاموش کردمو از جام بلند شدم.اونقدر سرم شلوغ بود روز اولی که حتی وقت نکردم نمازمم بخونم.

    رفتم سمت اتاق مدیرعامل و دوتقه به در زدم و بدون انتظار وارد شدم.

    سرشو به پشتی صندلیش تکیه داده بود و چشماشو بسته بود.

    _آقای مهندس؟

    پلکاشو تکون داد و با چشمایی که از خستگی قرمز بودن منتظر نگاهم کرد.

    _ساعت کاری تمومه...منم دارم می رم...

    بلند شد و کتشو که روی صندلیش بودو برداشت و پوشید.

    _خسته نباشید.به سلامت...

    _ممنون،شمام همینطور... خداحافظ...

    از اتاقش بیرون اومدم،کیفمو برداشتمو خواستم برم سمت در که ارسلان از اتاقش بیرون اومدو با دیدنم صدام زد:

    _یلدا خانم؟

    _بله؟

    _صبرکنیدمن می رسونمتون...

    مخالفت کردم:

    _نه نه ممنون...خودم می رم...

    _اصلا راه نداره...می خوام به خاله معصومه ام سر بزنم!

    دیگه مخالفتی نکردم:

    _بفرمایید قدمتون سر چشم...

    همون لحظه مهندس هم کیف به دست از اتاقش بیرون اومد.

    نگاهشو بی تفاوت بین من و ارسلان چرخوند.

    روکرد سمت ارسلان و با صدایی که خستگی توش موج‌ می زد گفت:

    _ماشینمو نیاوردم،تعمیرگاهه...منو می رسونی خونه؟

    یه لحظه از خودم پرسیدم:

    "مگه تو یه خونه زندگی نمی کنن؟"

    خودمم جواب خودمو دادم:

    "خب لابد زن داره دیگه"

    "شایدم خونه مجردی داره"

    "خاک برسر منحرفت"

    "چه ربطی داره خو! لابد تنها زندگی می کنه! از این جماعت پولدار بعید نیست"

    سرمو تکون نامحسوسی دادم تا این فکرای بیخود،دست از سرم بردارن.

    ارسلان نگاهی به من منتظر انداخت و رو کرد به برادرش:

    _من باید تا خونه خانم نادری برم.

    چشمای مهندس از تعجب گرد شد.

    تازه فهمیدم ارسلان چی گفت!

    یعنی خاک توسرجمله ردیف کردنت پسر!

    الان این داداشت پیش خودش چی فکر می کنه؟

    یعنی چی که یه کاره برداشتی میگی میخام برم خونه خانم نادری؟

    انگار خودشم فهمید که دستپاچه جمله ردیف کرد:

    _ما آشنایی چند ساله داریم. می خوام به مادرشون یه سری بزنم!

     

    "آهانی" گفت و چهره اش حالت عادی گرفت.

    سه تامون،همون طور مثله ماست وایساده بودیم!دیدم خیلی بده اگه تعارفش نکنم،آخه برادرش داره میاد خونمون، اینم می دونه بعد من یه تعارف خشک و خالی نزنم؟

    لبخند الکی که می دونستم مزخرف ترین قیافه ممکن رو بهم میده زدم:

    _بفرمایید شماهم... مادر خوشحال می شن!

    " آره خوشحال می شن! تو از کجا می دونی آخه؟ "

    " یه تعارفه دیگه! الان میگه نه! "

    " میگه آره! "

    " میگه نه! بیا و ببین "

    _ممنون پس بریم!

    همونطور دهنم از پروییش باز موند! چه زود تعارفمو رو هوا زد! جلوی وجدانم آبرومو برد!

    یادم باشه دفعه دیگه تعارف خواستم بکنم قبلش به پاسخ های احتمالی طرف مقابلمم فکر کنم! 

    از شرکت که بیرون اومدیم سوار آسانسور شدیم. دستمو بردم سمت دکمه طبقه همکف که یه دست مردونه همزمان با دست من به سمت دکمه اومد! نگاهمو از دست و حلقه ی توی انگشتش بالا کشیدم و‌رسیدم به یه جفت چشم خندون! فکر کنم تا آخر عمر باید روی دکمه آسانسور با رئیسم جدال داشته باشم!

    دستشو عقب کشید و منم دکمه رو زدم.

    نگاهم به آینه آسانسور خورد. موهام یکم‌بیرون اومده بودن و روی پیشونیم ریخته بودن. با وسواس خاصی همه رو داخل دادم و کیفمو روی شونم مرتب کردم. دوباره چشمم خورد به مهندس رادفر. با حلقه ی توی دستش ور می رفت. لابد دلتنگ زنش بود! 

    آسانسور که ایستادو ‌ صدای نازکی اعلام طبقه کرد،‌ بیرون اومدیم و سوار ماشین ارسلان شدیم. من عقب و اون دوتا برادر جلو.

    هنوز نصفه مسیرو هم نیومده بودیم که موبایل مهندس زنگ‌ خورد...با یه صدای خوشحال جواب داد.

    _به به فرشته خانم!

    خدا شاهده نمی خواستم فضولی کنم!فرشته زنشه یعنی؟

    اون صدای خوشحالش جاشو به یه صدای حرصی داد:

    _بس کن فرشته!باز که شروع کردی!

    اوه اوه!دعوای زن و شوهری!

    با لحنی که دستوری بود اما مهربونی توش موج‌ می زد ادامه داد:

    _بببن!تا سه می شمارم بعدش میگی‌علی جون اشتباه کردم که حرف رفتن زدم!یک..دو...آباریکلا!

    بعد از این حرفش یه‌ خداحافظ گفت و قطع کرد.

    چه مکالمه ی جالبی!

    حدود ربع ساعت بعد سرکوچه ی ما ایستادیم.

    پیاده شدم و اوناهم پایین اومدن.

    هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بودم که نحس ترین صدای ممکن رو شنیدم:

    _به به!یلدا خانوم!

    دندونامو روی هم فشار دادم و به اون که توی تاریک و روشن کوچه ایستاده بود نگاه کردم.واسه توجیه‌حضورش و صدا کردن اسمم‌ به این لحن مزخرف و کشیده روبه ارسلان و مهندس لبخند کجکی زدم و رو کردم به این آدم منحوس:

    _سلام آقای فرخی!کاری داشتین؟

    لحنش پر از شرارت شد:

    _کارمو اینجا بگم؟

    اشاره ی نامحسوسی به دو مرد کنارم کرد.لعنتی با همه ی قوا واسه آبروریزی اومده بود!

    سعی کردم لحنم حرصی و عصبی نباشه،ولی نشد:

    _من فردا میام خدمتتون...بفرمایید شما.

    دستشو پشت گردنش کشید و من آرزو کردم کاش بشکنه!

    _پس منتظرتم.

    رفت و‌منو گذاشت و تعجب دو مرد کنارم بابت مفرد خطاب شدن‌ یهوییم و خدا لعنتت کنه فرید!

    _کی بود این یلداخانم؟

    پوف کلافه ای کشیدم ونگاهمو از مسیر رفتن سیامک‌فرخی گرفتم.

    برگشتم سمت ارسلان که این سوالو ازم پرسید.لبای خشک ازاسترسمو که نکنه پیش خودشون فکر ناجور دربارم کنن،با زبونم تر کردم.صدام انگار از ته چاهی عمیق میومد:

    _دوست فرید

    تعجب صداش بیشتر شد:

    _دوست جدیده؟چون‌من نمی شناسمش!

    _آره...دوست جدیدشه!

    برای اینکه جلوی هرگونه کنجکاوی دیگه ای رو ازش بگیرم،دستمو سمت خونمون دراز کردم و تعارف زدم:

    _بفرمایید داخل.

    خودمم با ببخشیدی جلوتر رفتم و کلید انداختم و در و باز کردم.

    نگرانی واسه لباس و‌سر و وضع نیلوفر نداشتم،چون می دونستم الان کلاس کنکوره و تا هشتم برنمی گرده!

    داخل حیاط شدم و در و باز کردم و با صدای بلندی که به مامان برسه گفتم:

    _سلام مامان جان!مهمون داریم!

    بعدم پرده ی توری و سفید رنگی که جلوی در بود رو کنار زدم تا ارسلان و مهندس وارد شن.

    تعجب ارسلان برام تازگی نداشت!هر کی بعد از مرگ بابا میومد خونمون،همین طور متعجب می شد!

    خونه بعد از بابا مثل خونه های متروکه شده بود!باغچه دیگه اون طراوت و تازگیشو نداشت.

    گلای محمّدی خشک شده بودن!

    تخت گوشه ی حیاط بلا استفاده مونده بود.

    کلا خانواده ی ما انگار تو ده ماه پیش،جامونده بودن!

    داخل خونه که شدن،در و بستم و به سمت اتاق مامان راهنماییشون کردم.

    ارسلان با دیدن مامان گرم و صمیمی شروع به احوال پرسی کرد و خاله معصومه خاله معصومه،از دهنش نمی افتاد!

    مهندسم مثل پسربچه ی هفت ساله ای که بار اولشه معلمشو می بینه،سر به زیر سلام کرد.

    ببخشیدی گفتم و رفتم سمت آشپزخونه تا چیزی واسه خوردن آماده کنم.

    یه برگه یادداشت کوچیک با دست خط نیل روی یخچال بود:

    "سلام به عکاس جان!

    عاغا ما تا هشت کلاسیم!داروهای مامانو دادم،غذای بسی خوشمزه هم بار نهادم!

    الفدا"

    لبخند بزرگی زدم!این الفدا گفتنو نمی تونم از روی زبون این دختر بندازم!

    روی گازو نگاه کردم و چشمم به قابلمه ی قرمه سبزی افتاد!

    پس اون بویی که موقع اومدنم حس کردم توهم نبود!

    چای هم تازه دم بود و با بوی دارچینیش فهمیدم مامان بازم زده زیر قول و قرارای مبنی بر استراحت کردنش و‌بلند شده و کار کرده!

    چهار تا استکان از استکانای کمر باریک مامان برداشتم و توشونو پر کردم.

    یه قندونم از پولکیایی که سوغاتی پری خانم،همسایمون بود برداشتم و رفتم سمت اتاق.

    چایی ها رو تعارف کردم و نشستم کنار مامان و به حرفاشون که حول محور کار و بار ارسلان می چرخید گوش دادم.همون حین تلفنم زنگ خورد.

    نگاهی به شماره انداختم.

    دوستم ستاره بود!خوب شد زنگ زد.ستاره و شوهرش یه مغازه ی بزرگ موبایل و دوربین و خلاصه وسایلی از این دست داشتن!می تونم الان جریان دوربینمو بهش بگم احتمالا می خرش!چون دست دوم هم دارن توی مغازشون.

    ببخشیدی گفتم و بلند شدمو رفتم توی هال.

    _الو؟به به ستاره خانم!

    صدای جیغ مانندش به گوشم‌رسید:

    _سلام و‌زهر مار!دختره ی ورپریده!معلوم هست کدوم گوری هستی؟حتی نگینم می گه چند وقته ندیده ریخت نحستو!می میری یه سر به ما بزنی؟

    خندمو کنترل کردم:

    _ستاره جونه شوهرت یواش تر!باشه باشه من بیشعور! به خدا سرم شلوغ بود.

    _چی کار می کردی مثلا؟

    _دنبال کار...بدبختی...آس و پاسی...طلب و بدهی های فرید...بی پولی...بازم بگم؟

    صداش مهربون شد:

    _بازم زدی تو خط نا امیدی؟

    _نا امیدی کجا بود؟ بدبختم دیگه!

    _تو چرا نیمه ی پر لیوانو نمی بینی؟

    _دِ مشکل همینجاست!لیوان زندگی من خیلی وقته شکسته و تیکه تیکه شده!

    خواست دوباره چیزی بگه که سریع گفتم:

    _ببینم دوربینمو میخری؟

    _دوربینت؟

    _آره...

    _ببین اگه پول احتیاج داری من...

    نذاشتم ادامه بده من زیر بار دین کسی نمی رفتم،حتی ستاره و نگین!

    _میخری یا نه؟

    پوف کلافشو حس کردم:

    _لجباز...فردا بیا مغازه!

    _پس تا فردا...

    _به خاله و نیل سلام برسون،‌ خداحافظ.

    _توام به آقا آرش سلام برسون. خدانگهدار.

    برگشتنم همانا و از ترس سکته کردنم همانا! مهندس دقیقا پشت سرم بود...هیع خفیفی کشیدم!

    _ببخشید ترسوندمتون!

    به خودم اومدم‌و نفس عمیقی کشیدم:

    _نه...اشکالی نداره...چیزی می خواستید؟

    _آب!

    _الان میارم.شما بفرمایید!

    برگشتم و خواستم برم سمت آشپزخونه که دوباره صداش به گوشم رسید:

    _نره تو پاتون!

    متعجب گفتم:

    _هان؟

    _لیوان شکسته ی زندگیتونو می گم!نره تو پاتون!

    بعدم با یه لبخند رفت پیش مامان و ارسلان!

    رسما گوش وایساده بوده!

    بی فرهنگ!

    بدون آب برگشتم پیششون!

    من کوفتم واسه کسی که فالگوش وایساده نمیارم!چه برسه به مایه ی حیات!

    به پشتی که روبروی ارسلان بود تکیه دادم و نگاهمو سمت گلای فرش انداختم.

    فردا باید می رفتم پیش ستاره.

    پس فرخی رو چکار کنم؟

    ولش کن به خاطر این بی شعور بازیش که داشت آبرومو می برد یکم معطلش می کنم و پس فردا می رم!

    مامان حسابی با مهندس گرم گرفته بود و داشت باهاش حرف می زد.

    منم همون طور عین مجسمه زل زده بودم به فرش!

    _آخ جـــــــون!داداش فریـــــد؟

    از شدت تعجب ابروهام بالا پرید و نگاهمو سمت ساعت مچیم کشوندم.

    هشت!

    نیلوفر اومده!

    این الان گفت داداش فرید؟فرید کجا بود آخه؟

    تا خواستم بلند شم و برم صداشو ساکت کنم،توی اتاق پرید.

    مانتو شلوار مشکی تنش بود و مقنعه ی مشکی.ده ماه گذشته ولی هنوز مشکیشو در نیاورده!برعکس ظاهر خندونش،می دونم قلبش پر از غمه.

    همون طور نگاهش بین مهندس و ارسلان می چرخید و دستش که سمت مقنعش رفته بود تا درش بیاره،رو هوا خشک شده بود!

    با صدایی که نشون می داد جاخورده ولی از رو نرفته گفت:

    _سلام!یلداجان نگفته بود مهمون داریم!

    به دنبال این حرفشم به من که نزدیک در نشسته بودم،با پاش ضربه ی محکمی زد که از خنده ی مهندس تابلو بود دیده!

    ارسلان که نیشش تا بناگوش بازشده بود گفت:

    _خوبی نیل؟

    نیلوفر اخم غلیظی کرد و با کنایه گفت:

    _خوبم آقای رادفر!ممنون‌.

    ارسلان که بادش خوابیده بود،نیششو جمع کرد!

    نیلوفر متنفر بود که پسرا باهاش صمیمی برخورد کنن.

    تقریبا نیم ساعت بعد عزم رفتن کردن.تا توی حیاط بدرقشون کردم که ارسلان بی مقدمه گفت:

    _خاله معصومه مشکلی دارن؟

    نگاهی به مهندس که مثلا داشت کفشاشو می پوشید ولی مطمئناً حواسش به حرفای ما بود کردم و گفتم:

    _نه.چه مشکلی؟

    _از دفعه ی قبلی که دیدمشون شکسته و لاغر تر شدن...گفتم شاید خدایی نکرده بیماری دارن...

    هیچ دوست نداشتم یه شبه کل زندگیم واسه رئیسم و برادرش رو بشه؛بخاطر همین نه دوباره ای گفتم.

    ارسلانم که بیخیال شد و بعد از خداحافظی‌ رفت!

    مهندسم که ته بی فرهنگی و دنبال برادرش بدون خداحافظی روونه شد.فکر کنم ،‌ارسلان جای دوتاشون‌ خداحافظی کرد!

    از سوز سرما یکم تو خودم جمع شدم و سریع رفتم داخل و خودمو به خدا سپردم که نکنه نیلوفر بخورتم بابت سوتی که داده!

    (علی)

     

    قهوه ی روی میزم بهم چشمک می زد،ولی من دلم فقط و فقط چایی می خواست!

    نگاهی به ساعتم انداختم،پنج بود،کاری نداشتم و می تونستم برم.

    دلم می خواست برم پیش عمو حیدر و همه چیو براش تعریف کنم.

    از دیشب که اون عکسو توی خونه نادری دیدم،نمی دونم خوشحال باشم یا ناراحت!

    خوشحال بخاطر اینکه مَردی که زندگیمو نجات داده رو پیدا کردم و ناراحت بابت اینکه همون مَرد،دیگه نیست.

    برام خیلی عجیبه که نادری دختر سجاد نادریه.

    من فرم استخدامشو ندیدم وگرنه حداقل شک می کردم.

    از دیشب که فهمیدم،ناخودآگاه احترام زیادی براش قائل شدم،اون دختر مَردیه که منو از تاریکیای زندگیم بیرون کشید!

    داشتم همون طور فکر می کردم که دوتا تقه به در خورد و هنوز بفرمایید و نگفته،نادری وارد شد!

    منتظر اجازه نمی موند،از غرورش بود!

    منتظر و با ابروهای بالارفته نگاهش کردم،با لحنی که خشک و جدی بود گفت:

    _من امروز می تونم زودتر برم؟

    لحنش جوری بود که انگار می گفت:

    (اگه نذاری هم خودم می رم بی فرهنگ!)

    از کلمه ی بی فرهنگ خوشم اومده بود انگار!

    _بفرمایید،مشکلی نیست، خداحافظ .

    تشکری کرد و « خدانگهدار » زیرلبی گفت.

    از رفتنش که مطمئن شدم،‌خودمم بلند شدم و با پوشیدن کتم و برداشتن سوئیچ و موبایلم از شرکت بیرون زدم.

    می دونستم می خواد بره پیش دوستش واسه فروختن دوربینش.

    گفته بودم که حرفاشو ناخواسته شنیدم؟

    از ارسلان شنیده بودم که عکاسی خونده!

    حتما خیلی مشکلش حاده که راضی به فروختن دوربینش شده!آدم هیچوقت از علایقش نمی گذره،مگه تو شرایط سخت!

    یاد حرف عمو حیدر افتادم که یه بار گفت:

    _یه نقاش،وقتی حاضر میشه بوم و قلمشو بفروشه،که می خواد با پولش تابلوی زندگیِ عزیزانشو رنگ کنه!هرچقدرم مات و کمرنگ،مهم نیست!اون قوانین خودش رو داره!

    ‌سوار ماشینم شدم و آروم دنبالش رفتم.

    توی پیاده رو بود و دستاشو توی جیبش فرو کرده بود و آروم آروم راه می رفت.

    با این سرعتی که داشت تا فردا صبحم نمی رسید!

    خواستم برم سوارش کنم که دیدم این طوری بقیه ی برنامه هام‌لو می ره،

    پس همون جور آروم پشت سرش حرکت کردم.

    بالاخره سوار یه تاکسی شد و چند دقیقه بعد جلوی یه پاساژ که فقط مخصوص موبایل و‌ این جور وسایل بود پیاده شد.

    منم ماشینو پارک کردم و دنبالش رفتم.طبقه ی دوم پاساژ،رفت تو یه مغازه ی بزرگ و خیلی شیک!

    همون جور به ستونی که وسط پاساژ بود تکیه دادمو منتظر موندم تا بیاد بیرون.

    حدود ربع ساعت بعت از مغازه بیرون زد.

    وقتی مطمئن شدم که از پاساژم بیرون رفت،وارد مغازه شدم.

    رفتم سمتی که یه خانم،همسن و سال نادری،پشت میز بود و داشت یه دوربینو نگاه می کرد.

    دوربینی که احتمالا ماله نادری بود و خانمی که قطع به یقین همون دوستش!

    رفتم سمتش و سرفه ای کردم تا متوجهم بشه.

    نگاهم کرد و گفت:

    _سلام،می تونم کمکتون کنم؟

    لبخند کمرنگی زدم:

    _سلام...راستش دنبال یه دوربین خوب و دست دومم.

    یه برق شادی توی چشماش نشست!

    دوربینی که دستش بود و نشونم داد:

    _اتفاقا اینو پیش پای شما،دوستم گذاشتن پیشم برای فروش!دوربین خوبیم هست و..

    و شروع کرد از ویژگیاش گفتن.

    بی حوصله گفتم:

    _قیمتش؟

    _ واللّه چون دست دومه،نصف یه دوربین نو پولشه.

    _دوربین نو چقدر؟

    _حدودا یک ‌و هشتصد!

    کارت عابرمو از توی کیف پولم درآوردو گفتم:

    _پس لطف کنید یک و هشتصد از این کارت بکشید!

    با تعجب نگاهم کرد:

    _مگه دوربین دست دوم نمی خواید؟

    _چرا همینو می برم!

    _پس..

    _شما فکر کنید می خوام به دوستتون کمک کنم وَ..

    کنجکاو شد:

    _وَ؟

    لبخند دوستامه ای زدم:

    _و شما به یلداخانم چیزی نمی گید!

    (یلدا)

     

    _آبجی تو رو خدا ...

    کلافه گفتم:

    _بس کن دیگه نیل...میگم حوصله ندارم....

    لب برچید و خودشو مظلوم کرد:

    _آخه من قول دادم به مینو...گفتم آبجیم یه عکاس حرفه ایه...

    _هست...ولی حوصله جشن تولد نداره که بیاد از یه دختر بچه هیجده ساله چیلیک چیلیک عکس بگیره...

    خواست دوباره چیزی بگه که سریع گفتم:

    _اصلا من دوربین ندارم!گذاشتمش برای فروش...

    چشماش پر از بهت شد...

    _یادگاری بابا بود برات...چرا فروش؟

    _نیاز دارم به پولش..

    به آنی اشک توی کاسه ی چشمای آبیش که همرنگ چشمای بابا بود جمع شد...

    سریع تشر زدم:

    _گریه نکنیا...تا بیام باهات...

    بین گریه لبخند زد...ابرو بالا انداختم:

    _حلا این مینو خانمتون دوربین دارن؟

    با حسرت گفت:

    _اره بابا بچه پولدارن...

    _پس بپر بریم یه تیپ درست درمون بزنیم!

    ***

     

    توی آینه نگاهی به خودم انداختم،یه مانتوی سورمه ای که تا کمر یه خورده تنگ بود و از کمر به پایین حالت دامن میشد.

    قدش تا زیر زانو بود.جلوی سینه اش،

    یه پارچه گلدار سورمه ای،آبی و سفید می‌‌ خورد و آستین هاش مدل مردونه بود.یه شال ابی کمرنگ پوشیدم و دسته هاشو بلند گذاشتم و یکیشو روی شونم انداختم.چون مانتوی بلندی بود،با یه جوراب شلواری ضخیم مشکی پوشیدمش و کفشای تخت مشکیمو که براق بودن هم پام کردم.همه ی این لباسا کادوی تولد از طرف نگین بود.اولین بار بود می پوشیدمشون،بعد از تولد پارسالم بابا رفت و ما مشکی پوش موندیم.

    نگین همیشه میگفت کفش پاشنه بلند بپوشم چون قدم کوتاهه!ولی مگه صد و شصت کوتاهه؟

    کیفمو برداشتم و عقب گرد کردم که از اتاق بیرون برم،نیلوفرو دیدم که یه مانتوی مشکی با نقشای طلایی پوشیده،با روسری ساتن مشکی و شلوار و کفش مشکی..هزاربار باهاش حرف زدم که مشکیشو دربیاره اما زیر بار نمیره که نمیره. 

    اخم کمرنگی روی پیشونیم نشوندم،اشاره ای به سرتاپایِ مشکی پوشش کردم:

    _این چه وضعشه نیل؟کِی می خوای مشکیتو دربیاری؟هوم؟

    کیفشو روی شونش انداخت و همون طور که سمت هال می رفت و دستشو توی هوا تکون می داد گفت:

    _قبلا راجع‌ بهش حرف زدیم...بیخیال!

    بعدم بی توجه به من رفت توی حیاط!این دختر خیلی کله شقه!

    _یلدا؟مادر بیا یه لحظه...

    با صدای مامان،خودمو به اتاقش رسوندم.قلاببافتنی توی دستش بود و داشت یه شال گردن می بافت.

    _جونِ دلم معصومه بانو؟

    لبخند شیرینی زد،انقدر شیرین که از ته ته قلبم خداروشکر کردم بابت بودنش.

    نگاهی به قد و بالای یک و شصتیم کرد و چشماشو به نشونه ی تایید روی هم گذاشت:

    _برید مادر، خدا پشت و پناهتون ...

    _من به پری خانم می گم بیاد پیشتون...

    _لازم نیست که...حالم خوبه..

    رفتم نزدیکش و رویدستاش که قلاب بافتنی رو گرفته بودن آروم بـ ــوسه ای زدم،لبخند از ته دلی زدم و گفتم:

    _بله حالت خوبه الحمداللّه ... اما این طوری خیال من راحتتره!

     

    ***

     

    از آژانس پیاده شدم و کرایه رو حساب کردم،نیلوفر که کنارم ایستاد،همون طور که به قصر روبه روم خیره بودم گفتم:

    _عجب خونه ای! اینا تو این خونشون گم نمی شن؟

    خنده ی آهسته ای کرد:

    _نه،عادت دارن به بزرگی...

    _همون طور که ما عادت کردیم به یه خونه دو اتاقی!

    با لحنی که حس می کردم ده سال ازم بزرگتره گفت:

    _ خداروشکر همونم داریم...خیلیا هستن که الان دارن دعا می کنن بارون نیاد تا بی سرپناهی خیسشون نکنه! ناشکری نکن آبجی بزرگه...

    چند ثانیه بهش خیره شدم که با لبخند گفت:

    _چیه؟

    _حس می کنم این ده ماه خیلی بزرگ شدی!

    خندید،یادِ بابا افتادم!

    _بریم تو؟

    خواستم بگم آره بریم،که یهو چیزی یادم افتاد:

    _کادو مادو براش گرفتی؟

    همون طور که دستمو می کشید سمت زنگ آیفون جوابمو داد:

    _آره...پولامو جمع کرده بودم یه نیم ست نقره براش گرفتم!

    زنگ آیفونو فشار داد،با صدای ظریف خانمی که کیه گفت،دستی به لبه ی شالم کشیدم!نمی دونم چرا!شاید برای ورود خودمو آماده کردم!

    _نیلوفرم،دوست مینوجون!

    در با صدای تیکی باز شد و ما وارد حیاط یا بهتر بگم باغِ خونه شدیم!

     

    ***

     

    _چقدر بزرگه!

    نیلوفرم سری به نشونه ی تایید تکون داد.

    با دیدنِ هفت،هشت تا ماشین مدل بالا گفتم:

    _مهمونیِ خونوادگیشون اینه؟

    _هم‌ تولده،هم مثل اینکه یه جشن واسه موفقیت کاری پدرش...

    سرمو به معنی فهمیدن تکوم دادم.

    به در اصلی ساختمون که رسیدیم،با دیدن مستخدمی که لباس فرم آبی و سفید تنش بود،یادِ فیلمای دوره ی قدیمِ انگلستان افتادم!

    کی می ره این همه راهو؟

    خوش آمد گفت و به داخل خونه راهنماییمون کرد.

    داخل که شدیم،از بوی مزخرفی که مخلوط عطرای مختلف بود حالم بد شد.

    _اگه مایلید لباستونو تعویض کنید بفرمایید این اتاق...

    اینو همون مستخدم گفت و با دستش اتاقی که ته راهرویِ متصل به ورودی خونه قرار داشت رو نشون داد.

    _نه ممنون...

    با حرف نیلوفر راهشو کشید و رفت سمت دیگه ی همون راهرو که فکر کنم آشپزخونه بود!

    _احساس می کنم اومدم قصر پادشاه و دوازده به بعد کفشم جا می مونه و چند روز دیگه جارچیا میان دنبالم و بادا بادا مبارک بادا!

    نیلوفر با خنده دستمو سمت سالن خونه‌کشید و(دیوونه) ای نثارم کرد!

    بادیدنِ خانما و دخترای جوون توی لباسای شب یه لحظه هنگ کردم!تولد بود یا...

    دختری همسن و سال نیلوفر با دیدنمون به سمتون اومد،چهره اش توی اون پیراهن پرنسسیِ آبی بچگونه تر می زد.

    نیلوفر و بغل کرد و‌ به من دست داد.

    با خوشحالی وصف ناپذیری گفت:

    _وای خیلی خوشحالم که اومدین!

    لبخند کمرنگی زدم و گفتم:

    _کو دوربینت پرنسس؟

    از لفظ(پرنسس) نیشش تا بناگوش باز شد و‌ با گفتنِ (الان میام) رفت سمت طبقه ی بالا.

    یه خانم میانسال که البته خیلی خوب مونده بود،با پیراهن بلند مشکی که سنگ دوزی های فاخری داشت سمتون اومد.

    از فرق سر تا پامون‌ رو،با نگاهی که در وهله ی اول اصلا به دلم ننشست چک‌کرد!بعدم با لحن نه چندان دوستانه ای گفت:

    _شما باید همون عکاسی باشید که دخترم می گفتن!

    پس مادرش بود.اولین بار بود که از خودم بدم اومد که چرا دکتر یا مهندس نشدم!با مسخرگی کلمه ی عکاس رو تلفظ کرد!

    خواستم یه چیزی بارش کنم که یادم اومد ازم بزرگتره و احترامش واجب،پس دندون روی جیگر گذاشتم و لبخند احمقانه و زورکی ای زدم.

    درست همون موقع مینو با یه دوربین توی دستش سمتمون اومد.

    _بفرمایید اینم دوربین...

    از دستش گرفتمش و نگاه سرسری انداختم.دوربین خوبی بود!

    یادم باشه زنگ بزنم به ستاره ببینم دوربینمو کسی خریده یا نه؟

    _دوربین خوبیه...خب از کجا شروع کنیم؟اوم...باغتون قشنگه برای عکس گرفتن،اون سمتی که نورش زیاده قشنگه!

    _پس بریم!

    با مینو و نیلوفر رفتیم سمت باغشون...

     

    ***

     

    _ببین...اینجور وایسا!آها...دستتو بزار روی کمرت...لبخند بزن...دامن لباستو بالا بگیر... بخند دیگه خوشگله...عالیه!

    همون طور که عکسو نگاه می کردم گفتم:

    _حالا برو سمت اون آلاچیق...

    _نیلوفرم بیاد.‌‌..می خوام دوتایی باشه عکسمون!

    سری به تایید تکون دادم و منم پشت سرشون رفتم!چه مسخره ی دوتا الف بچه شدما!

    صدای ماشینی به گوشم خورد،اهمیت ندادم و رفتم جلوتر.لنزو نگاه کردم،فاصلم باهاشون کم بود و عکس خوب درنمیومد،همون طور که سرم تو دوربین بود عقب عقب رفتم که احساس کردم پام روی چیزی قرار گرفت،از حس کردنم چند ثانیه نگذشته بود که صدای داد یه نفر از پشت سرم باعث شد بترسم و سریع عقب گرد کنم:

    _آخ...آخ پام...پام داغون شد...وایی...

    همون طور هاج و واج نگاهش می کردم،از حضورش متعجب بودم و تعجبم بیشتر به خاطر کولی بازیش بود!

    _شما؟اینجا؟

    دست از آه و ناله برداشت و صاف ایستاد،سقلمه‌ ای به ارسلان که کنارش ایستاده بود و داشت می خندید زدکه سریع خودشو جمع کرد!

    _فکر کنم من باید ازشما این رو بپرسم خانم‌نادری!

    (علی)

     

    _اه..بیا دیگه ارسلان..یه ماشین می خوای قفل کنیا...

    به دنبال این حرفم خودشو بهم رسوند.

    شونه به شونه ی هم راه افتادیم سمت در ورودی خونه ی عمه فخری.

    از سمتی که یه راه باریک شنی داشت رفتیم.یکم تاریک بود و منم توی شب دیدم کم می شد.

    هزاربار هم فرشته بهم گفت که برم چشم پزشک اما من پشت گوش انداختم!

    _اون مینو نیست توی آلاچیق؟

    نگاهی به سمت آلاچیق انداختم تا ببینم ارسلان درست می گه یا نه!

    چشمامو ریز کردم اما از اون فاصله چیز زیادی دستگیرم نشد.

    _بریم جلوتر...نمی بینم از این جا...

    جلوی آلاچیق که رسیدیم،احساس کردم یه نفر جلوتر از ما ایستاده،با اون قد کوتاه و ریز و میزه،قطعا یه دختر بود!

    لباسش‌رنگ تیره بود و مشکل چشمام نمی ذاشت تشخیص رنگ بدم!

    دختره کم کم عقب اومد،یهو نفهمیدم چی شد که محکم پاشنه ی پاشو روی پنجه ی پام گذاشت!

    این کفشایی که پوشیده بودم،حاصل خریدِ تنهاییِ فرشته بودن و یه سایز تنگ بودن و پام رسما با این ضربه لِه شد!

    زدم به درِ کولی بازی و بیخیالِ مرد بودنم پامو گرفتم و آخ و ناله کردم!

    یهو دختره برگشت سمتم،چهره شو تشخیص ندادم!

    صدای قهقهه ی ارسلان بغل گوشم هوا رفته بود!

    دختره با تعجب گفت:

    _شما؟اینجا؟

    قسم می خورم از تعجب دهنم داشت باز می شد که خوشبختانه جلوشو گرفتم!

    نادری؟اینجا؟

    با سقلمه ای که به پهلوی ارسلان زدم،صداشو خفه کرد!

    خودمو نباختم و ریلکس سؤالمو پرسیدم،اصلا هم به روی خودم نیاوردم که با یک متر و هشتاد و نُه سانت قد،داشتم آخ و ناله می کردم!

    _اینو من از شما باید بپرسم خانم نادری!

    چیزیو جلوم تکون داد،که سخت تشخیص دادم دوربینه،این مگه دوربینش دست من نیست؟

    _اومدم عکاسی!مینو دوست خواهرمه...

    آهان بلندی گفتم!

    _و شما؟

    _مینو دختر عممه‌‌...

    با آهان بلندش خنده مو خوردم،این دختر یه بچه ی به تمام معنا بود!

    دو نفر از آلاچیق اومدن سمت ما که خب تشخیصِ اینکه مینو و خواهر نادرین کار سختی نبود!

    نزدیکتر که‌شدن از لباسای مینو تشخیصش دادم!

    مثله بقیه ی دخترای فامیل!

    چیزی نمیپوشیدن سنگین تر بودن!

    خواهر نادری سلام آرومی داد که قبل از اینکه جوابشو بدم،ارسلان پر از ذوق گفت:

    _به به نیلوفرخانم!احوال شریف؟

    بیا...این پسر هنوز آدم نشده!حتما باید مثله دفعه ی قبل حالشو بگیره که بفهمه بابا این دختر از صمیمیت با تو خوشش نمیاد!والسلام.

    _خوبم.

    این حرفو چنان سرد گفت که جای ارسلان من یخ کردم!

    با صدای مینو از فکر درومدم:

    _عکس گرفتن یلدا جان تموم شد...بریم تو...بفرمایید...

    خواستم برم که ارسلان دستمو کشید و آروم دم گوشم گفت:

    _اول خانما...باید بگم فرشته یه دوره کلاسهای فشرده ی رفتار مناسب با لیدی هارو یادت بده!

    پوزخندی زدم:

    _فرشته چرا؟میام پیش خودت که به لطف دوست دخترای مدل مدلت استادی!

    احساس کردم اخم کرد!به درک!دروغ می گفتم مگه؟

    دستمو ول کرد و پشت سر نادری اینا راه افتاد...خودمو بهش رسوندم و نگهش داشتم،کلافه شد،اینو از صدای حرصیش فهمیدم:

    _ولم کن علی...

    _دور این دخترو خط بکش،خط پر رنگ!

    دستشو با شدت از حصار انگشتای من بیرون کشید،نیم نگاهی سمت نادری اینا که حالا داخل خونه شده بودن انداخت و بازم برگشت سمت من.

    نورِ چراغای سمت ورودی توی صورتش می خورد و همین باعث می شد به خوبی ببینمش که چطور کلافه شده و لبشو می جوه!

    _چی می گی؟کدوم دختر؟

    _نیلوفر...

    هیچی نگفت!پس حدسم درست بود!

    _این دختر با اون عملیایی که با توان فرق داره ارسلان!اونقدر سادگی ازش می باره که با مانتو شلوار اومده تولد رفیقش...ببین منو!خط بزن رو اسمش...یه خط بزرگ...اصلا فراموش کن نیلوفری بوده!اون لیاقتش یکیه عینه خودش پاک و سر به زیر...نه تویی که هفت خط روزگاری!

    _حرف دهنتو بفهم...من هفت خطم؟

    _از نظر من کسی که آمار دوست دختراشو کل شهر دارن،نه تنها هفت خطه بلکه اونقدر آشغاله که لیاقتش یه زنی عینه خودشه!زنی که مثه خودش با همه بوده!نه دختری که گذشته و حالش پر از پاکیه!اگه غیر این باشه عدالت بی معنی می شه...

    با قدمای سریع به سمت ساختمون اصلی حرکت کردم.این حرفا خیلی وقت بود روی دلم مونده بودن.ارسلان دیگه داشت گند می زد به زندگیش!اون حالیش نبود و سرشو مثله کبک توی برف فرو کرده بود،من که می دیدم داره غرق گـ ـناه می شه!گاهی فکر می کردم چی باعث شد ارسلان این طوری بشه؟شاید از سیری و زیاد داشتن بود!شاید اگه مثله نادری می رفت سرکار و به حقوق کم راضی می شد،الان بهتر از آدمِ زیاده خواهی که هست،بود!

    من از بابا یاد گرفته بودم خوب باشم!بابا همیشه می گفت:«تحت هر شرایطی خوب باش...خوب بودن هیچوقت از مُد نمیفته!» 

    کاش عمو،به جای پول پارو کردن،خوب بودن رو به ارسلان یاد می داد!

    با به یادآوردن عمو لبخندی زدم،نادری فکر می کرد من و ارسلان برادریم!امشب که عمو رو ببینه فکر کنم همه چیو بفهمه...

    به خودم اومدم و سرمو تکون دادم،چه اهمیتی داشت بفهمه؟

    پوف کلافه ای کشیدم و داخل خونه شدم.از بوی سیگار بینیم جمع شد.واقعا موندم که چطور این آدما با لذت سم رو وارد کبد و ریه هاشون می کنن؟جالب اینجاست خیلی ها همین توتون دود کردن رو،مایه ی باکلاسی می دونن!

    توی جمع که چشم چرخوندم،رسیدم به عمه که داشت با زن عمو حرف می زد.با مادر ارسلان.حوصله نداشتم برم پیششون و راجع به فرشته سوالای بی سر و ته بپرسن،پس راهمو کج کردمو رسیدم به نقطه ای که یه نفر که من رو بی فرهنگ می دونست ایستاده بود!

    ناخودآگاه لبخندی زدم!انگار بین این همه آدم که از جنس من نبودن و با وجود نسبت فامیلی باهاشون غریبه بودم،یه آشنا پیدا کردم!

    حالتم درست مثله روز اول مدرسه ام بود.وقتی که زنگ خورد و خودمو بدو بدو به اون طرف خیابون مدرسه رسوندم!سریع خودمو توی ماشین انداختم،نه به خاطر مادرم،نه!من اون روز با تمام وجودم فرشته ی سه سالمو در آغوش گرفتم!

    آه خفه ای کشیدم،

    اگه می خواستم همین طور به فکر و خیال ادامه بدم امشب باید همه ی خاطرات تلخمو مرور می کردم!خاطراتی که سال ها بود ازشون‌‌ فرار می کردم.راستش حاضر نبودم آرامش نسبیِ الانم رواز دست بدم!

    جلوتر رفتمو نزدیکش شدم،پشتش به من بود و با موبایل تقریبا کوچیکش ور می رفت.

    _غافلگیر شدم از دیدنتون!

    نگاهش رو از صفحه ی به سمتم برگردوند:

    _منم همین طور...

    تنها مکالمه ی بینمون همین دو جمله ی کوتاه بود!

    مشخص بود که از حضورش توی این مراسم مسخره و به شدت تجملاتی راضی نیست!

    کلافگی توی رفتارش موج می زد.چند ثانیه ای یک بار ساعتشو نگاه می کرد،با دنباله شالش بازی می کرد و مدام لباسِ مرتبشو مرتب می کرد.

    تو فکر کلافگیش بودم که دیدم ارسلان یه گوشه وایساده و داره نیلوفری که با لبخند پیش مینو نشسته رو نگاه می کنه!یادم افتادکه پارسال بیشتروقتایی به ارسلان زنگ می زدم یا کارش داشتم می گفت خونه ی دوستمم و دل نمی کند از دوستش و حالا سخت نبود برام این که اون دوستش برادر نادری بوده و دل نکندنش و دلیلش نیلوفر.

    _سلام...

    با شنیدن صداش به سمتش برگشتم.آرمان!

    پسرِ بزرگ عمه فخری و منحوس ترین فرد فامیل؛البته از نظر من،جلومون ایستاده بود و با نگاهی که هیچ دوست نداشتم چشم دوخته بود به نادری.

    دخترا برای آرمان اسباب بازی به تمام معنا بودن؛اون یکی از دلایل به گند کشیده شدن زندگی ارسلان بود،شاید اگه انقدر با ارسلان نمی پرید،الان همه‌چیز فرق می کرد.

    چهره ی جذابی داشت،موهایِ قهوه ای که رو به بالا شونه زده بود،چشمای آبی،بینی کشیده و لبای متناسب باصورتش و لباسای مارکی که هیکل ورزشکاریش رو به رخ می کشیدن.ولی پشت همین چهره و تیپ و قیافه ی آنتیک یه آدم عیاش بود که من خوب از زیر و بم کاراش خبر داشتم؛از این که تا الان کلی دخترِ احمق رو خام خودش کرده و ساقی بودنش!

    وقتی دیدم نگاهش زیادی روی نادری هرز می ره،رو کردم بهش و گفتم:

    _چیکار داری؟

    این جملمو چنان با حرص گفتم که نادری با تعجب نگاهم کرد،

    آرمان اما ریلکس تر از همیشه دود سیگارشو سمت ما بیرون داد و با لحن چندش آوری که فقط برای آزار دادن من بود گفت:

    _با تو کاری ندارم...حوری دیدم...عرضی هست؟

    خوب می دونست چطور روی اعصابم بره.

    کینه و دشمنیش با من سرِ قضیه ی خاستگاریش از فرشته بود که من مخالفت کرده بودم.

    اون موقع ها فرشته تازه دانشگاه رفته بود و سرش گرمِ درس بود،حتی خودشم مایل به ازدواج با آرمان نبود،که اگرم بود من هیچ وقت اجازه نمی دادم چون آرمان نه تنها قصد دست کشیدن از کاراشو نداشت،که یه جورایی عادت کرده بود بهشون.

    فرشته زیاد بود براش و اون هنوزم منو‌ مقصر نرسیدن به فرشته می دونست!

    یادمه شبی که فرشته با فرهاد ازدواج کرد،

    آخر شب مست و با وضعی داغون اومد در خونه ی من و با همون وضعش کلی لیچار بارم کرد.اما گـ ـناه من چی بودکه فرشته،شیرین وار فرهاد رو می خواست؟

    گاهی فکر می کنم نکنه بدبخت شدن فرشته ربطی به نفرینِ آرمان داشته باشه!

    فرشته ای که دوماه بود از دست شوهرش و کتک هاش به خونه ی من اومده بود.

    از فکر اومدم بیرون و خواستم یه چیز خوب بارش کنم که با دیدن نادری گیج نگاهش کردم،شاید کلا همه ی اتفاقات یک دقیقه هم نشد،

    جلوی دهنشو گرفت و به سرعت و به حالتِ دو از خونه بیرون رفت و منم هراسون دنبالش رفتم،

    کنار ورودی ایستاده بودیم و کسی حواسش به ما نبود بخاطرهمین کسی متوجه حضورنداشتنمون نشد!

    کنار استخرِ خالی ایستاده بود و عق می زد. حالتش مثله سرفه های شدید بود.

    با نگرانی که نمی دونم از کجا اومده بود صداش زدم:

    _خانم نادری؟چی شد؟یلدا خانوم...

    جوابمو نداد.چشمای نگرانم دستاشو دنبال کردن که دور گلوش قفل شدن،با شدت سعی داشت راه گلوشو باز کنه،

    مثله ماهی ای که از آب دور افتاده باشه لباشو تکون می داد،صبر و جایز ندونستم و به سمت خونه دویدم و با عجله وارد شدم،داد زدم:

    _نیلوفر...یلدا...نفسش بالا نمیاد...کیفش...کیفشو بیار...

    جلوی چشمای متعجب مهمونا دوباره به باغ برگشتم و همون طور فریاد زدم:

    _زود باش لعنتی...داره می میره...

    کنارش که رسیدم،بی حال روی زمین سرد افتاده بود،لباش به کبودی می زدن.

    مستأصل بالای سرش وایساده بودم و نمی دونستم چه غلطی بکنم!

    حالتش فقط یه چیز می تونست باشه(آسم).

    من با این بیماری لعنتی آشنایی دیرینه داشتم.

    نیلوفر با عجله کنارش زانو زد،سرشو روی پاهاش گذاشت و درحالی که اشکاش روی گونه اش جاری شده بودن،اسپری رو توی دهنش فرو کرد؛یک،دو،سه!

    نفسش برگشت و با گنگی چشماشو باز کرد.

    دستامو کلافه روی صورتم کشیدم و ناخودآگاه زمزمه کردم‌ : 

    _ خدایا شکرت ...

    همه ی آدمای اون داخل الان دور ما جمع شده بودن،البته با اون فریادای من بیشتر از اینم انتظار نمی رفت!

    دست خودم نبود،وقتاییم که بچه بودم و فرشته وسط بازی کردنامون این طوری می شد،داد می زدم و از بابا کمک می خواستم.البته بیماری فرشته الان خیلی بهتر شده بود و تقریبا بهبود پیدا کرده بود.

    نگاهم کهبه آرمان افتاد، بدجور دستام می رفتن تا دور گردنش حلقه بشن.اگه اون دود

    سیگار لعنتیشو توی صورت یلدا نمی داد اینجوری نمی شد.

    با کمک نیلوفر از جاش بلند شد،

    حالش خراب تر از اینی بود که به احترام و این چیزا اهمیت بده.کیفشو از دست نیلوفر کشید و آروم بهش گفت:

    _بیا از این خراب شده بریم...همین الان...

    که چون من کنارشون بودم شنیدم.

    _می رسونمتون...

    نگاهم کرد،انگار حوصله ی مخالفت نداشت که سری به تایید تکون داد.

    کم‌‌ کم‌ بقیه هم رفتن تا به بقیه ی جشن برسن.

    داشتیم سوار ماشین می شدیم که عمه به سمتمون اومد.

    پاکتی رو به سمت یلدا گرفت و با لحن اعصاب خرد کن همیشگیش که غرور و تکبرِ بی جا ازش می بارید گفت:

    _دستمزدت...

    نگاهم فقط به سمت دست یلدا بود که مشت شد.نفس عمیقی کشید که خوب حسش کردم،ولی انگار اون نفس عمیق هم نتونست حالشو خوب کنه،

    چون از لای دندوناش تقریبا غرید:

    _کار من چیز دیگست خانم محترم...من عکاسِ جشن تولدای دخترای هیجده ساله یِ باباپولدار نیستم!کاری که کردم لطفی بود در حق دوست خواهرم...شب خوش...

     

    (یلدا)

     

    با سستی روی صندلی عقب ماشین مهندس نشستم.نیلوفرم کنارم نشست و همین که مهندس‌ ماشین رو روشن کرد،

    در جلو باز شد و ارسلان خودشو روی صندلی جا داد.

    همون طور که دریچه های بخاری رو دست کاری می کرد گفت:

    _برو داداش که عمه عصبیه و الان ترکشاش می گیرتمون...

    مهندس خنده ای کرد و راه افتاد و از باغِ اون عمارتِ منحوس بیرون زد.

    راستی راستی امشب داشتم می مردما.لعنت به این مریضی،لعنت به آسم.

    آسم و حمله های عصبی من حاصل شیمیایی شدن پدرم زمان جنگ بود.ریه هاش شیمیایی شده بودن و این موضوع روی من که بعدها به دنیا اومدم تاثیر گذاشت،ولی فرید و نیل مشکلی نداشتن.

    زیاد این طوری نمی شدم،بیشتر در اثر دود سیگار و قلیون این حالتا بهم دست می داد.

    چشمامو با بی حالی روی هم گذاشتم که با آهنگی که پخش شد،ماشین که نه،زمین و آسمون دور سرم چرخید.

    این آهنگ خیلی عذاب آور بود،آهنگی بود که اون آشنایِ غریبه، هر وقت با بچه های کلاس به کافه اش می رفتیم برامون می ذاشت.بعد

    از یک سال،خاطره هاش عذاب نبودن؟ به خدا بودن،من داشتم فراموشش می کردم!

     

    خدا رو چه دیدی

    شاید عاشقم شد

    شاید بعد یک عمر

    عزیز دلم شد

    شاید عشقو فهمید

    تو این ناامیدی

    شاید قصه برگشت

    خدا رو چه دیدی

    دلم عاشقت بود و

    انگار ندیدی

    به عشق کی دنیامو آتیش کشیدی

    چجوری دلت اومده ساده رد شی

    دلت با کی بوده که می تونی بد شی

    چرا از علاقم به تو کم نمی شه

    پر از خاطرات تو می شم همیشه

    به غیر تو از هر کی دل کنده بودم

    من از اول بازی بازنده بودم

    بازنده_سامان جلیلی

    چشمامو محکم روی هم فشار دادم.

    خوب بود که به سمت شیشه چرخیده بودم؛حداقل اگه اشکمم در میومد کسی منو نمی دید.

    دوباره یادش افتادم،

    یادِ خودش،کافه ی دنج و قشنگش،یادِ شیرکاکائوهایی که برای بچه های گروه درست می کرد،

    یادِ وقتایی که یادش می رفت عکساشو بده برای چاپ کردن و استادا بخاطر زبون ریختنش کاری به کارش نداشتن!

    من امشب با تمام وجودم یادِ کسی افتادم که توی زندگیش هیچ نقشی نداشتم و ندارم!

    نداشتم که با( گلبهارش) خوش و خرم زندگی می کنن!من

    هیچ نقشی نداشتم‌ توی زندگی همکلاسیم.من فقط یه همکلاسی بودم و اون همه ی زندگی من بود!

    اما اونقدرا لجن نیستم که به یه مَردِ متأهل فکر کنم،من داشتم فراموشش می کردم، به خدا داشت یادم می رفت چشمایِ عسلیشو.داشتم فراموش می کردم عطر شیر کاکائوهاشو.

    اما امشب درست توی بدترین لحظه ی ممکن،این آهنگِ لعنتی،آخ؛امان از این آهنگ لعنتی...

    نفس عمیقی کشیدم و اشکای سرکش و لجبازی که قصد رسواییِ دلمو پیش وجدانم داشتن رو پس زدم.

    یک ساله که اون زن داره،آخرین بار مراسم بابا دیدمش،زنشو دوست داره و این همه دلیل هست برای فراموشیش،غلط می کنه دلم اگه بخواد هرز بره.

    _می شه آهنگو عوض کنید؟

    آروم گفتم،ولی شنید و چندتا آهنگ جلو زد.در کمال ناباوری آهنگ تند و ریتمیکی پخش شد و گوشام از صدای (گوپس گوپسش‌) در امان نموند.

    ارسلان با عجله دستشو سمت پخش برد و قطعش کرد.نیلوفر خندش گرفته بود و از بس جلوی خندشو گرفته بود قرمز شده بود!

    ولی من نه حوصله ی خندیدن داشتم و نه حوصله ی فکر کردن به حرفی که مهندس زد:

    _آهنگای خودم نیستن که...این فلش قدیمیِ فرشتس...

    فرشته،فرشته!کاش می شد ببینمش!

    چند دقیقه ای به سکوت دلچسبی گذشت که مهندس، با سوالی که از نیلوفر پرسید بهمش زد:

    _نیلوفر خانم شما سال چندمین؟

    نیلوفر سرشو به سمتش چرخوند:

    _سال آخر تجربیم...

    _واسه کنکور چه رشته ای می خواید؟

    _روانشناسی...

    _ان شاءاللّه قبول می شید...پدر منم روانشناس بود...

    به دنبال این حرفش آه عمیقی کشید.تعجب به تک تک سلولام منتقل شد،پدرشون که فرش فروشی داشت!

    طاقت نیاوردمو سوالمو پرسیدم:

    _فرید می گفت پدرتون تاجر فرشن!

    لبخند دندون نمایی زد و سرشو تکون داد:

    _پدر ارسلان،بله...پدرمن روانشناس بود....

    گیج شدم!مگه این دوتا داداش نبودن؟

    از سکوتم پی به گیجیم برد و گفت:

    _منو ارسلان پسرعموییم!

    از شدت تعجب چشمام گرد شدن!پس چرا ارسلان گفت داداشن؟

    _البته چون ارسلان و من مثل برادریم،همه فکر می کنن داداشیم و‌این که فامیلیمون و محل کارمونم یکیه،به این قضیه دامن می زنه...

    به (آهان) گفتنی اکتفا کردم.حالا

    که فکرشو می کنم چندان هم مهم نیست که برادر باشن یا پسرعمو.اصلا به من چه؟

    سرکوچه که رسیدیم تشکری کردم و همراه نیلوفر از ماشین پیاده شدیم.

    تعارف نکردم چون نه حوصله ی پذیرایی داشتم و نه اعصاب درست و حسابی و مهندس هم که تعارفا رو روی هوا می زد!

    بعد از خداحافظی وارد خونه شدیم.

    مامان توی هال نشسته بود و داشت شال گردن طوسی،صورتی رو می بافت.

    ما رو که دید لبخندی زد و عینک گردِ دسته طلاییشو از روی چشماش برداشت.

    نیل پیش دستی کرد و همون طور که از گردنش آویزون می شد،با لحن مختص به خودش که توی خونه و پیشِ دوستای صمیمیش شکوفا می شد گفت:

    _شلام مامان خوجملم...چطور مطوری؟

    تشر زدم:

    _مثله آدم حرف بزن نیل...

    پشت چشمی نازک کرد و من رو به مامان گفتم:

    _سلام مامان خانم...رو به راهی؟باز که تنها موندی شما...

    _سلام به روی ماهتون...تنهایی معنی نداره مادر... خدا که همیشه هست ...

    لبخندی زدم و‌دلم یه بار دیگه قرص شد به بودن خدایی که همیشه بوده و هست ...

    نگین همیشه می گه :«تو از اون دسته آدمایی هستی که هِی باید بهت یادآوری کنن امید از بین نمی ره...»

    راست می گه،من همیشه فراموش می کنم که کسی که بیست و چهار ساله هوامو داشته،از این به بعدم کنارم می مونه ...

    _حالا خوش گذشت؟

    تو دلم پوزخند زدم و گفتم خیلی!البته اگه حمله ی تنفسی و رفتار تحقیرآمیز عمه خانم رو در نظر نگیرم!

    روی زبون اما به خاطر این که مامان ناراحت نشه،قبل از سوتی دادن نیل لب باز کردم و گفتم:

    _خوب بود...

    نیلوفرم به خاطر این که حواس مامان رو از مهمونی پرت کنه با ذوق شال گردن نصفه نیمه رو لمس کرد:

    _ماله منه مامان؟

    مامان با شیطنت ابرو بالا انداخت:

    _ماله یلداس...

    لبخند نیلوفر به آنی جمع شد و لباش آویزون!خوشحال شدم و ناخودآگاه از زبونم در رفت و گفتم:

    _ایول...کنف شدی؟

    مامان با شماتت نگاهم کرد:

    _مثله این که اول خودت باید حرف زدنو یاد بگیری شبِ چله...

    لبای نیلوفر به خنده باز شدن و قهقه اش به هوا رفت.

    من اما هنگِ هنگ!امشب همه دست به دست هم دادن تا روح و روان منو به هم بریزن.

    بابا بیشتر وقتا بهم می گفت(شبِ چله)!می گفت تو شبِ چله ای هستی که تویِ شبِ چله به دنیا اومدی!

    لبخند تصنعی زدم و روبه مامان و نیلوفر که داشتن بهم‌می خندیدن گفتم:

    _من خستم یکم...می رم بخوابم...شب بخیر...

    به اتاق که رسیدم،پنجره ی مربعی شکلشو که یه پرده ی حریر آبی داشت باز کردم و نفس عمیقی کشیدم.

    کجایی بابا که دلم‌تنگه خنده هاته،دلم واسه نوازشات،واسه مهربونیات،واسه نگاهت تنگ‌شده.

    خودمو روی زمین سفت پرت کردمو سرمو روی بالشتی که نزدیکم بود گذاشتم و زل زدم به سقف.داشتم به نوبت دکتر مامان و قلب نامیزونش فکر می‌کردم‌ که موبایلم‌ زنگ خورد،از توی کیفم درش آوردم و جواب دادم:

    _الو...

    _سلام یلدا...خوبی یا بهتری؟

    _تویی ستاره؟

    _پ ن پ...روحه عمه بزرگه ی توام...

    خیلی خودم حالم خوب بود اینم نصفه شبی شوخیش گرفته!

    _ستاره اعصاب ندارم قطع می کنما...!

    تند تند گفت:

    _باشه بابا...فهمیدیم آمپر سوزوندی...دوربینتو پَر دادم...

    خیلی مزخرفه که همزمان هم خوشحال بشی هم ناراحت!حال من دقیقا همین بود.

    _چقدر بردنش حالا؟

    _یک و هشتصد...

    از شدت تعجب سریع سر جام نشستم چشمامو گرد کردم و با بهت و ناباوری گفتم:

    _دروغ می گی!

    خنده ی کوتاهی کرد:

    _حاضرم به جون خودت و نگین قسم بخورم که الان چشمات اندازه ی گردو شده...از این گردو بدون مغزا...

    _مسخره...جدی گفتی یا نه؟

    _آره بابا...قیمتا کشیده بالا...منم تا تنور داغ بود دوربین تورو چسبوندم...صبح برات کارت به کارتش می کنم...

    _بابا دمت گرم...پول لازم بودم...

    _خب دیگه...من برم کاری نداری؟

    دوباره دراز کشیدم سرجام:

    _نه قوربونت...خداحافظت...

    _خداحافظ بی اعصاب جان...

    با یه لبخند از ته دل گوشیو قطع کردم و چشمامو روی هم گذاشتم.

    شکرت خدایا !

    ***

     

    محکم دستمو روی چشمای پف کردم کشیدم و به کاغذای روبروم نگاه کردم‌.

    ساعت چهار جلسه دارن و الان سه و نیمه.

    کاش می شد یه چای هل دار بخورم یا حداقل یه فنجون شیرکاکائو!

    اون‌جور که از کارمندا شنیدم آبدارچی شرکت رفته تا به دخترش که شهرستانه سر بزنه و‌فردا بر می گرده.

    یه دفعه چیزی یادم اومد و محکم با کف دست به پیشونیم کوبیدم! خاک تو سرم که اونقدر غرق کار شدم یادم رفت نمازمو بخونم!

    نمی دونستم‌نمازخونه ی ساختمون کجاست و این برای‌من که کلا چند روز بود اینجا کار می کردم طبیعی بود!

    به ساعت نگاهی کردم و با یه حساب سرانگشتی فهمیدم که تا من نمازمو بخونم تازه جلسه در حال شروع شدنه و کسی کاری با من نداره،پس رفتم سمت آشپزخونه ی نسبتا بزرگ شرکت.

    این جا واسه نماز خوندن خوب بود و کسی هم رد نمی شد.

    سریع برگشتم و از توی کیفم‌ دنبال چیزی گشتم تا به عنوان سجاده ازش استفاده کنم،چشمم خورد به شال سبز رنگی که توی کیفم بود،همیشه محض احتیاط و به خاطر دست و‌پا چلفتی بودنم که انواع خوراکی رو روی مقنعه ام خالی می کردم،شال یا مقنعه ی اضافی توی کیفم داشتم!

    خوشحال از پیدا کردنش برش داشتم و مهر کوچیکی که همیشه همراهم بود رو برداشتم و رفتم سمت آشپزخونه.

    شالو گوشه ای پهن کردم و در و بستم.مقنعه امو مرتب کردمو چون صبح وضو گرفته بودم،برای نماز قامت بستم.

    (علی)

     

    نگاهی به ساعت مچیم انداختم و با دیدن ساعت متعجب از جام بلند شدم.نادری قرار بود پرونده ی پروژه رو قبل از جلسه برام بیاره!با داخلی تماس گرفتم که جواب نداد.

    از اتاق بیرون اومدم و با صندلی خالیش مواجه شدم،یعنی کجاست؟

    با خودم گفتم شاید رفته چایی چیزی برداره.

    ولی آخه مَشتی(آبدارچی) که شهرستان بود!همه هم از کافی شاپی که بغل ساختمون بود سفارش می دادن!

    پس کجاست؟

    رفتم سمت آشپزخونه تا شاید ببینمش.

    در بسته بود!تعجبم بیشتر شد و دسته ی درو رو به پایین فشار دادم.

    دقیقارو به روم بود،روی پارچه ی سبزی که حدسِ شال بودنش با اون چروکیش سخت نبود داشت نماز می خوند. زیر لب داشت ذکر می گفت و چند لحظه بعد، دستاشو روی پاش زد و سرشو به اطراف چرخوند.بی توجه به حضور من مهرو بوسید،بلند شد کفشاشو پاش کرد و شالو مهرو برداشت،صداشو صاف کردو در حالی که به دکمه ی پیراهنِ سورمه ای رنگم خیره بود گفت:

    _ببخشید...آخ...اصلا یادم رفت پرونده رو‌بدم بهتون..الان میارم...

    با این حرفش سریع بیرون رفت و از لپای گل انداختش،خجالتش رو فهمیدم!

    لبخندی زدم و زیر لب گفتم:

    _الحق که دختر همون مَردِ... 

     

     

    (یلدا)

     

    پرونده ی مورد نظرو از روی میزم برداشتم و به مهندس که روبروم دست به جیب ایستاده بود دادم.دستشو از جیبش دراورد و پرونده رو ازم گرفت.رفت

    سمت اتاقش،هنوز دو قدم نرفته بود که برگشت سمتم و در حالی که‌ نگاهش سمت پرونده بود گفت:

    _نمازخونه طبقه ی پایینه....وقتای نماز موردی نداره برید...

    (ممنونِ) زیر لبی گفتم و اونم رفت توی اتاقش.اینم از امروز ما!

    ساعت شیش و ربع تازه از در شرکت به مقصد خونه بیرونزدم،قبلش به مهندس خبر داده بودم.

    به خیابون که رسیدم هنوز چند قدمی بیشتر بر نداشته بودم که صداش خط انداخت روی اعصاب‌ نداشتم:

    _قرار بود تو‌بیای...نه که من بیام...

    لعنتی یادم رفته بود،دیروز باید می رفتم تا ازش مهلت بگیرم.

    عصبی به سمتش برگشتم و در حالی که دسته ی کیفمو‌توی دستم فشار می دادم گفتم:

    _شما این جا چیکار می کنید؟

    چشماشو روی صورتم چرخوند،مور مورم شد و دعا کردم زودتر گورشو گم کنه.

    دستی به موهای سیخ سیخی نفرت انگیزش کشید و با لحنی نفرت انگیزتر گفت:

    _شما مث این که یادت رفته طلبتو...آره؟

    اخمام رفت تو هم و عصبی گفتم:

    _گفتم که...من نزول نمی دم اینو به صاحب کارتم بگو...شرت کم...

    راهمو کج کردم که مانعم شد.ابرو بالا انداخت و صداشو بالا برد:

    _عه؟الان نزول اَخه؟

    ترسیدم از بچه های شرکت کسی بیرون بیاد و ببینتش و برام حرف درست بشه،به خاطر همین ولوم صدامو پایین آوردم:

    _ببین آقا سیامک! مگه من گرفتم؟برو به هر کی دادی ازش پس بگیر...

    _بچه‌‌ زرنگِ محلتونی نه؟داداشِ گور به گور شده ات که معلوم نی از ترسش تو کدوم سوراخ موشی قایم شده...من طرف حسابم تویی‌...

    کیفمو‌زدم تخت سینه اش و کنارش‌زدم.این مرد حرف حساب حالیش نمی شد. خدا لعنتت کنه فرید که رفتی سراغ ماله حروم خوری.

    داشتم از کنارش رد می شدم که مچ دستمو گرفت و با شدت پیچوند.آخم درومد و ناله ام به هوا رفت.اشک روی گونه ام راه گرفت.عوضی بر خلاف قیافه ی سوسولش خیلی زور داشت.می خواستم داد بزنم که با یادآوری مکانم دهنمو باز نکرده،بستم!

    _داری چه غلظی می کنی مرتیکه؟

    به دنبال این صدای آشنا،دست سیامک از دستم جدا شد.صداش اون لحظه برام مثله صدای بابا پر از حس خوب بود.

    با دست سالمم مچ دستی که پیچونده بود رو گرفتم که چشمام از درد سیاهی رفتن.بیشتر از چیزی که فکرشو می کردم درد می کرد.

    بی حال به دیوار کنارم تکیه دادم و چشمامو بستم.صدای دعواشون میومد و حتی پتانسیل بلند شدن و جدا کردنشونو نداشتم. فحش های وقیحانه ی سیامک باعث می شدن لبمو بگزم.

    چند دقیقه که اون طوری گذشت سیامک با گفتن جمله ی (بیچارت می کنم)،از اونجا رفت.حتی قدرت بلند شدن از جامو هم نداشتم.دستم خیلی درد می کرد.

    صدایی کنار گوشم باعث باز شدن چشمام شد:

    _درد می کنه خیلی؟

    چشمم خورد به کنار ابروش،خونی بود!

    از لبشم خون میومد.خواستم بگم مگه مجبوری وقتی دعوا بلد نیستی تیریپ بچه دعوایی برداری که دیدم خیلی زشته و فقط لب زدم:

    _شرمنده...تو دردسر افتادین...آخ...

    از درد چشمامو بستم که مهندس بی توجه به من گوشه آستین دست سالممو گرفت و بلندم کرد،بدون این که دستش باهام برخوردی داشته باشه،مقنعه ی عقب رفتمو جلو کشید و همون طور که آستینمو می کشید و منم دنبالش روونه می شدم گفت:

    _باید بریم بیمارستان شاید در رفته باشه...

    آروم آستینمو از دستش بیرون کشیدم.مچ دستمو آروم گرفتم و همون طور که با سنگ ریزه ی جلوی پام کلنجار می رفتم گفتم:

    _من خوبم نیازی به بیمارستان نیست...

    _شاید آسیب دیده باشه!

    _چیز مهمی نیست...شمارم توی دردسر انداختم...من دیگه می رم...ممنون...خدانگهدار...

    رفتم سمت خیابون که خودشو بهم رسوند و صدام زد:

    _خانم نادری؟

    آروم برگشتم سمتش و زل زدم به یقه ی پیراهن سفید رنگش که چند قطره خون روش بود.

    سکوتمو که دید،دنباله ی حرفشو گرفت:

    _می شه بگید این پسره کی بود؟

    می دونستم بالاخره این سوالو می پرسه!با خودم گفتم اگه دروغ بگم بدتر به ضررمه و‌فکر بد می کنه،پس بدون اینکه به نتیجش فکر کنم حرفام روی زبونم چرخیدن و از دهنم خارج شدن:

    _راستش...برادرم...چطور بگم...می دونید آخه...

    انگار پی به معذب بودنم برد که گفت:

    _می خواید توی ماشین من حرف بزنیم؟

    ناچارا سری تکون دادم و دنبالش رفتم.چند دقیقه ای کنار خیابون ایستادم تا ماشینشو آورد و سوار شدم.حرکت کرد و در همون حین هم گفت:

    _می گفتین...

    دسته ی کیفمو فشار دادم و لبامو با زبونم کمی تر کردم.چند بار دستمو روی مانتوم کشیدم تا شاید از اضطرابم کم بشه.

    _راستش پدرم یه مغازه ی عطاری داشت...بعد از فوتش برادرم فرید مغازه و یه زمین کوچیک که اطرافِ شهر ری داشتیم رو فروخت و با پولشون یه شرکت کوچیک زد.البته با شراکت دوستش.

    همون جور که سرشو تکون می داد گفت:

    _کارشون چی بود؟

    _فرید لیسانس کامپیوتره.شرکتشون سرجمع بیست تا کارمند داشت.من که سررشته ندارم ولی انگار کارای تبلیغاتی و برنامه نویسی می کردن.

    _خب...

    _تا این که واسه توسعه ی شرکتشون رفتن و از یکی پول قرض گرفتن...

    پوزخندی زدم و گفتم:

    _بهترش می شه نزول گرفتن...هه...می خواستن راه صدساله رو یه شبه برن و سریع پولدار بشن...زد و ورشکست شدن!فرید و دوستش کلی چک و سفته دست نزول خوره دارن...این پسره سیامک هم از آدمای اونه...فرید و رفیقشم معلوم نیست از ترس زندان کجان...همه ی این اتفاقا هشت ماهم نشدن...ولی کل زندگی مارو بهم ریختن... 

    (علی)

     

    نگاهش کردم.سرشو انداخته بود پایینو دست سالمشو مشت کرده بود.گفتن این حرفا به من‌ براش سخت بود.تازه برای اولین بار وقت کردم دقیق نگاهش کنم.

    صورتش بیضی شکل بود.

    چشم و ابروی مشکی ای داشت و موهاش کامل توی مقنعه ی سورمه ای رنگش بودن.بینی کشیده و استخونی داشت که به صورتش میومد و گونه هایی که یه خرده برجسته بودن.لباش صورتی بودن و متناسب صورتش بودن و چونه اش کمی برآمده بود که همین چهره شو بانمک می کرد!

    یه لحظه با صدای بوق ممتدی به خودم اومدم و نگاهمو گرفتن و سریع ماشینو کنارخیابون نگه داشتم.

    یلدا همون جور مات مونده بود و با بهت سمندی که از کنارمون گذشت و نگاه کرد!

    صدامو صاف کردم و بحث رو ناشیانه عوض کردم:

    _می رسونمتون...

    که سریع جبهه گرفت و مخالفت کرد:

    _نه...نه...خودم می رم...

    _با چی؟

    چشماش گرد شد:

    _خب با اتوبوس...

    متعجب گفتم:

    _مگه تا خونه ی شما اتوبوس داره؟

    _خب نه...دو سه تا مسیر باید عوض کنم...

    بعدم بدون اینکه به من فرصت حرف زدن بده،در ماشین رو باز کرد و حین اینکه بیرون می رفت (خداحافظ) زیرلبی گفت!

    مات رفتنش بودم که با دیدن تابلویی سمت راست خیابون،بدون معطلی پیاده شدم و به اون سمت رفتم!

    از عرض خیابون گذشتم.نگاهی به تابلوی کوچیک و سبز رنگِ روبروم کردم : آژانس افلاک.

    وارد شدم و روبه مرد میانسالی که موهای سفید و چهره ی شکسته ای داشت و مرد نسبتا میانسال دیگه ای که پشت میز نشسته بود،سلامی کردم.

    هر دوشون جواب سلامم رو دادن و همون مرد پیر با نگرانی مشهودی توی صداش که مهربونی ذاتیشو فریاد می زد گفت:

    _چی شده پسرم؟با جیب بری چیزی درگیر شدی؟

    با تعجب نگاهش کردم که گفت:

    _لبت خونیه...گوشه ی ابروتم زخم شده...

    با تعجب دستی به گوشه ی لبم کشیدم که تازه سوزشش رو احساس کردم.لبخندی زدم و گفتم:

    _چیزی نیست پدرجان...با یه نفر که مزاحم کارمند شرکتم شده بود درگیر شدم...

    (آهانی) گفت و مشغول خوندن روزنامه ی روی میز کوچیک روبروش شد.

    رفتم سمتمرد دیگه ای که ظاهرا آژانس مال اون بود.

    _یه راننده ی مورد اعتماد می خواستم...

    با دست اشاره کرد به صندلی کنار میزش و گفت:

    _برای سرویس؟

    روی صندلی نشستم و سرمو به نشونه ی تایید تکون دادم.

    مرد،اشاره ای به مرد پیر کرد و گفت:

    _آقا رحیم مورد اعتماد ترینن اینجا...با ایشون صحبت کنید...

    برگشتم سمت آقا رحیم،لبخندی زد و گفت:

    _سرویس برای کیه؟

    _برای کارمندم...ولی نمی خوام اون هیچی بفهمه...

    با گنگی نگاهم کرد که ادامه دادم:

    _،یه ساختمون تقریبا صدمتر بالاتر هست که هر روز بعد از ظهر ساعت شیش یه دختر خانم جوون ازش بیرون میاد...معمولا مانتوهای بلندی می پوشه و‌ پیاده تا ایستگاه اتوبوس می ره...مسیرشم جنوب شهره...می خوام هر روز ببریدش خونه...ولی کرایه رو نصفِ نصف بگیرید...نمی دونم یه داستانی چیزی سرهم کنید که شک‌نکنه شما از طرف منید...من حقوق شما رو از همون فردا پرداخت می کنم...

    با تموم شدن حرفام،آقا رحیم لبخندی زد که هیچ ازش سر در نیاوردم و‌گفت:

    _خیالت راحت باشه پسرم...نمی ذارم چیزی بفهمه! 

    (یلدا)

     

    _آبجی چی شده؟از وقتی اومدی به هم ریخته ای...

    به پهلو دراز کشیدم و آروم طوری که صدام به هال و مامانِ نشسته پای تلویزیون نرسه گفتم:

    _این پسره سیامک اومده بود دم در شرکت...

    تا خواست هیع بکشه،بلندشدم و‌ جلوی دهنشو گرفتم:

    _کولی بازی درنیاریا نیل...نمی خوام مامان بفهمه اعصابش به هم بریزه...

    آروم دستمو برداشتم که با صدای غمگینش که حاصل از بغضی ته ته گلوش بود شروع به حرف زدن کرد:

    _آبروتو برد آره؟ خدا بگم چیکارش کنه مَردکِ نوچه رو...یکی نیست بگه زورتون به زن جماعت رفته؟اصلا ما چیکاره ایم وسط این بلبشو؟

    لبخند تلخی به لحن غمگین و نگرانش زدم،دستشو گرفتم و همون طور که توی چشمای آبیش نگاه می کردم گفتم:

    _می بینم که جا زدی خانم مثبت اندیش!

    تند نگاهم کرد و طلبکار گفت:

    _نخیرم...کی گفته جا زدم؟

    _پس این حرفا چین که می زنی؟

    آروم گفت:

    _فقط دلم گرفته!همین...

    خواستم حرفی بزنم که با صدای زنگ در حیاط ساکت شدم.بلند شدم و از هال دوازده متری خونه گذشتم و خطاب به مامان گفتم:

    _کسی قراربوده بیاد؟

    _نه مادر...

    در هال رو باز کردم و از همون جا بلند گفتم:

    _کیه؟

    لحن طلبکارش که به گوشم خورد،لبخند از سر ذوقی زدم و دمپایی های سفید رنگِ ابری رو پام کردم:

    _یه وقت به این دوستت سر نزنی یلدا خانم!درو باز کن لوبیا سحرآمیز سبز شد زیر پاهام!

    با خنده ای که روی لبم بود،رفتم و در حیاط رو باز کردم.

    اومد داخل حیاط و همین که خواستم بغلش کنم،با کیفش محکم توی سرم کوبوند!برق از سرم پرید و همون طور که با دستم جای کیفو گرفته بودم گفتم:

    _عوضِ سلام کردنته؟

    دستاشوطلبکارانه زد به کمرش و ابروی راستشو بالا انداخت:

    _نه خیر...عوضِ چند هفته خبر نگرفتن و گم و گور شدنته!

    به دنبال این حرفش،انگار که هیچی نشده باشه،جلو اومد و محکم بغلم کرد و آروم در گوشم گفت:

    _دلم برات یه ذره شده بود خره...

    خندیدم و دستمو پشت کمرش گذاشتم:

    _من بیشتر خانم وکیل...

    از هم جدا شدیم و رفتیم داخل خونه.مامان با دیدنش خواست از جاش بلند بشه که تندی رفت و نذاشت.مامانو بوسید و گفت:

    _سلام خاله جونم...احوال شریف؟خوبی الحمداللّه ؟ میزونی؟ این دوتا فرزندِ ناخلف که دق نمی دن بهت؟

    خندم گرفته بود از پر حرفیاش و از طرفی دلم برای موکلاش می سوخت که مجبورن یه بند حرف زدنشو تحمل کنن!

    نیلوفر که توی چهارچوب در اتاق وایساده بود گفت:

    _مام خوبیم الحمداللّه ...

    نگاهش کرد و با خنده گفت:

    _چطوری رفوزه؟

    نیلوفر از ته دلش قهقهه زد:

    _حالا یه بار من صفر گرفتما!خب نخونده بودم...شما هی بکوبون توی سر ما!

    _میکوبم که تکرار نشه!

    با تاسف سری برای کل کلاشون تکون دادمو رفتم سمت آشپزخونه که بلند گفت:

    _قربون دستت من هات چاکلات می خورم و مخلفات!

    _مگه کبابه که مخلفات داشته باشه؟

    _نخواستیم بابا...همون چایی بی رنگاتو بیار!

    بعد از خوردن چایی،مامان که قرصاشو خورد و رفت بخوابه.نیلوفرم صبح زود می خواست بلند شه و بره مدرسه.

    دستشو گرفتم و گفتم:

    _پاشو بریم تو حیاط...هوا خوبه...

    بلند شد و گفت:

    _متروکه بگی بهتره!این چه سر و وضعیه این حیاطتتون داره؟

    بی خیال در هال و باز کردم،دمپایی های ابریمو پوشیدم و گوشه ی تخت نشستم:

    _بیخیال بابا...بیا که می خوام تخلیه اطلاعاتت کنم!

    کنارم نشست،پاهاشو توی شکمش جمع کرد و زل زد به ماه هلالی شکلی که وسط آسمون خودنمایی می کرد:

    _بابا اعصاب ندارم که!

    با تعجب گفتم:

    _چرا؟چی شده مگه؟

    کلافه دستشو توی هوا تکون داد و حرصی گفت:

    _یه موکل گیرم افتاده که روانیم کرده!

    من که دلم لک زده بود برای حرف زدن باهاش گفتم:

    _چیکار کرده؟

    نگاهشو از آسمون گرفت و بهم خیره شد:

    _بابا برادره با خواهرش اومده درخواست طلاق دادن واسه خواهره،از اون ور خواهره‌ می گه من عاشقه شوهرمم جدا نمی شم،از یه ور دیگه شوهره معلوم نیست چه مرگشه که تو زرد از آب درومده و دست به زن داره،حالا جالب اینجاست اونم نمی خواد طلاق بده!این وسط خواهره خونه ی برادرشه!برادره هم هی می گه طلاق!یکی نیست بگه به تو چه آخه؟

    از لحن حرصیش خندم گرفت.نیشگون محکمی از پهلوم گرفت که آخم درومد:

    _چته وحشی؟

    _من دارم جز می زنم تو می خندی؟

    خندم شدت گرفت و گفتم:

    _آخه خیلی باحالن...سه تا خلِ به تمام معنان!

    _آره به خدا ... روانیِ محضن!حالا تو چه خبرا؟ستاره می گفت کار مار پیدا کردی!

    همه ی اتفاقات این چند وقته رو براش تعریف کردم.با تموم شدن حرفام متفکرانه گفت:

    _ببین این پسره سیامک...قانونا که نمی تونه هیچکاری با تو داشته باشه چون چکا گفتی به اسم فرید و شریکشن...این وسط اگه مدرکی برام بیاری که اثبات بشه اینا نزول می دن،راحت میندازمشون هلفدونی!

    سرمو به دیوار پشت سرم تکیه دادم:

    _نه بابا...حوصله دردسر ندارم...راستی از بچه‌ ها خبر داری؟

    _رفقای توان!

    با تمسخر گفتم:

    _ واللّه تو بیشتر باهاشون صمیمی هستی!

    _اینو راست می گی خدا وکیلی ... من خودم موندم یه وکیلِ پایه یک دادگستری چطور رفیقِ یه‌مشت جوجه گرافیست و عکاس شده؟

    _نیست که ما خیلی گلیم...برا همونه!

    _بلی بلی...

    _نگین؟

    _هوم؟

    نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

    _از...از سیاوش و گلبهار خبر داری؟

    با شماتت نگاهم کرد و گفت:

    _هنوزم بهش فکر می کنی؟بگی آره زدم تو دهنتا‌...

    تند تند گفتم:

    _ نه نه به خدا ... 

    آه عمیقی کشید:

    _خوبن... کافه شون همچنان پا برجاست...سیاوشم جدیدا سپردتش دست شاگردشو خودش توی یه دفتر روزنامه عکاسی می کنه...دارن نی نی دار می شن...

    دیگه چیزی نگفتم.یعنی چیزی نداشتم که بگم!از این به بعد حتی ته ته ذهنمم محاله به سیاوش فکر کنم!

    _راستی...مامانم گفت بهت بگم قرار نشد خواهرزاده هاش بی معرفت بشن و فراموشش کنن...

    شرمنده شدم،فکر کنم یه ماهی می شد خبری از خاله و بقیه نگرفته بودم:

    _از شرمندگی خاله هم در میام...

    خمیازه ای کشید و از جاش بلند شد:

    _پاشو که امشب پلاسم اینجا...

    نگین رو از جلوی آینه زدم کنار و گفتم:

    _برو اون ور دیگه...کی تو رو نگاه می کنه آخه؟

    چشم غره ای بهم رفت و شالِ مشکیشو مرتب کرد.با تعجب لباسای سر تا پا مشکیشو که دیشب بهشون دقت نکرده بودمو از نظر گذروندم،انگار علت خیرگیمو فهمید که گفت:

    _امشب شبه اوله فاطمیه ست ... 

    با این حرفش،مانتوی آبیمو کنار گذاشتم و یه مانتوی بلند و مشکی پوشیدم.مقنعه ی مشکیمو هم پوشیدم و کیفمو برداشتم.

    با خداحافظی از مامان،از خونه بیرون زدیم و سوار دویست و شیش سفید رنگ نگین شدیم.یکم از راهو که رفت گفت:

    _امشب دایی مسعود مثله هرسال توی مسجد محلشون مراسم عذاداری داره...شب خودم میام دنبالتون...

    _دمت گرم...

    با رسیدن به دم شرکت،با نگین خداحافظی کردم و از ماشین پیاده شدم.هنوز دوقدم برنداشته بودم که نگین از ماشین پیاده شد و صدام زد:

    _یلدا موبایلت جاموند...

    دقیقا همون لحظه ماشین مهندس هم روبروی ما ایستاد.از ماشین پیاده شد و با دیدن من به سمتم اومد.نگین هم اومد کنارم و درحالی که هنوز مهندس رو ندیده بود،موبایلمو دستم داد و با لحن بامزه ای گفت:

    _عاشقی فراموشکاری میاره می دونستی؟

    لبمو گزیدم و به مهندس که چند قدمیمون بود اشاره کردم.رد نگاهمو که گرفت اخم غلیظی روی پیشونیش نشست!مهندسم لبخند محوش از بین رفت و‌با اخم به نگین نگاه کرد و رو به من سلامِ کوتاهی کرد و با همون اخم به نگین گفت:

    _می بینم که اینجا هم هستین خانومِ وکیل!

    با تعجب و دهنی باز نگاهم بینشون در چرخش بود!اینا همو می شناختن؟

    نگین هم پوزخند مسخره ای زد و با حرص آشکاری گفت:

    _منم می بینم که شما بازم نخود آش شدین آقای رادفر!

    دهنم باز تر از این نمی شد!چشون بود این دوتا؟

    مهندس اخم‌ش غلیظ تر شد و با لحن عصبی و خشنی گفت:

    _فکر نمی کنم تصمیم گرفتن درباره ی زندگی خواهرم منو تبدیل به نخودآش کنه!

    نگین که انگار از حرص دادنِ مَردِ روبه روش لذت زیادی نصیبش می شد گفت:

    _بهتره بگید جدایی دوتا آدم عاشق از هم...از نظر من این نخود آش بودنه!

    من که هاج و واج مونده بودم یهو با صدای بلند مهندس به خودم اومدم:

    _خانم نادری،فکر نمی کنید باید قبل از رئیستون سرکار باشید؟

    با تعجب نگاهش کردم که ادامه داد:

    _اگه تا پنج دقیقه ی دیگه پشت میزتون نباشید باید برید امور مالی برای تسویه...

    با این گفتن این حرفش سریع و با قدم های بلند به سمت ساختمون شرکت رفت.

    نگین که حالا داشت حرص می خورد گفت:

    _مردک نفهم...دیوار کوتاه تر از تو گیر نیاورد!اینه رئیست؟

    من که هنوز از شک دادی که سرم زده بود درنیومده بودم سرمو تکون دادم.

    _برو داخل زود...این یارو همون برادر کله خرابست که گفتم...

    بعدم سوار ماشینش شد و‌ دستشو برام تکون داد و‌رفت‌.من که تازه به خودم اومده بودم سریع به سمت شرکت دویدم.با دیدن آسانسور که داشت بالا می رفت حرصم گرفت!آخه بی شعور من چطور پنج دقیقه ای بدون آسانسور بیام بالا؟

    نگاهی به پله ها کردم. خدایا ! ده طبقه ست.

    بی خیال انرژیای منفی شدم و تند تند از پله ها بالا رفتم.وسطاش چند بار خواستم سرمو بکوبم توی دیوار!همون طور که زیر لب مهندس رادفرِ بی شعور رو به رگبار فحش بسته بودم،به طبقه ی خودمون رسیدم.از سالن شرکت که همه ی بخش ها از جمله نقشه کشی،معماری،امور مالی و... رو به هم وصل میکرد گذشتم و نگاه های متعجب کارمندارو ندیده گرفتم!با نفس نفس رفتم سمت قسمت مدیریت و‌خودمو روی صندلیم پرت کردم.می دونستم که لپام قرمز قرمز شدن و نفسمم که داشت می گرفت!سریع دستمو توی کیفم کردم و اسپری آسممو بیرون کشیدم،یه بار اسپری زدم و نفس عمیقی کشیدم.بار دومم پشت سرش که در اتاق مهندس باز شد و بالای میزم‌ ایستاد.

    (علی)

     

    با تعجب نگاهش کردم.گونه هاش قرمز شده بودن و لباش به خشکی می زدن.با دیدن اسپری آسمِ توی دستش،قلبم هزار تیکه شد.

    یادم‌ نبود!

    من اصلا یادم نبود و حماقت کردم!

    اونقدربی حال بود که حتی نمی تونست از جاش بلند بشه.با صدایی که تأسف و پشیمونی توش موج می زد گفتم:

    _خانم نادری...من... به خدا اصلا حواسم نبود...

    نگاهم‌نکرد،معلومه که نمی کنه!نفسشو بند آوردم و انتظارم دارم نگاهم کنه؟

    به سختی از جاش بلند شد،دستی به گوشه ی مقنعه اش کشید و گفت:

    _مهم نیست...ببخشید که نتونستم تا پنج دقیقه برسم...

    پوزخند تلخی زد و گفت:

    _آخه نیس که یکم نفسام نامیزون شد،فکر کنم ده دقیقه شد...لازمه برم امور مالی؟

    از تلخی کلامش تا ته هنجرم سوخت.

    آب دهنمو با بدبختی قورت دادنم‌و‌ با صدای آرومی گفتم:

    _نه...لازم‌نیست...

    بعدم سریع عقب گرد کردم و خودمو توی اتاقم انداختم.

    اونقدر از دست خودم کلافه بودم که حد نداشت.دستی دستی داشتم دختره بیچاره رو می‌کشتم!

    خدا لعنتم کنه . اصلا نمی دونم چی شد با دیدن اون‌وکیلِ لجباز و یادآوری ماجراهای فرشته و فرهاد عصبی شدم و دق و دلیمو سر این دختر بدبخت خالی کردم.

    تا آخر ساعت کاری،گونه های قرمز و تلخی حرفاش تمرکزمو بهم ریختن.به خودم که اومدم همه رفته بودن،حتی یلدا.

    از شرکت بیرون زدم و سوار ماشین شدم.تازه یادم اومد که به آژانس سپرده بودم برای یلدا.سریع شماره ی عمورحیم،همون پیرمردِ مهربون راننده رو گرفتم که بعد از چند بوق جواب داد و بعد از سلام گفتن من سریع گفت:

    _سلام پسرم...خوب شد خودت زنگ زدی...رسوندمش اون دخترخانم رو...متنها وسط راه یه تلفن بهش شد و گفت ببرمش بیمارستان...حالشم خیلی بد بود!

    یهو نمی دونم چرا دلم ریخت از اینکه حالش بد شده باشه:

    _خودش...خودش خوب بود عمو؟

    (یلدا)

     

    سریع پول راننده تاکسی که انگار یهو از آسمون رسیده بود رو حساب کردم و سمت بیمارستان دویدم.

    توی راهروی اورژانس مثله دیوونه ها می دویدم و دنبال نیلوفر می‌گشتم.

    به پذیرش که رسیدم هراسون و تند تند از پرستاری که اونجا بود سراغ مامان رو گرفتم که با حرفش دنیا روی سرم آوار شد:

    _الان ccu هستن گلم...اجازه ی ملاقات نداری...یه نفر ولی باهاشونه...می تونی با دکترشونم آقای سلیمی صحبت کنی...

    آشفته تر از اونی بودم که تشکر کنم.سریع به سمت ccu رفتم.با دیدن نیلوفر که روی صندلی های آبیِ انتظار نشسته بود و سرشو توی دستاش گرفته بود،اشکام جاری شدن.

    بالای سرش رسیدم و دستمو‌ روی شونه اش گذاشتم.سرشو بلند کرد و‌چشمای سرخ از گریه اش آتیش به دلم زدن.

    کنارش نشستم،خودشو توی بغلم انداخت و هق هق کرد.

    _چی شد یهو نیلوفر؟

    هق هقش شدت گرفت:

    _سیامکِ آشغال اومد جلوی خونه آبروریزی...مامان‌حالش بد شد...حالش بده آبجی...چه خاکی تو سرمون کنیم؟

    حال مامان،گریه های نیلوفر،آشغال بودن سیامک،بی فکری فرید،نفس تنگیم،همه و همه حال خرابمو خرابتر کردن.دستمو نوازش وار پشت کمرش کشیدم:

    _هیس...آروم باش... توکلت به خدا ...

    آروم که شد،با زور راضیش کردم همون جا بمونه تا من برم و با دکتر مامان حرف بزنم.

    چند دقیقه بعد با پام روی زمین ضرب گرفته بودم و منِ لعنتی هیچی از حرفای این دکتر روبه روم نمی فهمیدم!حرصی گفتم:

    _آقای دکتر...می شه ساده تر توضیح بدین؟

    عینکشو جابه جا کرد،دستاشو توی هم قفل کرد و گفت:

    _این قلب دیگه به درد مادرتون نمی خوره...باید پیوند بشن...

    چشمام سیاهی رفت،دستام یخ بست و صحنه ی تشییع بابا جلوی چشمم‌جون گرفت.یعنی مامانم می خواست بره؟مگه می شه؟مگه ما چقدر تحمل داریم؟

    _کِی؟کِی باید پیوند بشه؟

    _متاسفانه قلب متناسب با شرایط بدنی مادرتون سخت پیدا می شه...الان توی نوبتن...دعا کنید...

    به سختی از جام بلند شدم و به سمت در رفتم.

    پاهام جونی نداشتن و دنبالم کشیده می شدن.هوای اتاق برام خفه بود.خودمو توی سالن انداختم و همون طوری لخ‌لخ کنان به محوطه ی بیمارستان رفتم.کنار یکی از نیمکتا روی زمینِ سرد افتادم.دستم به سمت گلوم رفت.بغض لعنتی داشت خفه ام می کرد.تازه داشتم می فهمیدم حرفای دکتر یعنی چی!

    پاهامو توی بغلم گرفتم.

    چهره ی مامان و خنده هاش،چروکای زیر چشمش،نوازشای مهربونش از جلوی چشمام کنار نمی رفت.

    انگار یه وزنه ی صدکیلویی به گلوم بساه بودن!حتی تصور نبودن مامان هم خون به دلم می کرد.

    با حس کردنِ یکی کنارم،به سمتش برگشتم.

    با فاصله از من،مَردی نشسته بود که صبح دلم می خواست خفش کنم.تعجب آمیخته به وجودمو نادیده گرفتم و یهو،بی اراده لب زدم:

    _حالِ زندگیم بَده...حال مامانم بده...

    نگاهم کرد،توی چشماش پر از غم بود.انگار که حرفامو می فهمید.

    بی اراده ادامه دادم:

    _داره از دستم می ره...

    نگاهش تیره شد.

    با بغض گفتم:

    _داره می ره...اگه بره چیکار کنم؟

    هیچی نگفت.فقط سکوت و غمِ خونه کرده توی چشماش.دستمو دور گلوم گذاشتم و خفه گفتم:

    _اگه بره نفسم می گیره و دیگه بالا نمیاد...

    صدای خش دارش به گوشم خورد:

    _گریه کن...زجه بزن...نریز توی خودت...حال الانت حال چند سال پیشِ منه وقتی بابام رفت...گریه کردم...زجه زدم...تو ام گریه کن...زجه بزن...

    همین حرفاش کافی بودن تا دونه دونه اشکام گونه هامو خیس کنن.سرمو روی زانوهام گذاشتم و هق هق کردم.صدای مداحی که از بیرون بیمارستان می یومد حالمو بدتر کرد.

    خدایا تو رو به صاحب این روزا قسم ... برگردون مامانمو ... خدایا نزار یتیم تر از این بشم ...

     

     

    افتاده از نفس

    هم سنگر علی

    یک آیه شد جدا

    از کوثر علی

    ای وای مادرم

    ای وای مادرم

    نفسی لَکِ الفدا

    بی بیِ بی حَرَم

     

    بی بی ِ بی حرم_حامد زمانی و عبدالرضا هلالی

    (علی)

     

    گریه هاش حالمو بد می کرد.یاد حال خودم و فرشته افتادم وقتی که بابا روی تخت اتاق عمل تموم کرد؛

    وقتی دکترا گفتن تومورش بدخیم بوده،وقتی که بابام رفته بود و مادرمو در عینِ بودن،نداشتم.

    برام مهم نبود که با سرعت نور خودمو به بیمارستان رسوندم و چندبار نزدیک بود تصادف کنم،فقط برام مهم بود الان،توی همین لحظه هایی که هیچکس پیشش نیست،کنارش باشم.

    اونقدری دنیادیده بودم که با سی سال سن بفهمم همه ی این دل نگرونیا بخاطرِ دخترِ سجادِ نادری بودن نیست!

    هق هقِ گریه هاش که کم شد،رو بهش گفتم:

    _خودت تنهایی یا خواهرتم هست؟

    خودم توی این مفرد بودنِ از صبح تا الان مونده بودم!

    اشکاشو پاک کرد و با صدای گرفته ای گفت:

    _نیلوفرم هست...

    از جام بلند شدم و شلوارمو تکوندم و گفتم:

    _پس بلند شو برو بیارش...من می برمتون خونه شب نمی ذارن بیشتر از یه نفر اینجا بمونه...

    سرشو تکون داد و گفت:

    _نه زنگ می زنم کسی بیاد دنبالش...

    __لابد خانم وکیلِ ناجیِ عشق؟

    کلافه دستی توی موهام کشیدم و گفتم:

    _ببین می شه مثله صبح..خواهشا برو خواهرتو بیار...من می رسونمتون پیش همون خانم ِ ناجی...تو رو هم بر می گردونم اینجا،هوم؟ 

    سرشو تکون داد و آروم رفت سمت بیمارستان،خسته تر از اونی بود که مخالفت بکنه.

    ماشین و آوردم جلوی ورودی بیمارستان و منتظرشون موندم.

    با خودم فکر کردم،اولین باری که برای یه دختر به غیر از فرشته نگران شدم‌و این جور هول و ولا به جونم افتاد کِی بود؟

    وقتی بیست سالم بود و دوسالی از رفتن بابا می گذشت،فکر می کردم عاشق دختر همسایمونم!

    البته عشق که نبود،یه جور دوست داشتن!یادمه یه بار نذری آش رشته داشتن و یه سینی گرد و بزرگم دستش بود که روش پر از کاسه های چینی گل قرمز آش بود.تازه از دانشگاه برگشته بودم،از ته کوچه دیدم که سینی رو توی دستش گرفته و به سختی نگهش داشته.ترس از اینکه سینی از دستش بیفته و یه وقت دستش بسوزه،باعث شد از سرجام که اول کوچه بود،تا کنارش که وسطای کوچه بود بدوام و سینی رو ازش بگیرم.یادمه اون روز کل محل و نذری آش دادم!اما خب شبی که فهمیدم با پسر داییش نامزد شده و عاشقشه،همون وقتی که دنیا روی سرم خراب شد دور عاشقی رو از ترسِ از دست دادن،خط کشیدم.بعد از اون نگران نشدم،واسه هیچکس ندوییدم و قلبم نریخت.تا امروز!

    با صدای دستی که به شیشه خورد،به خودم اومدم و درو باز کردم.نیلوفر و یلدا که عقب جا گرفتن،ماشینو به حرکت دراوردم و به سمت آدرسی که یلدا گفت حرکت کردم. 

    ***

     

    روی صندلی کمک راننده نشست و پوفی کشید و گفت:

    _شرمنده...طول کشید تا خاله و دخترخالمو راضی کردم نیان بیمارستان و فعلا به کسی حرفی نزنن...

    ماشینو روشن کردم و گفتم:

    _خانم وکیل دخترخالتونن؟

    _بله...

    _ خدا صبرتون بده ... خیلی خیلی پر حرفن...

    نگاهش که کردم،دیدم لبخند محوی روی لبشه.

    _اونم از دست شما حسابی عصبانیه!

    _اگه زیر گیوتینم منو بزارن حاضر نیستم با دختری مثله ایشون ازدواج کنم!البته ببخشید که اینو می گما!

    با تعجب نگاهش بین صورتم و حلقه ی توی دستم در گردش بود!با لحن شگفت زده ای گفت:

    _مگه...مگه شما ازدواج نکردین؟

    خندیدم:

    _نه هنوز خل نشدم...

    اشاره ای به حلقم کرد:

    _پس این...

    با خنده گفتم:

    _می خوام بقیه فکر کنن متاهلم!مثله دخترا که توی دانشگاه حلقه دستشون می کنن!

    وقتی دیدم همچنان با تعجب نگام می کنه و یه (فکر کرده باحاله) توی چشماش موج می زنه با حال گرفته ای گفتم:

    _یادگار پدرمه...

    _ببخشید نمی خواستم ناراحتتون کنم...

    دلم واسه پشیمونیِ توی صداش ضعف رفت:

    _مهم نیست...بیخیال...

    دیگه تا خود بیمارستان حرفی بینمون زده نشد.نگه که داشتم به سمتم چرخید و گفت:

    _ممنون بابت همه چیز...

    لبخند زدم و چیزی نگفتم.

    پیاده شد و هنوز درو نبسته بود که سرشو خم کرد و گفت:

    _راستی شما امشب چرا بیمارستان بودین؟

    شونه هامو با بی قیدی بالا انداختم و معمولی و ریلکس گفتم:

    _تو فکر کن اومده بودم از سلامت عقلم مطلع بشم!

    با تعجب ابروهاشو بالا انداخت و دوباره اومد که درو ببنده که باز برگشت و شرمزده گفت:

    _چیزه...می شه...یعنی چطور بگم...می دونید...درسته تازه استخدام شدم...می شه چند روز...

    وسط حرفش پریدم و گفتم:

    _ارسلان می تونه چند روز به جای منشیِ مدیر عامل بمونه!

    با تعجبِ آشکاری گفت:

    _چرا؟

    _چی چرا؟

    _چرا واسه کسی که سر جمع ده روز نمی شه میشناسیدش همچین کاری می کنید؟

    تا روی زبونم اومد که بگم من انگار سالهاست می شناسمت!ولی گفتم:

    _بزارش به جبرانِ کاری که صبح کردم!‌‌ الانم برو و اگه به چیزی نیاز داشتی بهم زنگ بزن شماره ی رئیستو که داری؟هوم؟

    آروم سرشو تکون داد و خداحافظ زیر لبی گفت و درو بست.داخل محوطه ی بیمارستان که شد،راه افتادم سمت خونه.

    در آپارتمانِ صدوبیست متریمو که باز کردم،طبق معمولِ این چند وقته با فرشته ی ماتم گرفته روی کاناپه ی خاکستری رنگِ جلوی تلویزیون مواجه شدم.

    دلم از دیدنِ گودی زیر چشماش و موهای پریشونش گرفت.

    آروم رفتم و کنارش نشستم،برگشت و با چشمای قهوه ایه بی فروغش زل زد بهم.موهایِ بلوطی رنگش دورش ریخته بود و پوستِ سبزه اش به سفیدی می زد.کبودیِ محوِ روی بازوشو که دیدم دوباره آتیش گرفتم.دلم می خواست گردن فرهاد و بشکنم!

    با صدای گرفته اش به خودم اومدم:

    _امروز رفتم پیشش...

    عصبانی شدم و گفتم:

    _غلط کردی!می خواستی باز کتک بخوری ازش؟

    بی توجه به من و حرفام گفت:

    _داخل خونه که شدم دودِ سیگارش مثله مِه دورشو گرفته بود!

    پوزخندی زدم و گفتم:

    _هه...نکنه معتادم شده؟

    با غمِ آشکاری ادامه داد:

    _گفت دیگه دوستم نداره...گفت نمی خوادم!

    کلافه دستمو روی پیشونیم کشیدم و سکوت کردم تا خودشو خالی کنه.

    _وقتی بیرونم کرد از خونه،روی جاکفشیِ توی راهرو،یه برگه ی آزمایش دیدم...

    با تعجب به فرشته که اشکاش صورتشو خیس کرده بود نگاه کردم و منتظر ادامه ی حرفاش شدم.

    _برگه ی آزمایشو بردم پیش یه دکتر...

    هق هقش شدت گرفت و با دستاش جلوی صورتشو گرفت:

    _گفت....گفت سرطان خونه...گفت فرهاد سرطان خون داره...

    دنیا دور سرم می چرخید.حرفِ بابا قبل از روزی که عمل بشه توی گوشم زنگ خورد:"تقصیر من بود...با بدرفتاریام می خواستم کاری کنم مادرتون ازم بِبُره و بره...نمی خواستم عمرشو بزاره پایِ منی که نفسام به شماره افتاده بود!"

    هنگِ هنگ بودم.فرهاد دقیقا کاری رو کرد که سیزده سال پیش بابا کرد!عاشقِ واقعی این مدلیه؟

    فرشته رو بغل کردمو گذاشتم تا می تونه گریه کنه و خودشو خالی کنه.آروم که گرفت رو بهش گفتم:

    _پاشو آماده شو...

    گنگ نگاهم کرد،اشکاشو پاک کردم و لبخندی بهش زدم:

    _نمی خوای بری پیشش؟

    لبخند تلخی زد،چند دقیقه بعد حاضر و آماده با ساک‌ توی دستش روبروم ایستاده بود.

    درو با کلیدش باز کرد و رفت داخل.منم پشت سرش داخل شدم.خونه تاریک تاریک بود.

    فرشته که کلیدِ برقو زد و خونه روشن شد،چشمم خورد به فرهاد که وسطِ یه خروار عکس از عکسای نامزدی و عقد و عروسیشون و بعد از اون،تکیه زده به مبلا خوابیده بود.زیرسیگاری کنارش پر از ته سیگار بود.

    رفتم کنارش و با پا زدم به پاش.

    _فرهاد...پاشو...با توام...

    فرشته بال بال می زد!

    فرهاد که بلند شد،یقه شو گرفتم و زدمش به دیوار!صدای هیع گفتنِ فرشته رو شنیدم که گفت:

    _داداش چیکار می کنی؟

    بی توجه بهش،فرهاد و چسبوندم به دیوار و زل زدم به چشمای سرخش.دستمو از یقش جدا کرد و گفت:

    _چیکار می کنی؟

    اشاره ای به لباسای نامرتبش وته ریش روی صورتش کردم:

    _اینه زندگیت؟

    فرشته رو با دست نشونش دادم:

    _اینه اون دختری که گفتی خوشبختش می کنی؟

    مات فرشته رو نگاه می کرد!

    _یادمه گفتی نمی ذاری آب تو دلش تکون بخوره!

    نگاهشو از فرشته گرفت،آروم لب زد:

    _دیگه نمی خوامش...

    هق هقِ ریزِ فرشته روی اعصابم بود،رفتم جلو و یدونه محکم خوابوندم توی صورتش،سرش به سمت راستش کج شد و هق هق فرشته بلندتر شد. انگشت اشارمو تهدید وار جلوش تکون داد:

    _کافیه یه بار دیگه اون جمله از دهنت دربیاد!اینو هم زدم‌که بفهمی سرطان ته دنیا نیست!

    بهت زده نگاهشو بین من و فرشته چرخوند.

    خودمو‌ عقب کشیدم و روبه فرهادِ روبروم که خستگی و درد از چهره اش می بارید گفتم:

    _قبول کن فرهاد...عشق ِ واقعی همین جاست که مشخص می شه!تو خواستی فرشته رو‌ با روندن از خودت،با چندتا چک‌و کبودی خوشبخت کنی؟فرشته کنار تو باشه و با دردت درد بکشه خیلی بهتره تا دور از تو بمونه!

    با صدای لرزونی جوابمو داد:

    _من دارم می میرم علی!می فهمی اینو؟

    لبخند تلخی زدم:

    _عاشق اگه از عشقش دور باشه،هر لحظه می میره!

    رفتم سمت در خونه و دقیقه ی آخر برگشتم و نگاهی به هر دوشون انداختم:

    _ امیدتون نا امید نشه تا وقتی خدا تو تک به تک ثانیه ها کنارتونه!

    در خونه رو باز کردم و بیرون اومدم.

     

    ***

     

    بی هدف توی خیابونا دور می زدم و خیالِ خونه رفتن نداشتم!

    حس و حالِ عجیبی داشتم.از یه طرف خوشحال بودم بابت کنارِ هم بودنِ فرهاد و فرشته و از طرفی کلمه ی سرطان،زهر می کرد شیرینی حالم رو.

    از یه طرف دیگه ذهنم حوالیِ سال ها پیش سِیر می کرد و پدری که رفت!

    و احمقانه امشب دلم برای نوازشای دستای زنی که اسم مادر رو صرفا یدک می کشید تنگ شده بود!

    میدونستم حماقته محضه،دلتنگی برای مادری که چهارماه بعد از جدایی از پدرم،مجددا ازدواج کرد و بچه ی همسرش رو به من و فرشته ترجیح داد!

    مادری که با کمی تندخویی از سمت پدرم راضی به طلاق شد و هیچ وقت پِیِ دلایل پدرم رو نگرفت!

    حتی بعد از مرگِ پدرم برنگشت تا حداقل فرشته رو بزرگ کنه و از آب و گِل در بیاره!

    بارها رفتم و ازش خواهش کردم تا بیاد و لااقل برای دخترِ سیزده ساله اش مادری کنه و من به درک!ولی اون هربار با بی رحمی می گفت همسر و زندگی تازه اش اونقدری براش مهم هستن که دنبال ثمره ی ازدواج ناموفق قبلش نیاد!

    و همه ی این فکرای جورواجور به کنار و عکسِ چشمایِ مشکیِ خیسی به کناری!

    می خواستم برم سمت بیمارستانی که مادر یلدا بستری بود ولی با نگاهی به ساعت که دوازده رو نشون می داد و یادآوری این که منو راه نمی دن،به سمت خونه رفتم.

    در رو که باز کردم،هوای گرفته ی خونه حالمو بد کرد.رفتم کنار پنجره ی بزرگی که توی پذیرایی بود و بازش کردم.

    نفس عمیقی کشیدم و نمی دونم چی شد که موبایلمو از جیب شلوارم دراوردم و رفتم قسمت پیامک ها.

    روی اسمش ضربه ای زدم و قسمتی از شعرِ کوچه از فریدون مشیری رو نوشتم:

    ( تو همه رازِ جهان ریخته در چشمِ سیاهت

    من همه محوِ تماشایِ نگاهت)!

    براش با شماره ای که فقط خونواده و دوستای نزدیکم داشتن و مطمئن بودم اون ندارتش پیام رو ارسال کردم.

    تیکِ تحویل که خورده شد،لبخندِ از ته دلی زدم و زمزمه کردم:

    (چَشم سیاهِ من)

    با حفظِ همون لبخند،خودمو روی کاناپه انداختم و با لباسای بیرون دراز کشیدم.

    یه دستم روی شکمم بود و با دست دیگم موبایلو گرفته بودم و منتظر بودم ببینم جواب می ده یا نه.چشمام می سوخت و شدیدا خوابم می یومد!ده دقیقه گذشت و خبری نشد!با خودم گفتم تا سه می شمارم،اگه جواب نداد می خوابم!

    با همین تصور زیر لب گفتم:

    _یک...دو...

    تازه فهمیدم چقدر صدای زنگ پیام موبایلمو دوست دارم!

    نوشته بود:

    _شما؟

    دستام تند تند روی کیبرد چرخید:

    _یه دوست!حالت خوبه؟

    به سی ثانیه نکشید که جواب داد:

    _وقت خوبی رو واسه سرکار گذاشتن انتخاب نکردی!از اون شباییه که زدم به سیم آخر...تضمینی نمی دم فردا صبح شمارتو برای پیگیری ندم‌...انتخاب با خودته دوست عزیز!

    خندم گرفته بود و لحنِ حرصیشو کاملا حس می کردم.دلم نیومد بیشتر از این اذیتش کنم:

    _فقط خواستم بگم هر وقت چیزی سرِ دلت مونده بود،می تونی به من بگی!فکر کن یه مددکار اجتماعیم!

    ارسالش کردم،وقتی دیگه جوابی نداد،موبایلو کنار گذاشتم و با ذهنی پر از"او" خوابیدم.

    صبح بانوری که از پنجره ی بازِ پذیرایی به چشمم خورد بیدار شدم.

    بعد از خوردن چای و یه کم بسکوییت رفتم تا آماده بشم.

    با یادآوری ایام فاطمیه ، پیراهن مردونه ی مشکی که ساده بود و حالت اسپرت داشت،با شلوار کتان مشکی پوشیدم.موهامو مثله همیشه شونه زدم و بعدم جلوشونو که بلندتر بود رو با دست بهم ریختم!

    ارسلان می گفت این کارم یه خوددرگیریه!

    اما من مدلِ باحالشو دوست داشتم!

    از خونه بیرون زدم و سوار پژو پارس نقره ای رنگم شدم و بازم حرف ارسلان یادم اومد که معتقد بود اینکه یه ماشین بهتر نمی خرم بیشعوریمو می رسونه!

    لبخندی زدم و به سمت بیمارستان رفتم،جایی که دلم زودتر رفته بود!

     

    ***

     

    پلاستیکی خرید رو که شامل دوتا شیرکاکائو و چندتا کیک و بسکوییت بود رو تو دستم جابه جا کردم و به سمت سالنی که فکر می کردم اونجاست رفتم که با دیدنِ صندلیای خالی،به سمت پذیرش اون قسمت رفتم.

    صدامو صاف کردم و گفتم:

    _ببخشید خانم پرستار،خانمی که همراه مادرشون بودن کجان؟

    پرستار که خانم حدودا سی و هفت هشت ساله ای بود،سرشو از توی مانیتور روبروش بلند کرد و رو به من گفت:

    _همون دختر خانمی که قدشون کوتاه بود؟

    از یادآوری ریزه پیزه بودنش،لبخند محوی زدم:

    _بله‌...

    با دستش انتهای سالن رو نشون داد و گفت:

    _به گمونم رفتن نمازخونه...اونجاست...

    ممنونی گفتم و به سمت جایی که اشاره کرده بود رفتم.

    وسطای سالن،پشیمون شدم!نمی دونم چرا ولی حس کردم با نزدیکیای بی موردم ممکنه معذب بشه!حس کردم شاید توی رودربایستی باهام همکلام بشه!

    همین تصورات احمقانه باعث شدن عقب گرد کنم و پلاستیکو به همون پرستار بدم تا وقتی اومد بهش بده‌.

    کلافه دستی پشت گردنم کشیدم،تو دلم(احمقِ بزدلی) به خودم گفتم و از بیمارستان بیرون اومدم!

    (یلدا)

     

    با احساسِ گردن دردِ وحشتناکی چشمامو باز کردم.

    سرمو بلند کردم و به کیف یه طرفه ی مشکیم که از بعد نماز صبح توی همین نمازخونه ی نسبتا کوچیک بیمارستان،بالشم‌ شده بود لعنتی فرستادم.

    همون طور که از گردن درد قیافم جمع شده بود،بلند شدم و‌ مانتومو که چروک شده بود،مرتب کردم و کیفِ لعنتی رو برداشتم و بیرون اومدم.

    کفشامو طبق عادت،بدونِ باز کردنِ بنداش پوشیدم و به سمت بخشی که مامان بستری بود راه افتادم.

    از کنار ایستگاه پرستاری که رد شدم،پرستارِ سفیدپوشِ پشت میز صدام زد:

    _خانم؟تشریف بیارید اینجا چند لحظه...

    با ذوق به سمتش رفتم و توی دلم دعا می کردم قلب اهدایی برای مامان پیدا شده باشه.

    روبروش که رسیدم،با جمله ای که گفت و پلاستیکِ شیر کاکائو و کیکی که دستم داد،همه ی ذوقم کور شد!

    _اینو یه آقایی آوردن گفتن بدم به شما...

    پلاستیکو ازش گرفتم،خواستم بپرسم کی آورده که یادم اومد الان جز من و نگین و نیل و مهندس رادفر کسی نمی دونه حال مامان بد شده و بیمارستانه.

    تشکر زیر لبی از پرستار که مشغول کارش شده بود کردم و سمت دری که نوشته ی"CCU" روش،حالمو خراب می کرد رفتم.

    دیدمش،

    از پشت شیشه،زیر کلی دستگاه!

    چشمای قشنگش بسته بودن و رنگ و روی پریدش قلبمو تیکه تیکه می کرد.

    کاش مثله کلیه،دوتا قلب داشتیم!اونوقت با سخاوتِ تمام اونو به زنی می دادم که جوونیشو حرومِ من‌کرد!

    منی که شاید هیچ وقت فرزند خلفی نبودم!

    سرِ انتخاب رشتم و مخالفتش روی هنرستان رفتنم کلی حرص خورد.بعد از اون نوبت به تحمل رفتارای مزخرف نوجوونیم رسید!بعدشم روزای پرشور دانشگاه و کله ی پر باد من و زنی همیشه نگران!

    این یه سال اخیرم که با رفتن بابا،گندای پشت سرهم فرید و غصه ی هممون کارش به اینجا رسید.

    احساس کردم هوا برای نفس کشیدن کم آوردم،روی صندلی آبیِ بدرنگ ِ بخش نشستم و پلاستیکو کنارم انداختم.

    شیرکاکائو بهم چشمک‌می زد و من خوشحال با خودم گفتم:

    _خیلی وقته سیاوشو کافه شو،فراموش کردم.

    "یازده روز بعد"

     

     

    با اخم به نگین و وسایلی که توی حیاط گذاشته بود نگاه کردم.

    ابرویی بالا انداخت و با لحن قلدری گفت:

    _ببین آبجی...واس ما ابرو،چی؟گره نکن...ما خودمون ته نه خشمیم...

    لبخند کمرنگی زدم،اشاره ای به سطل رنگ کردم و گفتم:

    _آخه تو این موقعیت؟

    _موقعیت از این بهتر که خالم به امید خدا داره خوب می شه؟

    مأیوسانه گفتم:

    _اونا که هنوز به اهدای عضو راضی نشدن...

    فرچه ی رنگ کوچیکی که تو دستش بود و به سمتم انداخت که توی هوا گرفتمش:

    _چته وحشی؟

    _کوفت...هی نفوس بد می زنه‌...من که دلم روشنه راضی می شن...

    _الان من چیکار کنم با تو؟

    _هیچی مثله یه دختر خوب،آستیناتو بزن بالا و بیا کمک من...نیلوفر که بیمارستانه،می مونه یه دونه تو!

    همون طور که غر غر می کردم،آستینای بلوزِ مدل مردونه ی چهارخونمو بالا زدم،روسری کوچیکِ صورتیمو، دور ِموهایِ کوتاهِ مدل پسرونم بستم و رفتم سمت سطل رنگ.

    بازش که کردم از دیدنِ آبی فیروزه ایش،لبخندی روی لبم جا خوش کرد.

    چند دقیقه بعد،وقتی فرچه به دست،وسط حوض نشسته بودم و دور تا دورشو رنگ می کردم،خاطره ی روزایِ هنرستان و زنگای نقاشی توی دلم تازه شد.

    با صدای زنگ در حیاط،دستای رنگیمو به هم مالیدم،چادر رنگی مامانو که رویِ طناب رخت بود سرم کردم و روبه نگین که شلنگ آب دستش بود و حیاطو میشست گفتم:

    _دایی قرار بود بیاد؟

    شونه ای به معنی ندونستن بالا انداخت و همون طور که چادرمو مرتب می کردم به سمت در رفتم.

    باز کردن در همانا و دیدنِ چهره ی مهربونِ این روزهایِ همراهم،همانا‌!

    از دیدنش،لبخند دوستانه ای روی لبم نشست و گفتم:

    _سلام آقا علی...

    لبخندِ همیشگیش،صورتِ مهربونشو پوشوند:

    _سلام از ماست خانم...خوبین؟

    _ممنون...بفرمایید داخل....

    از جلوی در کنار رفتم که گفت:

    _چند لحظه...

    به دنباله ی این حرفش،به سمت پژو پارسش رفت و صندوق عقبو باز کرد.

    وقتی با جعبه ی چوبیِ حاوی گلای بنفشه و زنبق جلوم ایستاد،با تعجب نگاهش کردم!

    لبخندش ور رنگتر شد و گفت:

    _دستوره خانم وکیله...گفتم منم یه سهمی توی شادیِ برگشتنِ مادرِ مهربونِ همکارم داشته باشم!

    پا توی حیاط گذاشت و بعد از سلام و احوالپرسی با نگین،سمت باغچه ی کوچیکمون که درختِ توتِ بدون میوه داخلش خودنمایی می کرد رفت.

    نمی دونم چند دقیقه بود که جلوی در نیمه باز ایستاده بودم و نگاهش می کردم که با بیلچه ی کوچیکی دور تا دور باغچه رو می کند و توش گلارو جا می داد.

    وقتی به خودم اومدم که نگین با شلنگ آبی که اون لحظه حکمِ شوکر رو برای من داشت،سرتاپامو خیس کرد!

    با جیغ جیغ گفتم:

    _بمیری دختره ی مسخره‌...

    موهای جلومو که بلند تر بودنو روی پیشونیم خیی چسبیده بودن،با دستام کنار زدم که قهقهه ی نگین هوا رفت.

    به دستام که نگاه کردم و رنگ فیروزه ای روشونو دیدم،از تصور صورتم توی اون وضع شوکه به سمت خونه دویدم که پشت سرم صدای خنده ی بلند مرد مهربونو شنیدم.

    دست و صورتمو توی حموم شستم و هر چی فحش بود نثار نگین بی عقل کردم.

    لباسامو با تونیک ِ سبز لجنی ساده و شلوار مشکی و روسری مشکی رنگی که خطای سبز و سفید داشت،عوض کردم.

    به آشپزخونه رفتم و بعد از ریختنِ سه تا فنجون چای دارچینی و ظرفِ آبنباتای مینو،به حیاط رفتم.

    نگین و علی،هر دو روی تخت چوبی که حالا تمیز شده بود و روش فرشِ قدیمیمون پهن شده بود و پشتی های قرمز روش خودنمایی می کردن،نشسته بودن و علی در حال زدن حرفی بود و نگین با اخم کمرنگی گوش می داد‌.

    بهشون که رسیدن،نگین اشاره ای بهش کرد ‌ اونم سریع حرفشو قطع کرد.

    مشکوک دوتاشونو نگاه کردم و وقتی ریلکسیشونو دیدم،چایی رو روی تخت گذاشتم و خودمم کنار نگین نشستم.

    علی همون طور که چایی رو بر می داشت گفت:

    _راستی گفتم بهتون؟

    نگین زودتر از من گفت:

    _چی رو؟

    یکم از چاییش مزه کرد و با لبخندِ خوشحالی گفت:

    _من عاشق چایی دارچینیم!

    با تعجب گفتم:

    _اینو می خواستین بگین؟

    لبخندش پررنگتر شد:

    _نه خواستم بگم خونواده ی اون پسری که مرگ‌مغزی شده،راضی به اهدای عضو شدن.

    نمی دونم چه حسی داشتم،خوشحالی،امید یا...

    فقط می دونم اشکای داغم گونمو سوزوندن و با ناباوری لب زدم:

    _راستکی؟

    چشماشو روی هم گذاشت و با آرامش گفت:

    _راستکیِ راستکی...

    نگین زد به کمرم و خوشحال تر از من گفت:

    _چشمت روشن دخترخاله...دیدی گفتم راضی می شن؟

    اشکامو با کف دستای لرزونم پاک کردم و روبه دوتاشون گفتم:

    _من این چند وقته مدیون هر دوتونم خیلی خیلی زیاد....نمی دونم اگه شما و روحیه دادناتون و کمک کردناتون نبود الان چه حالی بودم...

    نگین یکی زد تو سرم و علی با اخم مصنوعی گفت:

    _نشنوم این حرفارو ها!نمی خوای آماده شی بریم بیمارستان؟

    سرمو به نشونه ی تایید تکون دادم و به سمت خونه پرواز کردم.

    توی ماشینِ نگین که نشستم،با دیدن پژو پارسی که جلوتر از ما حرکت می کرد،ذهنم به این یازده روز کشیده شد.

    یازده روزی که در کنارِ همه ی غصه هاش،خوشحالی های کوچیکی هم همراهش بود.

    توی این یازده روز،رفت و آمدای مکرر علی به بیمارستان،رفتار مهربونش با من و نیلوفر،کمکای کوچیکش مثله هموم مرخصی،روحیه دان و غیره و غیره،جوونه های یه حسِ جدیدو توی دلم زد.

    حسِ داشتنِ کسی که توی سخت ترین شرایژِ ممکن کنارت داشته باشی،چون این شرایطِ سختن که بودنِ افرادو لازم دارن،وگرنه توی خوشی که همه دور آدم جمعن!

    این یازده روز،برام یه دوست خوب رو به ارمغان آورد،دوستی که جنسِ بودنش،مثله دایی و خاله و نگین نبود.جنسِ بودنش مثله بابا بود،مثل حامی.

    فقط می دونم خوب بود،خیلی خوب.

    با توقف ماشین توی حیاط بیمارستان،به خودم اومدم و به سمت بیمارستان،می شه گفت پرواز کردم!

    به بخش مامان که رسیدم،پرستارِ مهربون با لبخند نگاهم کرد و گفت:

    _سلام خانم نادری...خیره ان شاءاللّه ... مادر و پدر اون مرحومم که راضی شدن...بفرمایید سمت اتاق عمل،شرایط عمل از قبل آمادست...

    با شوق نگاهش کردم و ازش تشکر کردم.

    به سمت اتاق عمل و جایی که قرار بود قلب پسرِ بیست ساله ای،به مامان تپشِ دوباره ببخشه رفتم.نیلوفر پشت در اتاق عمل رژه می رفت.

    با دیدنِ پدر و مادرِ گریونش که روی صندلی ها افتاده بودن از خودم شرمم شد.

    من خوشحالی کردم و این ور پدر و مادری عزادارن؟

    من شوق دوید توی سلولام و مادری آرزوی دامادی پسرشو به گورمی بره؟

    من از خوشی اشک ریختم و پدری کمرش از داغِ نبودنِ تک بچش خم شده؟

    با زانوهایی که سست و سست تر می شدن به سمت مادرش که روی صندلیای منفور بیمارستان نشسته بود رفتم.

    جلوش که رسیدم،زانوهام توانشون بریده شد و جلوی پاش افتادم.

    سرشو بلند کرد و چشمای از گریه قرمزشو به چشمام که آماده ی باریدن بودن دوخت.

    با بغض گفتم:

    _چجوری ازتون تشکر کنم که بس باشه؟

    دستای سردمو توی دستاش گرفت،لبخندی که تلخ تر از هر تلخی بود روی لباش نشست،با صدایی خشدار که حاصل بغض چند روزه بود گفت:

    _فقط براش دعا کن...دعا کن محمدم جاش خوب باشه...

    قطره ی اشکم که چکید گفت:

    _باید از اون جوون تشکر کنی که با دلیلایِ خوبش منو راضی به رضایت کرد...

    اشاره اش به سمت علی بود که نمی دونم کِی خودشو به آقای محبی،پدرِ محمد رسونده بود و داشت باهاش صحبت می کرد.

    نگین به سمتم اومد،زیربغلمو‌گرفت و روی صندلی نشوندم و غر زد:

    _آروم باش یکم...این جوری پیش بره باید تو رو هم بفرستیم اون تو...

    با بی حالیِ‌ناشی از استرسی که توی همه‌ی وجودم پراکنده شده بود،سرمو به دیوار سردِ پشتم تکیه دادم.

    دیگه نه صدایِ گریه یِ ریزِ مادر محمد رو می شنیدم،نه صدایِ صحبت کردن علی و آقای محبی.حتی انگار چشمای منتظر و خیره ی نیلوفر و نگین به در اتاق عمل هم برام مهم نبود!توی این ثانیه و این لحظه فقط خودم بودم و التماس ها و دعاهام به خدایی که می دونستم بی جوابم نمی ذاره و

    نجوایِ پدرم که‌ « الا بذکر اللّه تطمئن القلوب » رو موقع بی تابی هاش می خوند.

    یادم اومد که پدرم همیشه بهمون می گفت:

    _هر وقت دلتون بی قرار شد،واسه آروم و قرار گرفتنش،این آیه‌ رو بخونید...معجزه می کنه...

    چشمامو‌ روی هم گذاشتم،لبخند تلخی از یادآوری نبودنِ مَرد ترین مَردِ زندگیم‌ زدم،دستمو روی قلبم که با بی قراری به سینم می کوبید گذاشتم و همزمان با اولین قطره ی اشکی که از چشم راستم روی گونه ی یخ زدم چکید زمزمه کردم:

    _ الا بذکر اللّه تطمئن القلوب ...

    مثل همیشه،معجزه شد.نه تنها قلبِ پر از تپشم،که همه ی وجودم پر از آرامشِ خدایی شد.

    دیگه بی قراری نمی کردم و با ذکرای زیرلب،چشم به در اتاق عمل دوخته بودم.

    مدتی که گذشت و ساعاتشو تشخیص ندادم،دکترِ سرتاپا سبز پوش،در حالی که ماسکشو در می آورد از اتاق عمل بیرون اومد.

    من،نیل،نگین و مَردِ همراهِ این روزهام،به سمتش هجوم بردیم.با دیدنمون،لب هاش به لبخندی آغشته شدن و چین های کنار چشمش بیشتر پیدا شدن‌.با دست اشاره ای کرد که دنبالش بریم و خودش کمی اون طرف تر،درست روبروی پدر و مادر محمد ایستاد.

    به احترامش خواستن بلند بشن که با دست شونه ی آقای محبی رو گرفت و اجازه نداد.

    دستی توی موهای سفید یکدستش کشید و گفت:

    _لازم دونستم بیام و شخصا بهتون تبریک بگم...بابت همچین عمل خداپسندانه ای ...پسر شما،خودش کارت اهدای عضو داشت و این نشون دهنده ی قلب سراسر پاکشه...شما کار بزرگی کردید...همین حالایی که‌من دارم باهاتون صحبت می کنم پنج عضو دیگه ی محمدآقا داره به چندنفر دیگه هم زندگی می بخشه...پسرشما رفته،اما حالا زندگی بخش و نجات دهنده ی هم نوعان خودش شده...من بهتون تبریک می گم بابت از شجاعتی که بهتون توانایی صادر کردن اجازه رو داد...

    پدر محمد که سعی در فروخوردن بغضش داشت لبخندی زد و گفت:

    _ما که اولش خدایی راضی نبودیم...

    اشاره ای به علی کرد و ادامه داد:

    _این جوون راضیمون کرد...

    دکتر نکاهی به علی انداخت و لبخند رضایت بخشی زد.

    نیلوفر،باصدایی که نگرانیش مشهود بود پرسید:

    _آقای دکتر حال مادرم چطوره؟

    دکتر چشماشو با آرامش روی هم گذاشت:

    _هنوزم می تونید سایه شو روی سرتون داشته باشید...

    لبخند از ته دلی زدم و نفهمیدم چی شد که توی بغل نگین که بغل دستم وایساده بود از حال رفتم!

    ***

     

    با سوزشِ مچ دستم،چشمامو با درد باز کردم.

    پرستارِ خوش چهره و جوون،پنبه ی الکی رو روی جای سرم گذاشت و گفت:

    _سرمت هم تموم شد خانم خانما...

    لبخند خسته ای زدم،چشمک شیطونی بهم زد و گفت:

    _بنظرم هر مدت یه بار،این جوری غش کن!

    با تعجب نگاهش کردم که خنده ی آرومی کرد:

    _نامزدت کلی دل نگرونت شد!

    بعد از گفتن این حرفش از اتاق بیرون رفت.

    از جام بلند شدم و‌ کفشامو که پایین تخت بودن پوشیدم.

    یکم سرم گیج می رفت و میون این گیج زدنا،لفظ( نامزد) بهم زبون درازی می کرد!

    پوزخندی به خودم زدم و فکر کردم،وسط همه ی این بدبختیام فقط نامزد رو کم دارم تا بدبختیام تکمیل بشن!

    در اتاق رو که باز کردم،با هجومش به سمتم سریع چند قدم عقب رفتم!

    با تعجب‌از نظر گذروندمش:

    کفشای اسپرت مشکی،سفید،شلوار کتونِ آبی پررنگ،پیرهن مردونه ی سفید که روش بافت خیلی نازک آبی آسمونی با خطای افقیِ سرمه ای پوشیده بود.موهایی که جلوشون مدلِ بهم ریخته ای داشت و شبیه پسربچه های تخسش کرده بود!

    چشمای قهوه ایش با نگرانی صورتمو می کاویدن.

    دستشو جلوی صورتم تکون داد،با تعجب نگاهش کردم که گفت:

    _خوبی؟

    پلک زدم،لبای خشکمو از هم باز کردم:

    _مامانم...

    با اطمینان لبخند زد،دستشو توی جیبش کرد و گفت:

    _بردنش بخش...فکر کنم دیگه مرخصیت داره تموم می شه!

    با شیطنت ادامه داد:

    _باید اضافه کاری وایسیا!

    خندم گرفت!خوب بلد بود حال آدمو عوض کنه.

    (یک ماه بعد)

     

    همون طور که چراغای آبدارخونه رو خاموش می کردم،موبایلمو که صداش رو اعصابم بود جواب دادم.

    _بله؟

    ستاره از اون ور خط با صدای ِ شادی گفت:

    _پس کِی میای؟

    در آبدارخونه رو بستم،امروز همه زودتر از منی که کارامعقب افتاده بودن،راهی خونه هاشون شدن.

    نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

    _تازه دارم از شرکت بیرون می زنم،یه چهل دقیقه اینا،طول می کشه تا برسم.

    _خب..منتظرم...

    بدون خداحافظی قطع کرد که باعث شد با تعجب سری تکون بدم.

    پایین شرکت که رسیدم،انتظار داشتم مثل همه ی این مدت راننده ی مهربون و پیری که با کرایه ی کمی منو تا خونه که ظاهرا همون ورا خونه ی خودشم بود می برد،منتظرم باشه.

    ولی ندیدمش!

    کنار خیابون شروع کردم به قدم زدن تا به ایستگاه اتوبوس برسم.

    داشتم فکر می کردم،به همه ی این مدت.

    به مامانی که حالش خوب بود،به نیلوفری که سرگرم درس خوندن و آماده شدن برای کنکور بود ولی این روزا یکم گیج می زد!

    و

    به علی!

    که این روزا خیلی حضورش توی افکارم و‌زندگیم پررنگ بود.

    با شنیدن صدای موبایلم،کلافه از زنگای پیاپِی ستاره،دکمه ی سبز رنگو لمس کردم و بدون وقفه گفتم:

    _وای ستاره از دست تو... به خدا تو راهم...

    سریع خواستم قطع کنم که نیلوفر با صدای پر هیجانی گفت:

    _الو...منم یلدا...بگو چی شده؟

    با ترس گفتم:

    _مامان...

    سریع جواب داد:

    _نه نه...فرید...فرید اومده خونه!

    اخمامو تو هم کشیدم و سر جام موندم،با صدایی که عصبانیتم توش به خوبی مشخص بود گفتم:

    _غلط کرده...بعد از این همه مدت اومده چیکار؟

    با نرمی وسط حرفم پرید:

    _می گه اومده همه چیزو درست کنه...

    پوزخند مسخره ای زدم:

    _هه...آره...حتما!امشب اونجا می مونه؟

    _خب آره...

    مسیرمو عوض کردم و به سمت شرکت برگشتم:

    _پس هر وقت رفت منو خبر کن...

    بدون معطلی گوشی رو خاموش کردم و توی کیفم پرتش کردم.قدمامو تند کردم و چند دقیقه بعد به ساختمون شرکت رسیدم.خوب بود که کلیدا امروز با من بودن!

     

    ***

     

    نگاهم روی ساعت ِ مربعی شکلِ روبرم که هشت شب رو نشون می داد متوقف شد.لعنت بهت فرید که رفتن و اومدنت هر دوش دردسره!

    معدم قار و قور می کرد!بسکوییت کاکائویی که توی کیفم بود رو درآوردم و مشغول خوردنش شدم و با خودم فکر کردم چقدر خوب شد نمازمو‌ توی نمازخونه خوندم.

    یکم که گذشت دیدم نه،فایده نداره حوصلم بدجوری داره سر می ره.سیمکارتمو از گوشی دراوردم و روشنش کردم.رفتم توی موسیقی،چشمامو بستم و شانسی روی آهنگی مکث کردم،با پخش آهنگ دهنم باز موند.یعنی اونقدر بیخیالِ همه چی شدم که یادم بره امروزو؟

     

    بیا بهم تبریک نگو

    فقط سکوت کن

    اما خودت به جای من

    شمعارو فوت کن

    امشب تولد منه

    اما نیستی

    تولد_بنیامین بهادری

     

    اونقدر غرق آهنگ و مرورِ خاطره های تولدایی که بابا برامون می گرفت بودم،که یه لحظه به خودم اومدم و دیدم همه ی چراغا روشن شدن.

    با تعجب بلند شدم که پشت سرم دیدمش!لباسای صبح تنش بودن،یه تیشرت سفید که روش کت تکِ مشکی پوشید بود با شلوار کتون سفید و کفشای اسپرت.موهاش مثل همیشه،همون مدل به هم ریخته!

    نگاه خیرمو که دید ابروهاشو بالا انداخت،لبخند مهربونی زد و گفت:

    _ما همه توی کافه منتظرت بودیم!

    با تعجب نگاهش کردم که ادامه داد:

    _نگین خانم به من گفتن،دوستای دانشگاهتم بودن...قرار بود نیلوفرخانمم بیاد که زنگ زد و گفت برادرتون برگشته و تو هم کلی حرف زدی پشت گوشی و غیبت زده...منم فکر کردم اینجایی،یعنی حسم بهم گفت...

    با تموم شدن حرفاش نفس عمیقی کشید که خندم گرفت.

    مثل بچه ها پست سرشو خاروند و گفت:

    _می شه یه خواهشی کنم؟

    با تعجب گفتم:

    _حتما...بفرمایید...

    دستشو توی جیب شلوار کرد و گفت:

    _کیفتو‌بردار و‌با من بیا بریم یه جایی...قول می دم پیش دوستات یا خانوادت نباشه...

    یکم نگاهش کردم،خب راستش اونقدری کمکم کرده بود که ناخودآگاه بهش یه حس اطمینان داشتم.حس اطمینانی که به طرز شگفت انگیزی روز به روز قوی تر هم می شد!

     

    ***

     

    در ماشینو باز کرد و روی صندلی راننده نشست.پلاستیک پر از اناری دستم داد و لبخند بزرگی زد:

    _اصلا مگه شب یلدا بدون انار می شه؟

    پلاستیکو گرفتم و چیزی نگفتم.ماشینو روشن کرد و مسیری که نمی شناختمو پیش گرفت.وقتی جلوی شیرینی فروشی توقف کرد،بدون اینکه بذاره حرفی بزنم پیاده شد و در همون حال گفت:

    _شب یلدا بدونِ انار نمی شه،تولدم بدونِ کیک...حالا فکر کن یلدا و تولد با هم باشن!

    لبخند غمگینی زدم و خیره به رفتنش فکر کردم تا یک سال قبل،آرزوم این بود که سیاوش همچین کاری برام بکنه!

    سیاوشی که فکر کردن بهشو یادم رفته بود.

    من این روزا درگیر شخصیت عجیب و غریب مردِ رفته تویِ شیرینی فروشی بودم!

    راستش شخصیت و رفتاری که با من و کارمنداش از خودش نشون می ده،نقطه ی مقابل بیشتر آدمای پولداریه که دیدم!

    من آدمِ پولدارِ پژو سوار ندیدم!

    علی شخصیت عجیب و غریبش بخاطر معمولی بودنشه.

    بیش از حد تصور معمولیه.

    فازِ قهون‌خوردن بر نمی داره،همیشه به مَشتی،آبدارچی شرکت می گه براش چای دارچینی ببره!

    هیچ وقت ندیدم با کارمندا عصبی یا مغرورانه رفتار کنه،از مشتی بگیر تا ارسلانی که معاون و به نوعی برادرشه،خوب رفتار می کنه.

    این آدم خیلی عجیب و غریبه!

    توی افکارم غرق بودم که دوباره سوار شد،اینبار همراه با جعبه ی کوچیک کیک و دوتا بشقاب و چنگال یکبار مصرف.

    پلاستیک انارا رو از دستم گرفت و همراهِ کیک روی صندلی عقب گذاشت.

    نگاهم کرد و گفت:

    _کجا بریم حالا؟

    به معنی ندونستن شونه ای بالا انداختم که گفت:

    _می دونی...من آدمِ کافه و رستورانای باکلاس رفتن نیستم...یعنی به مذاقم خوش نمیان...من بچه کف شهرم...جنوب شهر بزرگ شدم،خونه ی خودمم یه محله ی متوسطه...از این ادا اصولایِ بالاشهریم سرم نمی شه...

    با تعجب و دهنی باز گفتم:

    _پس...شرکت...

    خندید،گوشه ی چشماش خطِ ریزی افتاد:

    _تو واقعا فکر کردی اون شرکت گنده ماله منه؟

    خندید،گیج گفتم:

    _مدیرعامل شمایید!

    لبخند قشنگی زد:

    _اون شرکت هفتاد درصد سهامش ماله ارسلان و عمومه!اما عموم گفت چون تجربه ی من از ارسلان بیشتره و به نوعی بیشتر توی کار بودم من مدیرعامل بشم و ارسلانم استقبال کرد...هرچند برای من فرقی نمی کنه!

    شگفت زده آهانی گفتم که سوالی به ذهنم اومد:

    _یه سوال بپرسم؟

    لبشو به دندون گرفت و مثل بچه ای که دل دل می کنه واسه زدنِ حرفی گفت:

    _بزار بعد کیک خورونمون...گشنمه!

    شمعی که یدونه یک بود رو رویِ کیکِ گردِ خامه ای که روش پر از تزئینات شکلاتی بود گذاشت،با کبریتِ توی جیبش روشنش کرد و رو بهم که تماشاش می کردم گفت:

    _سیگاری نیستما...از شیرینی فروشیه خریدم...

    لبخند بزرگی زدم:

    _می دونم...

    _فوت کن...آرزو...یادت نره!

    راستش،هیچ وقت فکر نمی کردم وسطِ یه پارکِ مرکز شهر،زیردرختِ کاج،روبرویِ رئیسم بخوام شمع تولدمو فوت کنم!

    چشمامو بستم و بعد از چند لحظه باز کردم و شمعو فوت کردم.چند ثانیه با لبخند دست زد و گفت:

    _تولدت مبارک...

    _چرا شمعِ یک؟

    با شیطنت گفت:

    _چون اولین باره کنار منی روز تولدت!

    دلم از این حرفش یه جوری شد.

    دست برد و دوتا بشقاب و چنگالو برداشت و به سمتم گرفت،خواستم ازش بگیرمشون که یکیشونو داد بهم و اون یکی‌ رو نداد.

    با تعجب نگاهش کردم و گفتم:

    _پس اون یکی؟

    اشاره ای به پلاستیک انارا کرد:

    _تو کیک بزار توی اون،منم انارا رو پوست می گیرم و دون می کنم!

    کاری که گفت و انجام دادم.با دقت انارا رو دون می کرد و توی بشقاب می ریخت.کارش که تموم شد،یکم از انارای دون کرده رو توی مشتش ریخت و دستشو سمتم گرفت:

    _امیدوارم وسواسی نباشی!

    لبخندی زدم و گفتم:

    _نیستم!

    دستمو جلوش گرفتم و از بالا انارارو توی دستم ریخت.نمی دونم چی شد که نگاهمو نگرفتم و نگاهشو نگرفت!همون جور خیره خیره همو نگاه می کردیم که:

    _به به...شبتون بخیر!خوش می گذره؟

    با تعجب پشت سرمو نگاه کردم،با دیدنِ مأمورِ گشت،برق از سرم پرید و انارا از دستم افتادن!

    سریع از جام بلند شدم و صاف وایسادم.علی هم بلند شد و دقیقا کنارم ایستاد.

    مأمور با تمسخر گفت:

    _لابد خواهر برادرین؟

    علی،ریلکس تر از هر وقتی دستشو توی جیب شلوارش کرد:

    _نه...دوستیم...البته نه دوستی که شما فکر می کنید!

    مأموره با بیسیمی که دستش بود زد روی شونه ی علی:

    _حرکت کن سمت ماشین گشت...مشخص می شه از کدوم نوع دوستایید!

    با استرس انگشتامو توی هم گره کردم. خدایِ من ! اگه ببرنمون کلانتری چه غلطی بکنم؟

    علی با سماجت سرجاش وایساد:

    _ما کارِ خارج از عرفی نکردیم!

    مأموره دیگه داشت کلافه می شد:

    _مشخصه!

    اینبار علی بود که صداش کلافه شد:

    _معلومه که مشخصه شما حق بردن ما رو به کلانتری ندارید!

    من که دیدم الان کار بیخ پیدا می کنه،رفتم کنار علی،آروم آستین کتشو کشیدم و گفتم:

    _علی ول کن...بدترش نکن تو رو خدا ...

    خیره شد توی چشمامو نگاهم کرد،مأموره با کنایه گفت:

    _از اون نوع دوستاش نیستین!

     

    ***

     

    _جناب سروان به خدا ما همکاریم...

    جناب سروان که مردِ سی و‌چند ساله ای بود و چهره اش توی لباس فرم نظامی پر از هیبت بود گفت:

    _تشریف بیارین زنگ بزنید پدر بیان...

    لبمو گاز گرفتم:

    _فوت کردن...

    سرشو تکون داد:

    _مادر یا برادرم‌می شه...

    آروم بلند شدم و زیر نگاهِ علی که روبروم نشسته بود،به سمت تلفن روی میزِ سروان رفتم.

    شماره ی خونه رو گرفتم و زیر لب دعا دعا کردم مامان برنداره.

    _الو...بفرمایید...

    قسم می خورم هیچ وقت از شنیدن صدای فرید،اینقدر خوشحال نشدم!

    خوشحالیم طولی نکشید،یادم اومد کلا باعث و بانی آوارگی امشبم فریده،گوشی رو سمت سروان گرفتم و گفتم:

    _می شه شما توضیح بدین؟

    با چشمای ریز بینش از نظر گذروندم و گوشی رو ازم گرفت و مشغول صحبت با آقای برادر شد!

    با استرس سرجام نشستم.راستش از عکس العمل فرید می ترسیدم.به هر حال برادرم بود و مثل پدر خدا بیامرزم غیرتی و متعصب.

    اینکه بیاد و توی کلانتری خواهرشو با یه پسر ببینه،صورت خوشی براش نداره!

    عصبی پای راستمو تکون می دادم،نیم ساعتی گذشته بود که سربازی داخل اومد و بعد از احترام نظامی به سروان گفت:

    _برادرِ خانم اومدن...

    _بفرستشون داخل...

    آب دهنمو قورت دادم و نگاهمو به در دوختم.فرید که داخل شد،چهره ی برافروختشو که دیدم همزمان چند حس مختلف به سمتم هجوم آوردن:ترس،اضطراب،دلتنگی،دلخوری!

    بدون توجه به من و علی رفت سمت جناب سروان ‌ اومم مشغول توضیحِ ماجرا شد.

    خیره ی چهره ش شدم:

    چشمای همرنگِ مامان،بینی قلمی و کشیده،لب و دهن خوش حالت و پوست برنزه.موهایی که کوتاه ِ کوتاه بودن و شبیه سربازاش کرده بودن.پیرهن چهارخونه ی سبز و مشکی و شلوار لی آبی.لاغر تر از قبلش شده بود!

    اونقدر محوش شدم که به خودم اومدمو دیدم من و علی هر دو برگه ی تعهدنامه رو امضا کردیم!

    فرید عصبانی،جلوتر از ما راه افتاد.توی راهروی کلانتری بودیم که علی‌آروم گفت:

    _ببخشید یلدا...شرمندتم...

    لبخند پر از استرسی زدم و چیزی نگفتم.

    _چیزی نگه داداشت؟اگرم گفت خودم حلش می کنم خب؟

    بازم همون حسِ شیرینِ حامی داشتن!

    با هم به سمت بیرون راه افتادیم،بعد از تحویل موبایلا و وسایلمون،درست جلوی در کلانتری و روبروی فرید وایسادیم.

    اصلا نفهمیدم چی شد که یه طرف صورتم سوخت!با بهت دستمو روی جای سیلی گذاشتم و با چشمای اشکیم فرید و نگاه کردم.

    صورتش قرمز شده بود و دستش آماده ی فرود اومدن روی سمت دیگه ی صورتم.با داد گفت:

    _تو با این مرتیکه ساعت ده شب توی پارک چه غلطی می کردی؟هان؟

    علی سمتش رفت و دستشو گرفت و با آرامش گفت:

    _ما فقط همکاریم!همین...آروم باش...

    با خشونت دست علی رو پس زد:

    _همه ی همکارا واسه هم انار دون می کنن و تولد می گیرن؟

    اشاره ای به پیشونیش کرد:

    _اینجا نوشته خر؟آره؟

    علی دوباره با آرامشِ وصف ناپذیرش گفت:

    _داری اشتباه می کنی...من و یل...

    اسممو کامل نگفته بود که مشت فرید دهنشو نشونه گرفت.

    هینِ بلندی کشیدم و رفتم سمت علی که دستشو جلوی دهنش گرفته بود و چشماشو به زمین دوخته بود.

    دیگه از حد توانم خارج بود رفتار فرید!

    جلوش وایسادم و با چشمای اشکیم نگاهش کردم:

    _می خوای بدونی این به قول تو مرتیکه کیه؟ 

    نذاشتم حرفی بزنه و با صدایی که به زور سعی در کنترلش داشتم توی صورتش غریدم:

    _اینی که می بینی،یازده روز به جای تو بالای سر مادرت تو بیمارستان بود...

    دستمو سمت علی گرفتم و پر از حرص ادامه دادم:

    _اینی که می بینی وقتی آدمِ اون نزول خورِ آشغال اومده بود منو آش و لاش کنه باهاش درگیر شد...اینی که می گی مرتیکه بهش،جای تو و کارای تو رو انجام داده...

    با کف دستم زدم تخت سینش:

    _تویی که منو،مادرتو،خواهرکوچیکترمونو بین نزول خورای آشغال ول کردی و رفتی...اینی که می بینی هم رئیسمه...هم مَردِ...

    پوزخندی بهش زدمو گفتم:

    _حالا فهمیدی این کیه پسرِ حاج سجاد؟

    چشماشو روی هم فشار داد و با حرص گفت:

    _همه ی اینایی که گفتی دلیلی نمیشن واسه انارِ دون کرده تو دستت گذاشتن،می شن؟

    مستأصل موندم چی بگم.

    اینو راست می گفت!رابطه ی دوستانه ی ما معمولی نبود!

    _اگه اونی که انارِ دون کرده تو دستش گذاشته،عاشقش باشه و نیتش خیر،چی؟

    دهنم خشک شد.خیره به علی که اینو گفت مونده بودم!

    عاشق؟

    علی و من؟

    خدایا بسمه برا امشب...

    فرید اخماشو تو هم کشید:

    _فردا ساعت۵منتظرتم...خونمون...باید همه چیو برام تعریف کنی...فهمیدی؟

    علی سرشو تکون داد:

    _ساعت پنج...فردا...

    به دنبال این حرف با قدمای محکم و مطمئن ازمون دور شد.

    _بهتره بریم خونه...باید یه چیزایی رو درباره خودم و خودت برای هم روشن کنیم!

    به سمت خیابون رفت و جلوی تاکسی زرد رنگی دست تکون داد.

    با توقف تاکسی،من،فرید و ذهن پر از حسای مختلفم سوار شدیم.

    از تاکسی پیاده شدیم.

    کل مسیرو فقط و فقط فکر کردم،به علی...تنها به علی!

    فرید آروم در حیاطو باز کرد و گفت:

    _به نیلوفر گفتم که میام کلانتری...احتمالا تا الانم خوابن‌..‌.بیا روی تخت بشین حرف بزنیم...

    روی تخت نشستم و با دستم روی فرشِ قدیمی خطای نامرئی کشیدم.

    کنارم جا گرفت و شروع به صحبت کرد:

    _کارم احمقانه بود...نزولو‌ می گم...تحت تاثیر شریکم اون کار احمقانه رو کردم...زیر پا گذاشتم عقیدمو...نابود شدم...نابود... خدا شاهده نمی خواستم بزارمتونو بزارم،ولی اون عبدیِ بی وجدان کلی چک و سفته داشت با امضای من...خوب بود اگه می رفتم پشت میله های زندون؟خوب بود به باد بره آبروی حاج سجاد؟

    کلافه از توجیه های بی موردش گفتم:

    _تو فکر آبرو بودی چرا نزول خور شدی؟اصلا ببینم،پس الان چطور نترسیدی و برگشتی؟کجا بودی همه ی این مدتی که ما بدبختی کشیدیم؟

    تکیه داد به پشتیِ روی تخت و نفس عمیقی کشید:

    _کرج بودم...خونه ی دوستِ دوران دانشگاهم...الانم که می بینی برگشتم چون شریکم یه وام جور کرده و همین روزا پولشونو پس می دیم...

    بی تفاوت شونه بالا انداختم:

    _دیگه برام مهم نیست...نه تو،نه بدهیت...مهم روزای سخت بی پولی و مریضی مامان بود که نبودی...

    با طعنه گفت:

    _و آقایِ مَرد جامو پر کردن!

    اخم غلیظی کردم:

    _هیچی اونجوری که فکر می کنی نیست...اونی که دیدی پسرعموی ارسلانه...

    عصبی گفت:

    _دیگه بدتر...ارسلان خودش کی باشه که پسرعموش؟

    با تعجب گفتم:

    _تو که جونتو می دادی پای ارسلان!چی شده حالا؟که نه اون از تو سراغی می گیره نه تو کسی نمی دونیش؟

    _این یه چیزیه بین من و ارسلان...

    خسته از حرفایِ بی سر و تهش بلند شدم و رفتم توی خونه.لحظه ی آخر صداشو شنیدم:

    _فردا ساعت پنج...همه چی معلوم می شه!

    و من فکر کردم امشبِ یک دقیقه طولانی تر،با همه ی اتفاقای مزخرفش،تا قبل از اومدن اون مأمور،بهترین شب زندگیم بود!

    صبح‌ با استرسی که اولین بار بود تجربش می کردم از خواب بلند شدم،هر چند انقدر فکر و خیال کرده بودم دیشب که سرجمع کلا سه ساعتم نتونسته بودم بخوابم!

    ساعتو نگاه کردم،ده دقیقه به هشت!

    مسخره بود اگه امروز مثل یه منشی وظیفه شناس که انگار نه انگار رئیسش جلوی برادرش بهش ابراز علاقه کرده و ‌ از قضا ساعت پنجِ همین امروز باهاش میخواد حرف بزنه،برم سرکار و نقشِ آدم بیخیالی رو بازی کنم!

    نگاهی به جای خالی نیلوفر توی اتاق مشترکمون انداختم،خالی بود و مسلما الان سرکلاسشه.

    مامان هم که از تاثیر داروهایی که می خوره خوابش زیاد شده و معمولا تا یازده خوابه.

    فقط می مونه فرید که رویِ دیدنشو ندارم،راستش الان که فکر می کنم یه حسِ خجالت دخترونه ی بکر سراغم اومده!حسی که تا الان تجربش نکرده بودم،حسی که مانع می شه برم و با فرید بحث و جدل کنم راجع به علی!

    مثل همه ی این مدت بازم اولین ها رو با حضور علی تجربه کردم!

     

    ***

     

    فقط خدا می دونه تا ساعت پنج چطور مثل مرغ سرکنده این ور و اون ور می رفتم!آروم و قرار نداشتم و یه جا بند نمی شدم.

    مامان هم که صددرصد از طریق فرید کل ماجرا رو فهمیده بود با موشکافی زیرنظرم گرفته بود!

    دقیقا ساعت پنج وقتی فرید آماده و حاضر از اتاق بیرون اومد و روبه منِ متعجب گفت:

    _بیرون قرار گذاشتیم!

    به معنای واقعی کلمه وا رفتم!حداقلِ دلخوشیم این بود که علی میاد و می تونم دلیل حرفشو،صحت یا دروغشو ازش بپرسم!

    ولی الان،هیچ راه دیگه ای برام نمونده بود!

    دقیقا دو ساعتِ تمام گوشه ی اتاق کز کرده بودم و به همه ی این مدت فکر می کردم.

    به رفتارای پر از محبتش،

    حمایت هاش،

    بی غل و غش بودن احساساتش،

    خانم نادری گفتنایِ روزای اولش

    و

    حتی به چینای ریزی که موقع خندیدن کنارِ چشمش می افتاد!

    سرمو تکون محسوسی دادم و کلافه و درمونده زیر لب گفتم:

    _ خدایا من که گیج گیجم ... خودت راهنماییم کن ... خودت بگو چیکار کنم ...

    حرفم تموم که شد،از گلدسته هایِ مسجد محل،صدایِ اذان بلند شد:

    _ اللّه اکبر ...

    دلم قرص شد،لبخند شادی زدم و باخودم گفتم:

    _ الان دوباره یقین پیدا کردم حواست بهم هست ... تویی که از رگِ گردن نزدیک تری بهم ...

     

    ***

     

    سلامِ نمازمو که دادم،صدایِ باز شدن در حیاط اومد.بیخیال از اینکه لابد نیلوفره و از کلاس برگشته مشغولِ گفتن تسبیحات حضرت فاطمه الزهرا سلام اللّه علیها شدم.

    دونه ی آخر تسبیحو که انداختم،صدایِ احوالپرسی مامان با کسایی باعث شد از جام بلند بشم،با همون مقنعه و چادرِ سفیدِ گل دارِ صورتی،با تسبیحِ فیروزه ایِ تویِ دستم،به سمت پذیرایی کوچیک خونه رفتم.از دیدنِ مرد مسنِ سپید مویی که چهره ی پدرانه ای داشت متعجب شدم‌.دخترجوونی که کنارش ایستاده بود و چهره ش برام به شدت آشنا بود،به سمتم اومد و میونِ بهتِ من بغلم کرد و پر از هیجان گفت:

    _سلام عزیزم... ماشاءاللّه شبیه فرشته هایی...آفرین به سلیقه ی داداشم...

    من که از لفظ داداشم شاخکام فعال شده بودن پشت سرشون رو نگاه کردم که با ورود فرید و پشت سرش علی با اون دسته گلِ نرگس و جعبه ی شیرینی بازم یه حسِ عجیب به قلبم سرازیر شد.

    ***

    نیلوفر که بعد از علی اینا اومده بود،با شوق

    لباسی از کمد درآورد و دستم داد و گفت:

    _با اون شال سفیده بپوشش،بلندم هست ساپورت کلفت باهاش بپوشی بهتره...

    لبخندی از خواهرانه هایی که خرج می کرد روی لبم نشست.

    چشمکی بهم زد و از اتاق بیرون رفت.

    لباسو که پیراهنِ‌ آبی آسمونی قشنگی از جنس لطیفی بود و تا کمر کمی تنگ بود و بعد دامنی می شد رو پوشیدم و طبق گفته ی نیل،شال سفید و ساپورتمم پوشیدم.

    چادر نمازِ سفیدِ نیلوفرو که گلای فیروزه ایِ قشنگی داشت سرم کردم و به آشپزخونه رفتم.

    به تعداد آدمای حاضر توی پذیرایی،توی استکانای کمر باریک و قشنگِ مامان که روشون نقش و نگارِ سنتی داشتن،از چایِ تازه دم مامان ریختم.

    قندون و ظرف پولکی رو هم توی سینی گذاشتم و منتظر صداکردنم از طرف مامان شدم.اسممو که صدا زد،

    زیر لبی « بسم اللّه الرحمن الرحیم » گفتم و به سمت پذیرایی رفتم،توی دلم گفتم(حق داره یه فرصت بهش بدم تا حرفاشو بزنه.)

    سینی رو با اشاره ی مامان اول جلوی همون مرد مسن که هنوزم نمی دونستم کیه گرفتم.چای رو برداشت و ممنون پر از محبتی گفت.نفر بعد خواهرش بود که با مهربونی نگاهم کرد.مامان و فرید و نیلوفرم چای رو برداشتن و در آخر نوبت به خودش رسید‌.

    این لرزش نامحسوس دستام نمی دونم یهو از کجا رسید!

    سینی رو جلوش گرفتم:

    _بفرمایید...

    با لبخندی که از روی لبش پاک نمی شد،چای رو برداشت و زیر لب طوری که فقط من بشنوم گفت:

    _ممنون که بهم فرصت دادی...

    کنار مامان نشستم و با ریشه های شالم مشغول بازی شدم تا لرز دستام مشخص نشه.

    همون مرد مسن گفت:

    _خاج خانم اگر اجازه بدید این دوتا جوون برن حرف بزنن...این علی آقای ما،حرفای زیادی برای گفتن داره...

    مامان عینکشو جا به جا کرد:

    _خواهش می کنم حتما...

    بعد رو به من ادامه داد:

    _برید توی حیاط مادر...صحبتاتونو بکنید...

    با استرس بلند شدم و با ببخشید زیر لبی به سمت حیاط رفتم،قدماشو پشت سرم احساس می کردم.به حیاط که رسیدم،هوایِ آزاد حالمو بهتر کرد.بدون نگاه کردن بهش،روی تخت نشستم.

    چند دقیقه بعد کنارم با فاصله نشست و گفت:

    _نمی دونی چقدر خوشحالم!

    نگاهش کردم،چشمایِ قهوه ایش برق می زدن.

    کت و شلوارِ دامادیِ سورمه ای رنگ و پیرهن سفیدی که پوشیده بود به مردونه بودن چهره اش اضافه کرده بود،موهاش مثل همیشه،بهم ریخته!

    نگاهمو به چشماش دوختم:

    _مگه ما چند وقته همو می شناسیم علی آقا؟

    لبخند زد:

    _اونقدری بوده که عاشقت بشم!

    از این ابراز علاقهی بی پرواش قلبم به تپش افتاد.نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

    _ولی من هیچی راجع به شما نمی دونم...من حتی نمی دونم اون مردی که داخله کیه!

    جدی گفت:

    _ببین یلدا...من و تو آدمِ دوستیایِ خیابونی و نامشروع نیستیم،مگه نه؟

    سرمو به تایید تکون دادم،ادامه داد:

    _تو دختر مقیدی هستی،منم آدمِ هــ ـو*س بازی نیستم،ما هر دومون خط قرمزای خودمونو داریم...تو می ذاری من دستتو بگیرم یا ببوسمت؟

    حس کردم گونه هام قرمز شدن!جدی تر از قبل ادامه داد:

    _می بینی؟همین الانشم لپات گل انداختن!تو اگه تا بیست سال دیگه هم تو شرکت من کار کنی بازم سلیقه ها،علایق و افکار منو نمی تونی بشناسی...ببین من اونقدری فهمیدمت که جونمم پات بدم...ولی تو این شناختو لازم داری مگه نه؟

    هیچی نگفتم.همه ی حرفاش حقیقت محض بودن!

    مهربون گفت:

    _تو منو دوست داری؟

    لبمو گاز گرفتم و سرمو پایین تر انداختم.با شیطنت گفت:

    _داری...من اما عاشقتم یلدا... به خدا ، به جون خودت قسم که می خوامت...یه فرصت بده،بزار یه مدت نامزد باشیم و محرم...تا تو بشناسیم،بعدش اگه نخواستیم فقط به خودم بگو...جوری از زندگیت می رم که دیگه اسمم نشونی...باشه؟

    از تصور نبودن و رفتنش قلبم درد گرفت.

    سرمو بالاگرفتم،نگاهش کردم و گفتم:

    _باشه...

    نفس آسوده ای کشید:

    _پس بریم داخل...عمو حیدر،همون که باهامونه،دوست صمیمی پدرمه...بریم که برامون صیغه ی محرمیت بخونه...بریم؟

    به دنبال این حرفش بلند شد و ایستاد.منم به تبعیت ازش،همراه با هیجان عجیبی کنارش ایستادم،دلم راضی بود به این شناخت و همین رضایتم از شرایط پیشاومده رو نشون می داد.با لبخند گفتم:

    _بریم... یا علی ...

    لبخندی زد و گفت:

    _ یا علی ...

    وارد خونه که شدیم،همه با لبخند نگاهمون کردن،همون طور وایساده بودیم که مامان گفت:

    _مبارکه یا...

    علی با سر به زیر انداخته ادامه ی حرف مامانو قطع کرد:

    _مبارکه ان شاءاللّه ...

    صدای دست زدن که اومد،قلبم تندتر شروع به تپیدن کرد.

    عموحیدر گفت:

    _حاج خانم اجازه می دین این دوتا جوون محرم بشن تا گناهی هم نکنن؟

    مامان گفت:

    _البته...اجازه مام دست شماست...

    عمو رو به فرید گفت:

    _آقا فرید...

    فرید لبخندِ برادرانه ای زد و گفت:

    _بفرمایید حاجی... بسم اللّه ...

    عمو اشاره کرد که من و علی کنار هم بشینیم.روبروش،جفت هم نشستیم و اون قبل از شروع ازم پرسید:

    _دخترم مهریه ات؟

    لبامو از هم باز کردم و گفتم:

    _آب...

    علی ادامه ی حرفمو گرفت:

    _با یه سفر مشهد پابوس امام رضا علیه السلام ...

    عمو با لبخند رضایت بخشی نگاهمون کرد و شروع به خوندن صیغه کرد.

    وقتی بله رو گفتم،

    تازه فهمیدم که اگه رضایت قلبی از طرف من وجود نداشت،محال بود راضی بشم به همین فرصت دادنِ.

     

    ***

     

    از در خونه بیرون اومدم و هوای صبح زمستونی رو به ریه هام کشیدم.

    مقنعه‌مو مرتب کردم که چشمم به انگشتر نشونی که دستم بود افتاد.یه انگشتر ظریف طلایی با تک نگینِ وسطش.

    لبخندمحوی زدم و به سمت خیابون رفتم که با صدای بوقی به عقب برگشتم:

    _خانم برسونمت؟جان نثار نمی خوای؟

    با خنده به عقب برگشتم،به سمتش رفتم و همون طور که سوار می شدم گفتم:

    _سلام...صبح شمام بخیر!

    لبخند قشنگی زد و گفت:

    _سلام به روی ماهت...خوبی؟

    خجالت زده دستی به مقنعه ام کشیدم و گفتم:

    _خوبم ممنون...شُم...

    که با خنده ی روی لبش ادامه ی حرفمو عوض کردم:

    _چیزه یعنی تو خوبی؟

    دستشو جلو آورد و دستمو گرفت.داغ شدم و لبمو به دندون گرفتم.بی توجه به من‌ حرکت کرد و همون طور که دستمو روی دنده می ذاشت و دست خودشم روش بود گفت:

    _من از دیشب خوب نیستم...

    با تعجب نگاهش کردم که از حرفش لبخند بزرگی روی لبم نشست:

    _عالیم،توپ..!

     

    از فرصت استفاده کردم و سوالی که ذهنمو مشغول کرده بودو ازش پرسیدم:

    _می گم...مامانت کجاست؟چرا دیشب باهاتون نبود؟

    لبخندش غمگین شد،دستمو فشار آرومی داد و گفت:

    _فکر کنم باید گذشتمو همین امروز برات رو کنم...پس امروز بیخیال شرکت!

    _کجا می ریم؟

    _خونه من...

    هیچ مخالفتی نداشتم چون می دونستم علی دست از پا خطا نمی کنه!

     

    ***

     

    در آپارتمانشو باز کرد و به حالت پیشخدمتا کمی خم شد و دستشو سمت خونه گرفت:

    _بفرمایید بانو!

    خندیدم و وارد شدم.نگاهمو دور تا دور خونه چرخوندم.

    یه خونه ی صد یاصد و بیست متریِ وسط شهر.

    دیوارایی با کاغذ دیواریِ سفید که گلایِ قشنگِ آبی،فیروزه ای و طوسی داشت.

    یه دست مبل راحتیِ سفید و کاناپه ی خاکستری رنگِ جلوی تلویزیون.

    پرده هام حریر سفید بودن.

    کف هم موکتِ طوسی با طرخ برجسته ی سفید بود.

    یه فرش رنگارنگِ گرد هم وسط مبلا بود.

    سرمو تکون دادم و گفتم:

    _اوم...خوش سلیقه ای!

    دستشو پشت کمرم گذاشت و به سمت مبل هدایتم کرد.وقتی نشستم خودش به سمت آشپزخونه ی اپن که کابینتاش ام دی افِ سفید و طوسی بودن رفت و در همون حال گفت:

    _از انتخاب کردن تو معلومه خوش سلیقه نیستم!

    خندیدم و گفتم:

    _خیلیم دلت بخواد...

    _میخواد خانم میخواد!

    لبخندی زدم و به سمت آشپزخونه رفتم.نگاهش کردم که داشت توی کتریِ چای ساز آب می ریخت.دکمه ی روشن و زد و به سمتم برگشت که خیره خیره نگاهش می کردم.لپمو کشید و گفت:

    _اون جوری نگاه نکن...من کدبانوییم واسه خودم...

    دستمو روی لپم کشیدم و با خنده گفتم:

    _در عوض من ته شاهکارم توی آشپزی ماکارونیه...این به اون در...

    دستموکشید و به سمت مبلا بردم:

    _آشپزتم می شیم...

    روی مبل و‌کنار هم نشستیم.لباشو با زبون تر کرد و شروع به حرف زدن کرد:

    _بچگی خوب و خاطرات قشنگی دارم...فرشته که به دنیا اومد برعکس بچه های دیگه که حسودی می کنن من خوشحال بودم...بچگیمون پر از قشنگی بود...اما اولِ جوونیِ من و درست نوجونیِ فرشته،همه چیز خراب شد...یهو بابام از این رو به اون رو شد...سر هرچیز الکی ای بهونه می گرفت و سر مامان غر می زد...شبا دیر می یومد...ایرادای بنی اسرائیلی می گرفت و بداخلاقی می کرد...گذشت و دو سه ماه بعد،به خودمون اومدیم و دیدیم شدیم بچه ی طلاق!هضم بچه ی طلاق بودن واسه منی که تو آستانه ی هیجده سالگی بودم و فرشته که سیزده سالش بود،خیلی سخت بود...ما عادت کرده بودیم که مامان و بابا رو عاشق و معشوق ببینیم...پدرم یه کارمند ساده ی اداره آب بود و حقوق و وضع مالیمون متوسطِ متوسط بود.برعکس عموم که تو کار آزاد بود و مایه دار و عمم که همسر ثروتمندی داشت،ما بودیم و یه خونه ی جنوب شهر...مادرم هیچوقت اعتراضی نمی کرد،ولی بعد از اون چند ماه انگار که کم آورده باشه،گذاشت و رفت...طلاق...به همین راحتی....

    نفس عمیقی کشید و دستاشو مشت کرد،من که نمی خواستم ناراحتیشو ببینم دستمو روی دستِ مشت شدش گذاشتم و گفتم:

    _می خوای بقیشو نگی؟

    دستمو گرفت و مشغولِ نوازشش شد:

    _نه...بزار واسه یه بارم که شده خالی بشم...داشتم می گفتم...بعد از طلاق،پدرم مهریه ی مادرمو که یه زمین کوچیک اطراف تهران بود داد و خلاص....حضانت ما هم طبق توافق مادرم و پدرم به عهده پدرم گذاشته شد...اوایل من و فرشته فکر می کردیم ممکنه با ماهم بدرفتاری کنه،اما پدرم دوباره مثل چندماهِ پیش شده بود؛مهربون و فداکار...خیلی متعجب بودیم،ابلهانه پیش خودم فکر می کردم دوباره مامان بر می گرده،چند ماه بعد که ازدواج مجدد مادرمو از طریق تنها خاله ام فهمیدیم،شکستیم،هم من و فرشته و هم بابام...دیدم که چطور کمرش خم شد...چند باریم پا پیچش شدم که اصل قضیه ی طلاقو برام بگه اما نم پس نمی داد...تا اینکه چند ماه بعد،درست وقتی ترم اول دانشگاه بودم‌ و داشتم برمی گشتم خونه،فرشته بهم زنگ زد و با گریه و حالتی آشفته گفت بابا حالش بده و بیمارستانن...وقتی بالای سرش رسیدم همه چیو گفت...زیر اون همه دستگاه و بند و بساط پزشکی گفت تومور مغزی بدخیمی داشته و دکترا جوابش کرده بودن...گفت دلیل همه ی اون رفتارای بد این بوده مامان ازش متنفر شه و دل بکنه...گفت نمی خواسته مامان با دونستن این موضوع آب بشه...گفت و قسمم داد نذارم فرشته و مامان چیزی بفهمن...گفت و تو بغلم تموم کرد...

    به اینجای حرفش که رسید قطره ی اشکی از چشم راستش پایین اومد،با دیدن اشکش،چشمای منم شروع به باریدن کردن.با تعجب نگاهم کرد و گفت:

    _یلدا؟

    اشکامو با دست پس زدم و با گریه گفتم:

    _ الهی بمیرم...من طاقت ندارم اشک تو رو ببینم...

    لبخند قشنگی زد و دستشو دور شونه هام حلقه کرد:

    _مطمئنی فقط دوسم داری؟

    متعجب نگاهش کردم که گفت:

    _کلاغا که می گن عاشق این پسر خوشتیپ و جذاب شدی،هوم؟

    خنده ی آرومی کردم:

    _حالا بزار سر از زندگیت دربیارم،بعد...

    سرشو به سرم تکیه داد و دوباره حرفاشو از سر گرفت:

    _اون روز توی بیمارستان بدترین روز عمرمو تجربه کردم...یادته شبی که مادرت بیمارستان بود اومدم پیشت؟اون فقط به خاطر این بود می دونستم چی تو دلت می گذره‌...مادرم اونقدر دل چرکین شده بود که حتی سرخاک پدرمم نیومد...حالا این فرشته بود که از هممون بیشتر آسیب دید،درست وقتی و توی سنی که محتاج آغوش پدر و مادر بود،از هردوشون محروم شده بود...من سعی خودمو کردم تا براش هم پدر باشم،هم مادر و هم برادر...تا حدودی هم موفق بودم اما اون خلأ هیچ وقت پر نشد...چندبار با مامانم حرف زدم تا لااقل بیاد و به فرشته سر بزنه،اما اونم مشکلات خودشو داشت و همسرش دوست نداشت ما باهاشون ارتباطی داشته باشیم...با همه ی اینا آخرش بازم من موندم و فرشته...همزمان با درس خوندنم و رشته ی سختِ عمران،اونم دانشگاه دولتی،کار می کردم...از کارگری ساختمون بگیر،تا شاگرد بقالی شدن...من ته ته رویاهام،یه مهندسِ خوب شدن بود و خوشبخت کردن خواهرم...عمو هم کمکم می کرد اما من نمی خواستم زیر دِین کسی باشیم...همون روزا بود که فکر می کردم عاشق دختر همسایمون شدم...اسمش سمانه بود...فکر می کردم دوسش دارم اما با نامزدیش،با خراب شدن تصوراتم تصمیم گرفتم برای همیشه عاشقی رو بزارم کنار و فقط کار کنم...این شد که بعد از لیسانسم و معافیتم بخاطر سرپرست بودن،توی یه شرکت کوچیک کار پیدا کردم...کم کم تجربه کسب کردم و فوقمو هم گرفتم...همون روزام ارسلان لیسانس معماری گرفت و عمو براش شرکت زد...با پولی که پس اندازِ هفت سالم بود سی درصد سهامشو خریدم و شدم شریک...عمو هم به خاطر تجربم بهم اعتماد کرد و من شدم مدیرعامل...اون موقع بیست و پنج سالم بود...فرشته ترم دوم حسابداری بود و فرهاد شوهرش،پاشنه ی در خونمونو کنده بود!با ازدواج فرشته و دیدن خوشبختیش دیگه چیزی از خدا نمی خواستم...تا اینکه...

    به این جای حرفاش که رسید مکث کرد و گفت:

    _تا اینکه به خاک سیاه نشستم...

    ‌نفس عمیقی کشید و ادامه داد:

    _یه شب احمقانه تو یه مهمونی شرکت کردم...من پام به این جور هاباز نشده بود و اینم به اصرار یکی از هم دانشگاهیام بود...همون جا با خودم گفتم بزار واسه یه بارم شده تجربش کنم...مثله احمقا تا خرخره م*ش*ر*و*ب خوردم...از اون شب به بعد من،علی رادفر،کسی که نمازاش قضا نمی شدن شدم یه الکی و دائم المست...شرکتو بوسیدم و سپردمش به ارسلان...فرشته خودشو به در و دیوار می زد تا الکلو بزارم کنار...فرهاد باهام حرف می زد...عمو زد توی گوشم...ولی من خونم شده بود محل مهمونیا و‌ قمار زدنا...یه شب وقتی همه دست ازم کشیده بودن،وقتی توی جنوب شهر مست راه می رفتم و تلو تلو می خوردم،یه مرد مسن که چهره ش آدمِ خوب بودنو داد می زد،اومد سمتم و با دیدن حالم گفت برم خونه اش...اونقدری مست بودم که حال مخالفت نداشتم منو برد خونه اش...یه خونه ی باصفا...روی تخت گوشه ی حیاطش افتادم و بیهوش شدم...وقتی بیدار شدم هوا گرگ و میش بود...هوشیار بودم،بیدار که شدم مَردی رو دیدم که روی شونه هاش عبای قهوه ای رنگی انداخته بود و کنارِ حوض و گلایِ بنفشه داشت نماز می خوند...یاد پدرم افتادم...با زاری بلند شدم و رفتم کنار سجادش...کنارش روی زمین افتادم...داشت سلام نمازشو می داد...نمازش تموم که شد نگاهم کرد و لبخند زد..پر از غصه لب زدم ‌و گفتم دلم تنگه...دلم برای سجده رفتن،واسه خدا رو صدا زدن تنگه...بهم گفت هیچ وقت واسه برگشتن دیر نیست...گفت خدا منتظره ... همیشه ... همون سحر،توی همون خونه نمازمو خوندم و برگشتم...همون لحظه هم از مرد خداحافظی کردم و از خونه اش بیرون زدم...می خواستم برم خونه و از نو شروع کنم...توی تاریکیا که برگشتم سمت خونه،نفهمیدم آدرس خونه ی مرد کجا بود...فقط اسمشو که لحظه ی آخر ازش پرسیدم یادم مونده بود...بعد از اون هر چقدر دنبالش گشتم پیداش نکردم...اون مَرد،کسی که منو برگردوند به آغوش خدا ،سجاد نادری،پدرت بود...

    بهت زده از آغوشش بیرون اومدم و نگاهش کردم:

    _پدر من؟

    سرشو به تایید تکون داد و دوباره منو توی آغوش کشید:

    _آره...پدرت...جات اینجاست شما..اینو یادت بمونه...

    تعجبم جاشو به لبخند کمرنگی داد:

    _پس به خاطر همین باهام خوب رفتار می کردی؟

    خنده ی آرومی کرد و گفت:

    _راستشو بخوای اولاش آره...به خاطر ادای دِین همش می خواستم کمکت کنم،ولی از یه جایی به بعد دیدم دنیام شده یه دختر صد و شصت سانتیِ چشم و ابرو مشکی...

    خندیدم و گفتم:

    _پدرم همیشه خوب بود...همه ی خونوادشو توی بمب بارون دزفول از دست داده بود و خودشم جانباز شیمیایی بود...عاشق مادرم بود...وقتی برای کار میاد تهران عاشقش می شه و همینجا موندگار...اون یه مَرد بود یه مَرد...اون شبی هم که تو اومدی خونمون احتمالا یکی از روزایی بوده که مادربزرگم مریض بود و ما پیشش می موندیم...

    یهو چیزی یادم اومد و سریع از بغلش بیرون اومدم:

    _ببینم،همینارو به فرید گفتی که مخشو زدی؟

    ابروهاشو بالا داد:

    _تازه یکمم پیاز داغِ جنونشو زیاد کردم!داداشت خیلی گیر بود!

    مشتی به بازوش کوبیدم:

    _سوءاستفاده گر...

    با خنده مشتمو توی دستش گرفت،مشتمو باز کرد و کف دستمو بوسید.همه ی تنم آتیش گرفت.یه حسِ نویِ دیگه.با لبخندی نگاهم کرد و گفت:

    _وقتی می بینم از یه بـ ــوسه ی من این جوری گر می گیری،وقتی این قدر بکر و تازه ای،دلم غج می ره...

    احساس کردم باید همه چیزو بهش بگم:

    _علی...من...قبلا...

    انگشت اشارشو به معنی سکوت روی لبم گذاشت و با اطمینان خاطر گفت:

    _دوست داشتن تو و حست به سیاوش،مثله حس من به سمانه بوده...بیا گذشته رو دور بریزیم...الان مهمه...مگه نه؟

    با بهتی که برای هزارمین بار توی روز سراغم اومده بود گفتم:

    _تو...از...کجا...

    _نگین خانم بهتر بود خبرگذاری بزنه تا دفتر وکالت...

    _یعنی...

    دستمو کشید و بلندو کرد:

    _می دونه که جونمو پات می دم...

    از جام بلند شدم و روبروش وایسادم،دستشو سمت شالِ سبز رنگم آورد و درش آورد.اولش با بهت موهامو که هم اندازه ی موهایِ خودش بودن نگاه کرد و بعد از چند دقیقه صدای خنده اش بلند شد‌.از خنده هاش،حسای مثبت به قلبم سرازیر می شدن.کم کم منم خندم گرفت.

    _چته علی؟

    همون جور که دستمو سمت اتاقی می کشید گفت:

    _بگو چت نیست... واللّه همه واسه زلف سیاه و پر از پیچ و تابِ زن و عشقشون شعر میگن من عاشق یه کچل شدم...

    از نوع حرف زدنش خندم گرفت.جلوی اتاقی وایساد و درشو باز کرد،اتاق خالی بود.

    _چرا هیچی توش نیست؟

    _اتاق اضافس...بزاریمش برا دختر بابا؟

    به آنی گونه هام آتیش گرفتن.این رویِ بی پرواشو کجا قایم کرده بود؟

    دوباره خندش گرفت:

    _عه چرا رنگ به رنگ می‌شی؟تازه می خواستم اتاق مامان بابایِ دخترِ بابا رو نشونت بدما...

    جیغ کشیدم:

    _علی!

     

    ***

     

    ظرف خرما رو توی دستم گرفتم و به زنی که از روبروم میومد تعارف کردم.برداشت و قبول باشه ای گفت.

    لبخندی زدم و چادرمو مرتب کردم و به هرکی می دیدم خرما تعارف می کردم.

    خرماها که تموم شدن،یه بار دیگه به امامزاده سلام دادم و از صحن کوچیکش بیرون رفتم.

    توی ماشین نشستم و ظرفو روی ثندلی عقب گذاشتم.حرکت کرد و گفت:

    _زیارت قبول باشه خانم...

    لبخندی زدم:

    _قبول حق ...از شماهم قبول باشه آقا...

    _یه خبر خوب دارم برات!

    _چی؟

    لبخند خوشحالی زد:

    _قراره واسه فرهاد از مغزاستخوانِ خواهرش پیوند کنن...

    _یعنی خوب می شه؟

    _آره اگه خدا بخواد ...

    با خوشحالی گفتم:

    _وای خدا رو شکر ...

    خوشحالتر از من زمزمه کرد:

    _ هزاران بار شکر ...

    یکم از مسیرو که رفتیم،با یادآوری بابا گفتم:

    _چه خوب که پیشنهاد دادی واسه سالگرد بابا هر کدوممون توی یه امامزاده خیرات بدیم...

    _الانم یه پبشنهاد بدم؟

    با شوق نگاهش کردم،ادامه داد:

    _بیا یه کاری کنیم نیلوفر ارسلانو ببینه...باور کن این پسر از این رو به اون رو شده‌..نمازش قضا نمیشه...شده یه مؤمن واقعی...

    جدی جوابشو دادم:

    _اون باید خودش،خودشو ثابت کنه...نیلوفر بهش بی علاقه نیست...این یعنی یه امتیاز مثبت!

    ماشینو گوشه ای نگه داشت:

    _خانم ِ محترم،بنده یک عدد شوهر ایده آل،یک ماه و خرده ایست که دارم هی ثابت می کنم دوست داشتنمو...قَبِلتُ؟

    خندیدم و گفتم:

    _فعلا منو برسون خونه...بعدا به اونجاهام می رسیم!

    _خیلی بدجنسی یلدا...خیلی...

    خندیدم:

    _تازه کجاشو دیدی؟

    چیزی نگفت و سکوت کرد.به اتفاقای این مدت فکر کردم،

    به فرید که بدهیاشو داده بود و الان توی شرکت کوچیکی کار می کرد.

    به که شیش و هشت می زد و مشکوک به بیماریِ عشق !

    به مامان که خوشحال بود.به

    به نیلوفر و ارسلان!

    به ستاره که داشت مامان می شد.

    به مادرِ علی که بعد از شنیدن خبر نشون کردنمون اومد سراغ علی و فرشته و داره سعی می کنه کمی جبران کنه و ظاهرا هیچوقت ماجرای اصلی جداییشو نخواهد فهمید و

    به خودم و مَرد کنار دستم‌ که الان می تونستم اعتراف کنم که عاشقشم.

    به خودم که اومدم دیدم ماشین از حرکت ایستاد.کمربند ایمنیشو باز کرد و گفت:

    _پیاده شو یلدا...سوپرایز دارم در حدِ جون!

    خندیدم و پیاده شدم.با تعجب به ازدحامِ جمعیت نگاه کردم،یه سالن بود که معمولا نمایشگاه یا گالری های هنری توش برگزار می شد.هنوز چادرِ مشکی ای که به خاطر زیارت پوشیده بودم سرم بود.

    علی نزدیکم اومد دستمو محکم گرفت و قدم به قدم به سالن رفتیم.تابلوی ورودیشو خوندم:

    _گالری عکسِ دقیقه ها...

    با تعجب همراه علی داخل شدم که از دیدن همه ی دوستا و آشناهامون متعجب شدم.حواس کسی بهمون نبود،دیوارای سالن پر بودن از عکسایی که من گرفته بودم.با شوق وصف نا‌پذیری گفتم:

    _علی...

    _جونِ علی؟

    به سمتش برگشتم و گفتم:

    _تو فوق العاده ای!

    دستمو کشید و به بیرون سالن بردم.وقتی به ماشین رسیدیم،درارو باز کرد و سوار شد،منم سوار شدم و گفتم:

    _پس چرا اومدی؟چرا نموندیم؟

    کلافه سرشو تکون داد:

    _می خواستم یه کاری کنم جلو ملت نمی شد...

    مهلت نداد و محکم بغلم کرد.چونشو روی شونه ام گذاشت و با صدای قشنگ و گیراش گفت:

    _نمی دونی چقدر بابت داشتنت خوشحالم...

    _علی...من...

    ازم جدا شد و اشاره کرد چیزی نگم.از توی داشبورد دوربینِ عکاسی آشنایی بیرون آورد و دستم داد:

    _باید می رسید دست صاحبش...

    اشک توی چشمام جمع شد:

    _این همونه که بابام داده بود...تو خریدیش؟

    سرشو با لبخند تکون داد.

    _راننده آژانسه هم کار تو بود؟مثله همون شماره ای که بهم پیام داده بود؟

    دوباره سرشو تکون داد و این بار اضافه کرد:

    _اگه دیدی یه جایی با مدرک تو آتلیه دقیقه ها باز شده،اونم کار منه...

    از خوشحالی اشکم جاری شد.اخم کرد،اشکمو پاک کرد و گفت:

    _نبینم گریه کنیا...

    دیگه طاقتمو ازدست دادم،محکم بغلش کردم و سرمو روی سینش گذاشتم و با عشقی که این روزا گریبون گیرم شده بود گفتم:

    _دوست دارم علی...به خاطر بودنت اگه روزی هزار بارم سجده شکر به جا بیارم کمه...

    روی سرمو بوسید و گفت:

    _من عاشقتم یلدا...دیگه مارو به غلامی قبول می کنی بانو؟

    از ته دلم گفتم:

    _قبوله...به جونم بودن قبولت می کنم...

    از هم جدا شدیم،دستمو توی دستش گرفت و گفت:

    _خوشحالم که تو آستانه ی سی سالگی،با داشتنت خوشحال ترینم... خدا رو شکر که توی زندگیم اومدی...

    لبخندی زدم و خدا رو شکر کردم که،با داشتنِ مَردِ روبروم خوشبخت ترینِ جهانم!

     

     

     

     

    پایان 

    زهرابهاروند

     

    تقدیم به

    آموزگاری که قلم را با تشویق او به دست گرفتم:خانم لطیفی پور

    و دوستِ عزیز تر از جانی که تنها کسی بود که با جان و دل،حمایتم کرد:سیمینِ عزیزم.


    بخش نظرات این مطلب


    برای دیدن نظرات بیشتر روی شماره صفحات در زیر کلیک کنید

    نام
    آدرس ایمیل
    وب سایت/بلاگ
    :) :( ;) :D
    ;)) :X :? :P
    :* =(( :O };-
    :B /:) =DD :S
    -) :-(( :-| :-))
    نظر خصوصی

     کد را وارد نمایید:

    آپلود عکس دلخواه:







    تبلیغات
    نویسندگان
    ورود کاربران
    نام کاربری
    رمز عبور

    » رمز عبور را فراموش کردم ؟
    عضويت سريع
    نام کاربری
    رمز عبور
    تکرار رمز
    ایمیل
    کد تصویری
    تبادل لینک هوشمند

      تبادل لینک هوشمند
      برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان سلام و آدرس madi.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.






    آخرین نظرات کاربران
    عنوان آگهی شما

    توضیحات آگهی در حدود 2 خط. ماهینه فقط 10 هزار تومان

    عنوان آگهی شما

    توضیحات آگهی در حدود 2 خط. ماهینه فقط 10 هزار تومان

    به رمان خونه طاووس امتیاز دهید